X
تبلیغات
جامعه شناسی

جامعه شناسی

جامعه شناسی ومردم شناسی وانسان شناسی

 

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

 

نویسنده :   سیدعبدالله حسینی

 

جامعه‌شناسان کلاسیک قرن نوزده هر یک شیوه ای متمایز و رویکردی خاص به جامعه و علم جامعه شناسی داشته اند. نگرش پوزیتیویستی دورکیم، رویکرد تفهمی ماکس وبر، درک دیالکتیک مارکس و چشم انداز صورت گرای زیمل، هر یک منجر به پارادایم های خاصی در حوزه جامعه شناسی می شوند که در مکاتب جامعه شناختی قرن بیست مشهود است.

گئورگ زیمل (۱ مارس ۱۸۵۸ - ۲۸ سپتامبر ۱۹۱۸)، جامعه‌شناس آلمانی و فیلسوف نوکانتی است که از پیشگامان جامعه‌شناسی به شمار می‌رود. وی خالق مکتبی در جامعه‌شناسی به نام جامعه‌شناسی صوری است و جامعه‌شناسی صوری به گونه‌ای از جامعه‌شناسی خرد گفته می‌شود که  معتقد است باید امور اجتماعی را خالی از محتوا بررسی کرد و به فرم‌ها (صورت‌های) امور اجتماعی اهمیت می‌دهد. زیمل از زمره جامعه‌شناسانی است که با اقبالی کمتر از دیگر جامعه‌شناسان معاصرش در اروپا مواجه شد؛ هر چند بیش از آنان در جامعه شناسی آمریکا به ویژه مکتب شیکاگو مورد توجه قرار گرفت؛ چنانچه پیشگامان جامعه شناسی آمریکایی نظیر پارک ، حامل میراث علمی زیمل به جامعه شناسی این کشور بوده اند(ریتزر، جورج،1377: 70). با این وجود تکثر و تنوع مطالب و موضوعات مورد علاقه زیمل باعث گردیده تا نسبت دادن سبک و شیوه ای معین در مطالعه جامعه شناسی به او دشوار باشد و حتی وی را سنت گریز تلقی کنند.                                                                                                                                      زیمل قبل از اینکه یک جامعه شناس باشد یک فیلسوف بوده و تربیت آکادمیک او نیز فلسفه بوده است. ازهمین روی تحت تاثیر کانت، جامعه شناسی خود را جامعه شناسی صوری نامیده است . بعلاوه تمایز میان فرهنگ عینی و ذهنی او نیز برگرفته از تمایز میان عین و ذهن در فلسفه کانت بوده است .                                                                     فرهنگ عینی در برگیرنده ی تمامی ساخته های انسانی اعم از مادی و غیر مادی می باشد . این موارد شامل دست ساخته ها ، اندیشه ها ، نوشته ها ، دین و... می شود . کلا تمامی ساخته های انسانی هنگامیکه از عرصه ی ذهن انسان خارج می شوند و وارد اجتماع انسانی می شوند در قلمروی فرهنگ عینی قرار می گیرند . این اشکال در شکل عینی خود چیزی جدای تک تک افراد جامعه قرار می گیرند و هستی مستقل خود را پیدا می کنند .                                             زیمل بر این عقیده است که در جوامع مدرن امروزی با افزایش شدت تقسیم کار،  تعداد حلقه های اجتماعی که یک فرد می تواند به آنها بپیوندد و رواج اقصاد پولی ، میان فرهنگ عینی و ذهنی شکاف عمیقی بوجود آمده است .                      از نظر زیمل فرهنگ عینی در دوران مدرن راه به سوی استقلال و جدایی هر چه بیشتر از فرهنگ ذهنی می برد. زیمل این امر را تراژدی دوران مدرن می خواند . به بیان دیگر به علت رشد سریع تر فرهنگ عینی ، آن بر فرهنگ ذهنی پیشی گرفته و آنرا تحت انقیاد خود در می آورد. در نتیجه فرهنگ عینی به تمدن یا تکنیک صرف تبدیل می شود و ارزشهای انسانی خود را از دست می دهد. زیمل این امر را" عینیت یافتن ذهن انسانی " می نامد . به نظر او این امر فاجعه تمدن مدرن می باشد چرا که در پی آن آفرینشهای خلاقانه افراد هنگامیکه وارد عرصه فرهنگ عینی می شوند چنان تسلبی پیدا می کنند که فرد نمی تواند آنها را در خود جذب کرده و با خود سازگار سازد . همین امر سبب تهی شدن جهان زیست انسان از ارزشها می شود .                                                                                                                  زیمل شکاف بوجود آمده  میان فرهنگ عینی و ذهنی را ناشی از تقسیم کار فزاینده در دوران مدرن می داند این تقسیم کار فزاینده فرد و محصول او را جزیی از فرهنگ عینی کرده و محصول کار فرد جزیی از یک کالای اقتصادی می شود که ربطی به ارزشهای ذهنی و فرهنگی او ندارد و در نتیجه فرد با آن احساس یگانگی نمی کند.                                    زیمل زندگی را یک جریان مداوم و مستمر می دانست که همواره در خود نوعی دیالکتیک را جای داده است . در همین راستا ، زیمل از دوگانگی نهفته در زندگی اجتماعی انسان سخن می گوید.                                                       وی تلاش دارد به جای تحمیل خودسرانه و انعطاف ناپذیر مقولات بر واقعیت اجتماعی از رهگذر معاملات خود درباره مسائلی چون فرادستی و فرودستی، جامعه پذیری، پنهان کاری و رازداری، فلسفه پول و فرهنگ شهرنشینی بررسی روشمندانه و جدیدی از این واقعیات را ارائه داده و چشم اندازهای نوینی در جامعه شناسی پدید آورد.
زیمل در بحث جامعه شناسی، جامعه را نه یک شیء یا یک ارگانیسم یا تنها برچسبی برای مخلوقی انتزاعی (ایده آل گرایانه) نمی دانست، بلکه آن را مجموعه ای از تمام کنش های متقابل الگودار فردی به شمار می آورد.                                                   از نظر زیمل جامعه شناسی را نمی توان علمی درباره هر چیز بشری دانست چرا که موضوع اصلی این علم عبارت است از توصیف و تحلیل اشکال خاص از کنش متقابل انسان. اگرچه او کل رفتار بشری را رفتارهای فردی می دانست اما معتقد بود بسیاری از این رفتارهای فردی را می توان برحسب تعلق های گروهی افراد و نیز قید و بندهایی تبیین کرد که اشکال خاصی از کنش متقابل به فرد تحمیل می کند.

زیمل مبانی نظری خودش را این‌گونه تشریح  می‌كند؛ كه این مادّه‌ی واقعیت نیست، كه به واقعیت هستی می‌بخشد؛ بلكه علاوه بر مادّه، عاملان دیگری نیز در كار است و آن "صورت" است. بنابراین صورت روابط انسانی مورد توجه او است. مفهوم صورت یا شكل برای زیمل، همان معنا را به ذهن متبادر می‌كند، كه مفهوم ساخت برای ساخت‌گرایان.       در ساختارگرایی، ساختار، بیانگر روابط پایدار میان نهادهای اجتماعی است؛ كه كلیت روابط اجتماعی براساس آن تنظیم شده‌اند؛ لیكن در صورت‌گرایی، به عنوان نمودهای روابط فرایندها یا نقش‌های اجتماعی، توجه می‌شود؛ كه قابل مشاهده در تك‌تك روابط هستند. نظام‌های اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی را نمی‌توان مستقیما مشاهده كرد؛ بلكه تنها قابل انتزاع از روابط میان اجزاء اجتماعی هستند؛ ولی رقابت، تضاد، موقعیت ولگرد یا غریبه را می‌توان در اشخاص و روابط روزمره دید.(تنهایی، 1377، 326 و ترند،1371، 204)

زیمل سه رویکرد به جامعه شناسی را معرفی می کند:

1-       جامعه شناسی صوری که به سطح خرد تعلق دارد و به ترکیب متغیرهای روانی با صورت های تعامل که با انواع(types) افراد درگیر در تعامل سر و کار دارد؛ نظیر فرمانبری، مبادله، تضاد، و رقابت، خست، ولخرجی، غریبه و ....

2-       جامعه شناسی عمومی که به سطح میانی تعلق دارد و به محصولات فرهنگی اجتماعی تاریخ انسان می پردازد. در این رویکرد توجه به امور وسیعتر نظیر گروه، ساختار، تاریخ جوامع و فرهنگها صورت می گیرد.

3-       جامعه شناسی فلسفی که به سطح کلان تعلق دارد و موضوع آن سرشت و طبیعت نوع بشری است.( ریتزر، جورج،1373: 147)

در این میان آنچه بیشتر در آثار زیمل نمود و ظهور دارد و به عبارتی لب و محور جامعه شناسی اوست، جامعه شناسی صوری یا محض است. زیمل جامعه را کلیت حاصله از تعامل های الگو‌داری می داند که افراد به هنگام پیوند با یکدیگر به منظور دست یابی به هدف های گوناگون می آفرینند(لوین، دونالد ان.، 1381: 84).                                                                                                              از این رو در عین حالی که جامعه را سنتزی از تعامل های افراد با یکدیگر می داند که به نوعی دارای وجودی عینی است(زیمل، جورج، 1896: 233 به نقل از فریزبی، دیوید، 1374: 78) لیکن جوهر چنین جامعه ای را قابل درک نمی داند(فریزبی، دیوید، 1374‏:75) و لذا اینچنین عینی موضوع مناسبی برای جامعه شناسی نخواهد بود.                                                                                                                     از این رو او در گام اول تعامل میان افراد جامعه را به عنوان موضوع جامعه شناسی بر می گزیند، منتها چنانچه جامعه شناسی بخواهد موضوع خود را همه تعامل های درون جامعه و به عبارتی همه آنچه در جامعه به وقوع می پیوندد (فریزبی ، دیوید، 1374‏: 75) قرار دهد، آنگاه جامعه شناسی در برگیرنده چندین رشته علوم اجتماعی نظیر علوم سیاسی، آموزش و پرورش و اقتصاد می شود(لوین، دونالد ان.، 1381‏: 84).                                                                                                                      بنابراین در گام دوم به منظور تعیین حیطه ای مستقل برای موضوع جامعه شناسی، او به جای تعریف جامعه شناسی بر حسب محتواهای زندگی اجتماعی، بر مبنای تجرید صورتهای جامعه، شکل های جامعه پذیری و تعامل میان افراد را موضوع واقعی جامعه شناسی در نظر گرفت(فریزبی، دیوید، 1374‏: 75).                                                                                                                   این تمایز میان صورت و محتوا، حاکی از تاثیر سنت کانت در فلسفه است که بر تفاوت میان صورت و محتوا تکیه دارد(ریتزر، جورج،1373: 155).                                                                                                                       از نظر بودون منظور از طرح جامعه شناسی صوری عبارت است از «تحلیل ساختارها در تراز کلان به شیوه اقتصاد دانان، به عنوان یکپارچه شدگی آثار»(بودون، ریمون، 1383: 211).

در واقع او به تناظر علم هندسه که با انتزاع شکل و صور اشیای مادی از محتوای تشکیل دهنده آن تعریف می شود، علم جامعه شناسی را مطالعه جامعه به لحاظ صور جامعه پذیری(sociation) تعریف می‌نماید(Turner, Jonathan H. 1998: 202, Ashley, David et all. 1998:326) و تا بدانجا پیش می‌رود که می‌گوید: « اگر ما می توانستیم کلیت شکل های ممکن مناسبات اجتماعی را در سلسله مراتب و گوناگونی شان نشان دهیم، می توانستیم دانش جامعه فی نفسه را تکمیل کنیم (زیمل، 1374‏: 81).

جامعه شناسي صوري زيمل را مثل بخشهاي ديگر تفکرش مي توان چونان ترکيب اصيلي از نئوکانتيسم (تضاد صورت ها و محتواها) و ويتاليسم (کنش متقابل) دانست. (واندنبرگ، 1386؛ 51)
نئوکانتيسم صورتي از فلسفه پست هگلي و پست متافيزيکي است که از کانت الهام مي گيرد- و ترجيع بند آن اين است؛ «پس بايد به کانت بازگشت،» نئوکانتيسم ضمن مخالفت با آرمانگرايي هاي فلسفي فيخته، شلينگ و هگل (آرمانگرايي مطلق)، معتقد است فلسفه مي تواند و بايد يک علم دقيق شود... نئوکانتي ها ضمن وفادار ماندن به روح متون کانت با تجديدنظر در مفاد آن سعي مي کنند تحليل مقولات ادراک را جانشين هستي شناسي (فلسفي) کنند. (همان؛29)
از نظر متدولوژي زيمل در بررسي مقولات اجتماعي، تقليل گرا، جزيي نگر و علاقه مند به مطالعه روابط جامعه شناختي روزمره افراد است. وي کوشيده است با توجه به صورت کنش هاي اجتماعي متداول بين انسان ها به محتوا و چگونگي شکل گيري بروز چنين کنش هايي پي ببرد.
زيمل اساساً شناخت کنش متقابل ميان آدم ها را يکي از وظايف عمده جامعه شناسي مي دانست. اما بدون نوعي ابزار مفهومي، بررسي انواع گوناگون کنش هاي متقابل در زندگي اجتماعي، امکان ناپذير بود. از همين جاست که صورت هاي کنش متقابل و گونه هاي کنشگران متقابل پديد مي آيند. زيمل احساس مي کرد مي تواند شمار محدودي از صورت هاي کنش متقابل را متمايز کند که در انواع گوناگون زمينه هاي اجتماعي يافت مي شوند. کسي که به چنين صورت هاي محدودي مجهز باشد مي تواند انواع گوناگون زمينه هاي کنش متقابل را تحليل کند و بازشناسد. (ريتزر، 1384؛ 39)
انجام چنين پروژه يي مستلزم آن است که از يک طرف بين غرايز، علايق، گرايش ها و نيز اهداف و آرمان هايي که به وسيله افراد بروز داده شده و آشکار مي شود، يعني معنا و ساختمايه جامعه پذيري، تفکيک قائل شده و آنان را بازشناسيم و از طرف ديگر بايد به بازشناخت و فرق گذاري بين صورت ها، که افراد براي درک معنايي درون آن اجتماعي مي شوند، بپردازيم (استونز، 1383؛117).
معناها، عادات و گرايش ها مانند گرسنگي، عشق، کار، دين و کشش به مردم آميزي في الذاته جنبه اجتماعي ندارد. اينها در جامعه هستند زيرا در درون افراد يافت مي شوند و در اين معني شرايطي را براي تمام روندهاي جامعه پذيري فراهم مي آورند. اما همه اين موارد تنها از طريق صورت هاي مختلف کنشً دو سويه اجتماعي مي شوند، کنش دوسويه يي که از طريق آن و در درون آن افراد با يکديگر معاشرت کرده و بر يکديگر تاثير مي گذارند. (استونز، 1383؛ 118)

 

صورت و محتوا در جامعه‌شناسی صوری


زیمل جامعه را فرآیندی واقعی می دانست که باید بر تحلیل نظام مند صورت های اجتماعی متمرکز شود. از دیدگاه وی افراد به جای برخورد با مجموعه ای سردرگم کننده از رویدادهای خاص، با شمار محدودی از صورت ها سروکار دارند پس جامعه شناس نیز باید همان کاری را انجام دهد که افراد عادی می کنند، یعنی تعیین شمار محدودی از صورت ها برای واقعیت های اجتماعی به ویژه برای کنش های متقابل اجتماعی به شکلی که بهتر قابل تحلیل باشند.                                                                    در این رویکرد" محتواها " مجموعه ای از تمام انگیزه ها، منافع و مقاصد پدیده های موجود در افرادند که درک اولیه از صورت ها را تشکیل داده اند و افراد در کنش متقابل با دیگران از آنها بهره می برند.                                                                   پس «صورت های اجتماعی» بازتاب الگوها و روال های عام رفتارند که افراد در خلال کنش های متقابل اجتماعی شان از میان آنها دست به انتخاب می زنند.                                                                                                                                                                                            به دیگر سخن به تعبیر زیمل صورت ها نشان دهنده روش سازمان دهی امکانات نامحدود زندگی هستند تا از ثبات ساختاری برخوردار شوند. از دیگر موضوعات اساسی مورد توجه زیمل کنش متقابل (جامعه زیستی) آگاهانه افراد بود. از نظر وی جامعه زیستی همواره افراط و تفریط بالقوه متضادی را دربر می گیرد؛ هماهنگی، تعارض، جذب، دفع، عشق و نفرت را.
زیمل حتی شیوه های ناقص رفتاری را از مشخصه های اصلی روابط بشری می دانست. از نظر او این امر ناشی از این است که در خلال کنش متقابل هم امکان بالقوه بروز پیامدهای مثبت وجود دارد و هم پیامدهای منفی. حتی تداوم رابطه عاشقانه عاشق و معشوق هم نیازمند «تخلیه عصبی» (یک سوپاپ اطمینان) است.                                                                                                                     در تجریدی ترین سطح فلسفی ، «محتوا » مفهومی است که آن جنبه هایی از واقعیت را بیان می کند که تعیینی قائم به ذات دارند، ولی درعین حال هیچ ساخت قابل شناختی را به نمایش نمی گذارند.

«صورت ها»اصول ترکیب کننده ای هستند که فاعلان انسانی باانتخاب عناصری با انتخاب عناصری از میان تودۀ بی شکل تجربه وتبدیل آنها به واحدهای معنی دار،فراهم می آورند. از آنجا که تجربه را می توان در قالب جهان ها ویا «دنیاهای »گوناگون صورت ها سازمان داد،آنچه در زمینه ای «محتوا» شمرده می شود در جای دیگر ممکن است «صورت» باشد  (لوین،1381، 83) .                                                                                                                                                                                                       هرگاه این تمایز را به جهان همبستگی وارتباط بشری گسترش دهیم ،محتوا به آن سائقه ها  هدف ها واندیشه هایی اشاره خواهد داشت که به شیوه های مختلف ارتباط میان افراد را باعث می شود ؛ مثلاً ارتباط دو حزب بر مبنای صورتی از یک پیمان ممکن است از دلایلی مختلف ناشی می شود : پیش بردن یک کار با  کمک یکدیگر،دریافت یا ارائه یک دوره آموزشی ، یا پیش بردن یک مبارزه سیاسی .به عکس به منظور تحقق یک چنین هدف هایی حزب ها ممکن است از طریق صورت کاملاً متفاوتی از همبستگیی با یکدیگر مرتبط باشنداز این قبیل اند همبستگی ناشی از سلطه اقتدارگر یا مبتنی بر دلبستگی های احساسی .

زیمل با تمرکز بر این تمایزات در جست وجوی چیست ؟واگر ما نیز به کاوش های او ادامه دهیم چه چیزی به دست  خواهیم آورد ؟ نخست اینکه چه نگرشی به او این امکان را داد که علمی عقلی به نام جامعه شناسی بنا کند که بیشتر از آن که دانشی فراگیر باشد ، که با همه واقعیت های مربوط به تجربه اجتماعی سروکاردارد رشته ای است با موضوعی مشخص . زیمل عقیده داشت که برای یک رشته،داشتن موضوعی متمایز مستلزم تمرکز تحلیلی متمایزی نیز می باشد . سایر رشته های علوم اجتماعی گرایش دارند تا حول یک علاقه وتوجه به حیطه معینی از حیات اجتماعی سازمان یابند . مسئله آنها این است که وقتی افراد با انگیزه کسب وکار (علم اقتصاد) ،یا یادگیری(آموزش وپرورش ) یا قدرت(علم سیاست )به فعالیت می پردازند چه پدیده ای رخ می دهد.

زیمل دریافت که اگر جامعه شناسی بخواهد قلمرو خاص خود را داشته باشد باید با تمرکز تحلیلی نوینی سازگار شود ،آن نوع تحلیلی که متضمن تجرید از سپهرهای متفاوت «محتوا»یی است که برای صور ارتباطی ازقبیل قرارداد،سلطۀ اقتدارگر یا عشق مشترک است. درواقع یک چنین مفهومی ممکن است برای کسانی که امروزه

وظیفه درست جامعه شناسی را مطالعه پدیده هایی مانند مبادله، کشمکش ،قشربندی،شبکه های دوستی،سازمان های رسمی ،جنبش های اجتماعی وانواع دیگری از «صور» می دانند ،چارچوب یکپارچه سازی فراهم آورد

(این چارچوب همچنین ممکن است شاخه هایی از جامعه شناسی را  که امروزه بیشتر به حوزه های محتوایی هدایت شده اند مثل جامعه شناسی دین وعلم وکار واوقات فراغت را نیز در بر گیرد ). (لوین،1381، 83) .

مشخصه دوم تمایز میان صور و محتواهای حیات اجتماعی ارتباط با آن یک  دعوی هستی شناختی پذیرفتنی در مورد ماهیت «جامعه» است.

زیمل هم با نظریه کل نگرانه که بر اساس آن جامعه یک موجودیت فراسازه واره یی (سوپر ارگانیک )،دارای هستی یا خواص اخلاقی مستقل است ،هم بانظریه ذره گرایانه که  فقط به واقعیت فرد قائل است و وجود هرگونه قواعد فراتر از سطح فرد را رد می کند مخالف است . به جای این دو وی چنین عنوان می کندکه «جامعه» از بر همکنش های ( تعاملهای) الگو داری که افراد به هنگام پیوند با یکدیگر،به منظور دستیابی به

هدف های گوناگون می آفرینند ، تشکیل شده است . این عقیده او را بدانجا می کشاند که صور اجتماعی را هم محصول فعالیت خلاقه بشر و هم منابعی بنیاد گرفته از ارضا و یا محرومیت ناشی از کنش های انسانی بداند .

همچنین این عقیده چشم اندازی حی وحاضر برای پویایی شناسی دگرگونی های اجتماعی به دست می دهد که بنابه آن می توان گفت که  دگرگونی وقتی به  وقوع می پیوندد که  صور جاری دیگر قادر به ارضای هدف هایی که برای آن شکل گرفته اند نباشند.  چنین دریافتی آشکارا با آن نوع کوشش هایی در جامعه شناسی معاصر دمساز است که سعی دارند محدودیتهای بالنسبه ثابت  مدل نظام سازه واره ایی فراتر رفته واز طریق اصطلاحاتی از قبیل«ساختمان اجتماعی »،«ریخت زایی »،«چارچوبهای» کاربردی ، یا «ساخت یابی »مستقیماً به فرایندهای صورت آفرینی توجه کنند. (لوین،1381، 84) .

به این نکته نیز باید اشاره کرد که زیمل صور اجتماعی را  نه  فقط از محتوای زندگی اجتماعی متمایزمی کرد بلکه آنها را از دیگر صور نیز جدا می ساخت . او در آثاری که خارج از حیطه جامعه شناسی خودنوشته است با صور شخصیتی وصور فرهنگی نظیر مذهب ،علم فلسفه ،وهنر سروکار دارد . بنابراین زیمل اولین عالم اجتماعی بود که نوعی تمایز منطقی میان سطوح تحلیل روانشناختی،اجتماعی وفرهنگی قائل شد .

در نتیجه در طرح او انگیزش روانی و الگوهای فرهنگی به دو قلمرو جدا تعلق دارند : بر همین منوال اندمحتواها  وقتی که منظر جامعه شناختی است ، وصور وقتی توجه به مسائل ساخت  شخصیتی  یا الگوهای فرهنگی معطوف است. (لوین،1381، 85) .
جامعه شناس صوری زیمل تلاشی آشکار است برای " صورت بندی هندسه روابط اجتماعی".                                                                                                     دو ضریب هندسی که بیشتر مورد توجه زیمل بودند عبارتند از" فاصله اجتماعی" (برای مثال درخصوص دوگونه غریبه) و" تعداد اعضای گروه" (برای مثال درخصوص گروه دو نفره و گروه سه نفره.)
آنچه ارزش هر چیز را تعیین می کند فاصله اش از فرد است. از نظر زیمل چیزی که خیلی به فرد نزدیک باشد و دستیابی به آن خیلی آسان باشد یا چیزی که خیلی از افراد دور باشد و دستیابی به آن خیلی دشوار باشد ارزشمند تلقی نمی شود و ارزشمندترین چیزها آنهایی هستند که دستیابی به آنها با تلاش فراوان میسر باشد.                                                                                                       مهم ترین صورت رابطه در کل جهان اجتماعی هم رابطه بین راهبر و رهروانش و میان فرادست و فرودستانش در اندیشه زیمل است و او به بررسی مناسبات فعال و پویای فرادست و فرودست می پردازد.                                                                  از دیدگاه زیمل جامعه پذیری «شکل نمایش جامعه زیستی» است که عبارت از معاشرت با دیگران است. نخست برای خود معاشرت و دوم به سبب دلپذیر بودن کنش متقابل با دیگران که این کنش همواره از انگیزه هایی معین نشأت می گیرد یا برای دستیابی به اهدافی مشخص انجام می شود. این کنش ممکن است مبتنی بر الزامات، اطلاعات افراد، خواسته ها و تمنیات، خلاقیت و سایر عواملی باشد که بخشی از زندگی هستند و کنش متقابل بین افراد در گروه های بزرگ، آنها را به سمت تشکیل یک «جامعه» سوق می دهد و به این ترتیب است که «جامعه» صورتی واقعی به خود می گیرد.

«زیمل براین باور بود، كه هرگاه جامعه‌شناسی بخواهد موضوع خود را همه تعامل‌های درون جامعه قرار بدهد، آنگاه جامعه‌شناسی دربرگیرنده چندین رشته علوم اجتماعی، نظیر علوم سیاسی، اقتصاد و ... می‌شود. لذا برای تعیین حیطه مستقل، در موضوع  جامعه‌شناسی صوری، شكل‌های جامعه‌پذیری و تعامل میان افراد را مبنای تجرید صورت‌های جامعه در نظر گرفت.»( لوین، 1381، 83)

در واقع زیمل به تناظر علم هندسه كه با انتزاع شكل و صور اشیاء مادی از محتوای تشكیل‌دهنده آن تعریف می‌شود، علم جامعه‌شناسی را مطالعه جامعه، به لحاظ صور جامعه‌پذیری تعریف كرد. تا آنجا كه خود، می‌گوید: «اگر ما می‌توانستیم كلیت شكل‌های ممكن مناسبات اجتماعی را در سلسله مراتب و گوناگونی‌شان نشان دهیم، می‌توانستیم دانش جامعه فی‌نفسه را تكمیل كنیم.»(فریزی، 1374 : 81)

منظور از" محتوا "در جامعه‌شناسی صوری زیمل، جنبه‌هایی از زندگی انسانی است كه افراد را به سمت معاشرت با دیگران می‌كشاند؛ نظیر سوائق، اهداف و نیّات كنش‌گران.                                                                                                       " صورت‌ها" نیز، آن الگوهایی هستند، كه محتویات اجتماعی در قالب آنها نمود و بروز می‌یابند.
از نظر زيمل صورت هاي اجتماعي قالب مادي يا نمود عيني محتواها هستند.                                                                                                                   به عبارت بهتر صورت هاي اجتماعي شکل عامي از کنش هاي اجتماعي اند که به هيچ روي يگانه نيستند.                                                                                   به عقيده وي صورت هاي اجتماعي يکسان اين خاصيت را دارند که محتواهاي متفاوت را شامل شوند.                                                                                               بنابراين پديده يي انساني چون رقابت که نوعي تعامل اجتماعي است مي تواند در کلاس درس دانش آموزان دبيرستان براي کسب نمره بهتر و دستيابي به رتبه ممتاز درس جامعه شناسي يا مسابقات تسليحاتي بين کشورها شکل گيرد. بر اين اساس آنچه در اينجا مدنظر قرار مي گيرد خود کنش رقابت است نه محتواي آن.
در نگاه زيمل صورت هاي جامعه زيستي ترکيب شکننده يي از گرايش هاي متضاد است. روابط جامعه شناختي اساساً ترکيبي از دوگانگي اند؛ فرآيندهاي اتحاد، هماهنگي و همکاري به منزله نيروهاي جامعه پذيري هستند که بايد در معرض جدايي، رقابت و انزجار قرار گيرند تا پيکربندي واقعي جامعه شکل بگيرد؛ صورت هاي بزرگ سازمان که جامعه را مي سازند يا به نظر مي رسند مي سازند بايد دائماً از سوي نيروهاي فردگرايانه و بي نظم متحمل آشفتگي، ناپايداري و فرسايش شوند تا با عقب نشيني و با ايستادگي، نيروي حياتي لازم براي واکنش و رشد را کسب کنند...                              براي بازسازي سيستماتيک جامعه شناسي صورت هاي اجتماعي زيمل (به عنوان مثال جامعه شناسي مد، تعارض، تبعيت، تقسيم کار و...) لازم است فهرستي از روابط قطبي شده (تمايز - تقليد، تعارض - يگانگي، مقاومت - تبعيت، افتراق- توسعه، فاصله گرفتن- نزديک شدن...) تهيه کرد و نشان داد جستارهاي جامعه شناسي صوري زيمل کاربرد ترکيبي اصل دوگانگي است. (واندنبرگ، 1386؛ 39)
صورت و معنا در همه جا مفاهيم نسبي و از مقولات شناختي هستند که براي پرداختن به پديده ها و سامان بخشيدن به آنان به شکلي عقلاني به وجود آمده اند. از اين رو ويژگي که از بالا مورد مشاهده قرار گرفته و در رابطه يي به عنوان صورت درک شده در رابطه يي ديگر، چنانچه از پايين به آن نگاه شود، بايد به عنوان معنا توصيف شود. (استونز، 1383؛ 117)

برای فهم جامعه‌شناسی صوری زیمل، باید دو متغیر تحلیلی مهم به كار رفته در ساخت صور اجتماعی را شناخت. این متغیرها اعداد و فاصله هستند:

-          " اعداد"؛« بهترین استفاده‌ای كه زیمل از مقوله ریاضی و اعداد در جامعه‌شناسی صوری‌اش نموده، مفهوم دوتایی و سه‌تایی اوست. به زعم وی با ورود عنصر سوم به یك گروه دو نفره، فراگردهای گوناگونی امكان‌پذیر می‌شود، كه پیش از این نمی‌توانست اتفاق بیفتد. عنصر سوم می‌تواند نقش میانی و داور را ایفا كند و از بروز تنش‌ها بكاهد؛ یا به عنوان شخصی ذی‌نفع عمل کرده و از اختلاف دو عضو دیگر به نفع خویشتن بهره‌برداری كند و نیز می‌تواند نقش "تفرقه بینداز و حكومت كن" را ایفا نماید. یك گروه سه نفره، مسیرهای تازه‌ای به روی كنش‌های اجتماعی می‌گشاید. ضمن آنكه فرصت‌هایی را نیز محدود می‌كند.» (ریتزر، 1373، 156، و كورز،1377، 259-260)

 

-          " فاصله"؛ در اندیشه زیمل، بُعد یا قرابت فاصله، عامل مؤثری در شكل‌گیری روابط اجتماعی است. توجه زیمل، روی فاصله بین عاملان و تغییراتی است كه برحسب آن‌كه مشاركت‌كنندگان از هم جدا باشند یا نزدیك، رخ می‌دهد. وی معتقد است، روابط مبتنی بر قرابت شدیدترند تا روابط مبتنی بر بعد یا فاصله دور. تنها دو شكل از روابط هستند كه فاصله روی آنها تأثیر ندارد؛ اولی روابطی كاملا غیرشخصی؛ مثل معاملات اقتصادی. دیگری روابطی كه متضمن شدت احساسات و عواطف است؛ مثل احساسات عمیق مذهبی یا روابط مبتنی بر عشق.

آنچه برای زیمل مهم است، سطح نیست؛ صورت است. كوزر بیان می‌كند، كه برای زیمل مهم نیست، دعوای بین زن و شوهر باشد یا دعوای دو كشور. زیمل از بحث اعداد خود در جامعه‌شناسی صوری، به این نتیجه می‌رسد، كه هرچه تعداد افراد بیشتر شود، نهایتاً بی‌اعتمادی بیشتر می‌شود. وی تا آنجا پیش می‌رود كه بحث تراژدی فرهنگی و پیچ و مهره شدن انسان‌ها در كلان‌شهر را ذكر می‌كند؛ كه افراد در شهرها، نوعی احساس دل‌زدگی و بی‌اعتمادی دارند. این بی‌اعتمادی، مانع بروز آزادی‌ها و فردیت افراد می‌شوند. (زیمل،1382،262)

بودون معتقد است جامعه شناسی صوری زیمل از نوع الگوهای کلان اقتصادی است که معلول تعدیل و تعادل میان آثار کنش های فردی است. از نظر او ایده زیمل این است که «شرایط و موقعیت هایی داریم که در آنها منافع و گزینش‌های افراد را به آسانی می توان بازسازی کرد»(بودون، ریمون، 1383: 178) بدون اینکه نیاز به دانستن وضعیت های و محتواهای خاص کنش باشد.

منظور از محتوای جامعه شناسی آن جنبه‌هایی از زندگی انسانی است که افراد را به سمت معاشرت با دیگران می کشاند؛ نظیر: سوائق، اهداف و نیات کنشگران(کرایب، یان، 1382: 114). در مقابل صورت ها آن الگوهایی هستند که محتویات اجتماعی در قالب آنها نمود و بروز می یابند.

فهرست قابل توجهی از صور گوناگون و متنوع اجتماعی که او در مقالات خود بدان ها پرداخته است وجود دارد؛ نظیر: غریبه، ولخرج، خسیس، رابطه فرمان دهی و فرمان بری، تضاد و رقابت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 12:29  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 ۲۵سال زندگي روشنفكري يك كارمند.

  لوهمن ، يكي از هواداران تئوري سيستم ها در جامعه شناسي است. او گويا هيچ جمله اي را بدون رابطه باجامعه شناسي ننوشته است .نظريه سيستم هاي او هميشه نظريه سيستم هاي اجتماعي بوده است.هدف تحصيل و تحقيق اواز همان آغاز،پرداختن به نظزيه هاي اجتماعي بوده است.اوميگفت كه جامعه شناسي،نوعي روشنگري است كه ازموضوعات فلسفي مانند عقلگرايي وشناخت مواظبت ميكند.منتقدين او ولي مي پرسند  كه آيا اينگونه تئوري،زحمت برخورد انتقادي يا ايدئولوژيك، با واقعيات تلخ جامعه طبقاتي رابخود ميدهد ؟.لوهمن ،خلاف هابرماس، جامعه را بصورت يك سيستم مي بيند،و او و پارسون خلاف  وبر، دوركهايم و زيمل، يك راديكاليسم تفكر نظري راوارد جامعه شناسي نمودند.

لوهمن مينويسد كه جامعه از تعدار بيشماري زيرسيستم هاي كوچكتر، مثلا گروه ، قشر، و طبقه تشكيل شده و مانند ساير سيستم ها در جامعه،براساس اطلاعات و ارتباطات بوجودآمده است،و محيط اطراف هميشه پيچيده تر از خود سيستم است و سيستم هاي اجتماعي قادر هستند ازمحيط اطرافشان جذب نيرو نموده تادوباره آنرا بازتوليد كنند.

لوهمن، پيش از تحصيل و تئوريسين شدن، 10 سال كارمند وزارت فرهنگ يكي ازاستانهاي آلمان غربي بود. او نقش داستان “ساختمان “ كافكا؛نوشته شده در سال 1924، و كوشش براي سيستماتيك نمودن جعبه يادداشتهايش را بي تاثير در علاقه به تئوري سيستم ها نمي بيند.او به نقل قولي ازكتاب داستان كافكا اشاره ميكند كه توصيه نموده، انسان نبايد اينقدر به نظرها اهميت دهد، نوشته هميشه وضعيتي ثابت دارد، ولي نظرها اغلب نشان بي هدفي و سرگرداني هستند. او از سيستمي ، شبيه لانه تارعنكبوتي ميگويد كه گرچه چون هزارتويي است،ولي داراي دالاني كاملا مشخص براي ورود و خروج ميباشد.

   لوهمن همراه با هابرماس دهها سال در فضاي روشنفكري جامعه اش مؤثر بود.او دربحث (جلسه جامعه شناسان)سال 1971 كه مقطع مهمي ازتاريخ روشنفكري آلمان بعدازجنگ بود، درمقابل هابرماس،معروف گرديد.بحث و جدل آنان تاسال 1998 يعني تا (جلسه اجتماعي فرانكفورت) و نشر كتاب “اوج سرمايه داري يا جامعه صنعتي“ ادامه داشت.معرفي و نقد آثار لوهمن همراه بود با جنبش دانشجويي سال 1968، رنسانس نظريه انتقادي ، و رواج نئوماركسيسم .گرچه اوازنظر سياسي، متفكري محافظه كاربود، ولي وارث فضاي نئوماركس ايسم شد و خوانندگانش اغلب نه محافظه كاران بلكه هواداران “تئوري انتقادي“ و نئو ماركسيست ها بودند.غير از پارسون، نظريه پديده شناسي هوسرل تاثير مهمي روي او گذاشت.در سيستم هاي روانشناسي او خالق يك نظريه شد كه با نظرات هوسرل خويشاوند است و نه با نظريه ضميرناخودآگاه فرويد.نظريه سيستم هاي او به نظريه هاي سيستم هاي علم زيست شناسي بازميگردد كه هر موجود جاندارخودخالق سيستمي جديد است. چون او اتفاقات براي تشكيل ساختارها را در زيست شناسي مفيد مي نامد، اورا هوادار نظريه تكامل نئو داروينيستي نيز ميدانند.

  لوهمن مينويسد كه در جامعه مدرن، اين مرزها هستند كه سيستم هارا ازمحيط اطرافشان جداميكنند ، و پيچيده گي ميان سيستم و محيط اطراف موجب تغيير مدام سيستم ها ميشود تامرز ميان درون و بيرون سيستم را حفظ كند.اوازسيستم هاي هدفدار مانند علوم، سياست، گردش پول، هنر، و حتا عشق نام ميبرد. لوهمن در كتاب “جامعه اجتماع“!،درفصل (جامعه بعنوان سيستمي اجتماعي)، به تعريف مفاهيم پايه اي مانند :معني،هدف،سيسم، محيط، پيچيده گي و غيره مي پردازد، در اين فصل از كتاب،او از ارتباط و اطلاعات به شكل ،عملي پايه اي نام ميبرد، كه سيستم(جامعه) و زيرسيستم هاي آن (سياست، اقتصاد، وغيره) را موجب ميشوند.او از سيستم هاي كلان همچون: حقوق،علوم،رسانه هاي جمعي، سياست، اقتصاد و غيره ميگويد كه همزمان سيستم هاي كلان جهاني و گلوبال نيز هستند.

  لوهمن اشاره ميكند كه اطلاعات و معاني درغياب انسان نيز در كتابها، موزه ها، آرشيوها و غيره وجود دارند، و عقل و دانش  تنها در مغز و روان جا ندارد بلكه در اينترنت، مآخذ، آرشيوها و كتب نيز يافت ميشود.تكيه گاه او در نظريه اجتماعي، به اعتراف خودش، تعجب پيرامون ثبات سيستم هاي اجتماعي بود.او ميگويد كه جامعه مدرن نه بر اساس كاست، قشر، و طبقه بلكه طبق حوزه نقش،سازماندهي شده است.تئوري سيستم هاي او را با اشاره به سيستم هاي اجتماعي پيچيده و عيني، صوري و مجازي به حساب مي آورند.او مي گويد كه جامعه ماقبل مدرن در جماعت هاي خانوادگي صورت ميگرفت ولي در جامعه صنعتي و مدرن، در سيستم هايي مانند اقتصاد، سياست و آموزش ،خود را نشان ميدهد.

  نيكلاي لوهمن بين سالهاي 1927 تا 1998 درآلمان زندگي نمود. گرچه گاهي اورا پست مدرن بحساب مي آورند، ولي براي او حل فرديت ،در بوديسم آته ايستي ،يك ايده آل مذهبي بود.وي در دانشگاه حقوق، جامعه شناسي، و علوم اداري و مديريت، خوانده بود.او در اوقات فراغت در زمان كار اداري غير از شعر، بقول خودش علاقه خاصي به تئوري داشت. و در دانشگاه هاروارد،نزد پارسون دكتراي جامعه شناسي گرفته بود. گرچه او در محافل آموزشي مطرح نشد ولي به زبانهاي مهم خارجي ترجمه شده است.اهميت او امروزه،غيراز جامعه شناسي، براي علوم و تئوري فرهنگ نيزمي باشد.

 ازجمله آثار لوهمن: تئوري اجتماعي يا تكنولوژي اجتماع ، سيستم هاي اجتماعي، عملكرد و نتايج سازمانهاي ظاهري، قانون و خردگرايي درامور اداري ، و كتاب مهم او، جامعه اجتماع هست .سه فصل كتاب 1149 صفحه اي “اجتماع جامعه“ او: رسانه هاي ارتباطي و اطلاعاتي، جامعه بعنوان سيستمي اجتماعي، و تحول و تكامل، هستند. در اثر اصلي خود به طرح يك “تئوري اجتماعي“ مي پردازد. او در اثر ديگري از خود، مي پرسد كه تحقيقات درباره سيستم ها، چه نتايج و فوايدي خواهند داشت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:29  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

کتاب خودکشی دورکیم به مناسبت یکصدمین سال انتشار آن به زبان فرانسه در ایران ترجمه شد که نگارنده نیز همکاری حاشیه ای با مترجم ارجمند آن داشت. نگاه کنید به: خودکشی. امیل دورکیم. ترجمه: دکتر نادر سالارزاده. (تهران. انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی. ۱۳۶۶) نخستین کتاب دورکیم، تقسیم کار اجتماعی بود که به عنوان رساله اش آن را منتشر کرد. عناصر اصلی بحث های دورکیم در آثار بعدی اش مانند «خودکشی» و «قواعد و روش» را در کتاب تقسیم کار او می توان یافت هرچند حضور همین عناصر در نخستین اثر او به صورت کلی و مبهم نشان می دهد که البته از همان آغاز در حد یک مسئله ذهنی با آنها درگیر بوده است. در بخش آخر کتاب تقسیم کار، دورکیم تحلیلی از ویژگی های بیمارگون یا مرضی بودن یک پدیده ارائه می دهد که این مفهوم بعدا در کتاب خودکشی نقش مهمی بازی می کند و نمودهای دیگری مانند بحران اقتصادی، خشونت افراد در برابر اجتماع و ناهماهنگی کارگران با شرایط کار را مطرح می کند.

او در جستجوی اثبات آنچه در تقسیم کار مطرح می کند، با پدیده خودکشی که اتفاقا در جامعه تازه صنعتی شده زمان او به یک مسئله اجتماعی تبدیل شده بود برخورد می کند و می کوشد نظریه خود را با خودکشی تطبیق دهد. در نتیجه حاصل ده سال مطالعه و تحقیق خود را درباره خودکشی در ۱۸۹۶ در پاریس منتشر می کند و یکی از عالی ترین نمونه های بینش و رهیافت جامعه شناختی به مسائل انسانی و اجتماعی را ارائه می دهد. بنابراین «خودکشی» دورکیم با «تقسیم کار اجتماعی» مرتبط است. تقسیم کار پیشرفته و تمایزپذیری افراد موجب توسعه مادی جوامع می گردد و وجدان جمعی و اقتدار سنت را تضعیف کرده به تنوع و گسستگی منجر می سازد و حاکمیت روزافزون فردی و عقل را موجب می شود. این پیشرفت گرچه فرخنده است اما الزاما به معنای خشنودی انسان نیست و افزایش خودکشی یکی از مظاهر زندگی جوامع پیشرفته صنعتی و شهری است که موجب ضعف وجدان جمعی و نابسامانی و فروپاشی هنجارها می شود و افراد در میان انبوه ها تنها می شوند و جامعه نیاز به وجدان جمعی یعنی ارزش های مشترک جدیدی پیدا می کند. دورکیم خودکشی را به عنوان یکی از نمودهای بیمارگون جامعه جدید مطالعه کرده و نشان می دهد که تغییرات میزان خودکشی با معیارهای روان شناختی و زیست شناختی تبیین نمی شوند و نتایج گمراه کننده ای به دست می دهند زیرا چگونگی ساخت اجتماعی است که تغییرات میزان خودکشی را توضیح می دهد و خودکشی حتی در خصوصی ترین شکل آن که امری کاملا فردی و با انگیزه های شخصی به نظر می آید، یک پدیده اجتماعی و غیرشخصی است و نباید برای پاسخ به علل آن به مطالعه روانشناختی قربانی پرداخت.

تعریف خودکشی و انواع آن

خودکشی از نظر دورکیم عبارتست از: «هر نوع مرگی که نتیجه مستقیم یا غیرمستقیم عمل مثبت یا منفی خود قربانی است که شخصا می دانسته است که باید به همین نتیجه برسد.»
«کردار مثبت مثل اینکه انسان یک گلوله در شقیقه خویش خالی کند کردار منفی مانند اینکه انسان خانه ای را که در آتش شعله ور است ترک نکند یا آنقدر از خوردن غذا خودداری کند که بمیرد. یک اعتصاب غذای کامل که به مرگ بینجامد موردی است از خودکشی.اصطلاح مستقیم و غیرمستقیم نیز مانند عمل مثبت و منفی است. شلیک گلوله در شقیقه مستقیما به مرگ می انجامد و ترک نکردن خانه شعله ور در آتش یا اعتصاب منجر به مرگ، غیرمستقیم به مرگ می انجامد. دورکیم دو نوع همبستگی و چهار نوع خودکشی مربوط به آنها را تشخیص داده است که سه نوع آن معلول سه نوع ساختاری است که آمار خودکشی در آنها بالا است و یک نوع آن ناشی از تغییرات ساختاری است که به بی هنجاری (آنومی) می انجامد. هسته اصلی بحث دورکیم را مفهوم «همبستگی» تشکیل می دهد. به هر اندازه همبستگی اجتماعی سست گردد و ارتباط و تعلق فرد به گروه کاسته شود: او آمادگی بیشتری برای پایان دادن به حیات خود پیدا می کند. چون دورکیم دو نوع جامعه «سنتی» و «ارگانیک» را از هم متمایز کرده و خصوصیات آنها را برشمرده است. همبستگی اگر از حد تعادل زیادتر شود نیز نوعی دیگر از خودکشی را موجب می شود زیرا فرد در چنین ساختاری خود را بدون اراده می بیند.

مقاله و مقالاتت

خودکشی قدرگرایانه >———+ همبستگی در جامعه سنتی _———-<. آنومی (خودکشی آنومیک)
خودکشی دیگر خواهانه >———+ همبستگی در جامعه صنعتی یا ارگانیک _———-<. خودکشی خودخواهانه
دورکیم از طریق همین بحث است که نظریه اصالت جامعه را به مثابه یک شیء اثبات می کند و نشان می دهد که فرد در جامعه حیات می یابد و بدون جامعه از بین می رود.

الف: خودکشی خودخواهانه. مرد و زن هنگامی که نتوانسته اند در یک گروه اجتماعی جذب شوند، هنگامی که امیال محرک آنان در حدی از تعادل نیست که متناسب با سرنوشت جامعه باشد و فرد نمی تواند در شرایط سختی و مشکل متکی به گروه باشد، این خودکشی روی می دهد. در این وضعیت نه تنها جامعه دچار بی هنجاری و شکستگی هنجارها شده است بلکه شرایطی وجود دارد که رهایی فرد از هنجارها را تشویق می کند.

ب: خودکشی دیگرخواهانه. این خودکشی در ساختاری روی می دهد که میان فرد و گروه همبستگی شدیدی وجود دارد و فرد در گروه حل شده است. فرد در گروه محو شده و جزیی از آن گردیده است. دورکیم دو نمونه اصلی از این نوع را ارائه داده است. یکی خودکشی زن همسر مرده در هند که می پذیرد همراه شوهرش سوزانده شود و فرد به حسب فرامین و رسوم اجتماعی تن به این کار می دهد. فرمانده یک کشتی که مایل نیست بعد از غرق شدن کشتی اش زنده بماند و خودکشی دیگردوستانه را برمی گزیند. علاوه بر نمونه هایی که دورکیم ارائه داده می توان از فداکاری خلبانان ژاپنی در جنگ جهانی دوم به عنوان بهترین نمونه یاد کرد. عملیات استشهادی فلسطینیان علیه اسرائیلی ها نیز از همین قبیل است.

ج: خودکشی قدرگرایانه. در ساخت های سنتی که سلطه وجدان جمعی و هنجارها بر فرد چنان شدید است که آزادی عمل فردی را کاملا از او سلب می کند و فرد خود را اسیر سرنوشت و جبر اجتماعی می داند و امیدی به تغییر وضع خود ندارد فرد برای رهایی از سلطه خشن این جبرها، آزادی خود را در مرگ می جوید. بردگانی که در قرون وسطی دست به خودکشی می زدند از این دست بودند. فراوانی خودکشی در مناطق روستایی و سنتی نیز از این قبیل است. برای مثال بیشترین آمار خودکشی در ایران در میان زنان ایلام است که ساختی قبیله ای و عشیره ای دارند.

د: خودکشی آنومیک یا ناشی از بی هنجاری و تضعیف هنجارها. این نوع خودکشی که ناشی از نابسامانی اجتماعی است بیش از همه مورد توجه دورکیم بوده است زیرا نمودار بارزترین خصیصه جامعه جدید است و عکس العمل مردم در جامعه در حال انتقال از ساختی سنتی به ساختی مدرن می باشد. آمارها، افزایش خودکشی را در دو دوره بحران اقتصادی و رونق بی حداقتصادی نشان می دهد. در شرایط بحران، نظام طبقاتی در هم می ریزد، فرد به موقعیت های پایین تر تنزل می کند پاداشی را که در مقام قبلی انتظار داشته دریافت نمی کند، احساس شکست و نومیدی به او دست می دهد. در رونق بی حداقتصادی نیز رقابت افزایش می یابد و خود به تنهایی لذت بخش می شود ولی هرچه کوشش در نظام رقابتی شدید بیشتر می شود، نتیجه کمتری حاصل می گردد و شوق زندگی از میان می رود. رشد بی بند و بار اقتصادی، هنجارهایی که آرزوها را محدود می ساخت به هم می ریزد و رقابت ها را دامن می زند و ناکامی ها را بیشتر می کند.
بحث محوری دورکیم این است که نیرویی که تعیین کننده خودکشی است نیروی روانشناختی نیست، نیرویی اجتماعی است. دورکیم همچنین میان سن، مذهب، جنس و تأهل با خودکشی، همبستگی یافته است.
میزان خودکشی هر قدر سن بالا رود بیشتر است.
میزان خودکشی نزد افراد مذهبی کمتر از افراد غیرمذهبی است و حتی خودکشی میان پروتستان ها بیشتر از کاتولیک ها است.
خودکشی نزد مردان بیشتر از زنان است.
خودکشی نزد افراد متأهل کمتر از افراد مجرد است.
آنچه موجب حمایت افراد در برابر خودکشی می شود نفس ازدواج نیست بلکه وجود خانواده و فرزندان است. فرد متأهل وابستگی های بیشتری در در مقایسه با فرد مجرد دارد.

نقد و بررسی نظریه خودکشی

نظریه خودکشی دورکیم بدون شک یکی از دستاوردهای مهم جامعه شناسی است که علیرغم انتقاداتی که به آن وارد شده و می شود انتقاداتی موجه هستند اما هنوز جایگزینی برای آن نیامده و تست این تئوری در تحقیقاتی که در جوامع مختلف انجام شده در مجموع به تصدیق مکرر آن منجر شده است.
بخشی از انتقادات مطرح شده صوری و بخشی محتوایی هستند. اشکالات صوری می تواند نظیر عدم تطبیق تئوری با مثال های ذکر شده باشد. دورکیم مرگ اختیاری زن هندی را که همراه با جسد شوهرش زنده زنده سوزانده می شود مصداقی از خودکشی دگردوستانه می داند. می دانیم که خودکشی دگردوستانه مانند فداکاری خلبانان ژاپنی در جنگ جهانی با رضایت کامل انجام می شود اما مرگ اختیاری زن هندی که تحت اجبار سنت های حاکم انجام می شود از سر رضایت نیست، از سر تسلیم است و برخی مطالعات حاکی از وجود نارضایتی آنهاست. مثال دورکیم در مورد زن هندی با نمونه دیگری که خودکشی یک فرمانده کشتی بود تطبیق نمی کند و این مثال اخیر مصداق مناسب تری برای خودکشی دگرخواهانه است. برخی از خودکشی ها در تقسیم بندی دورکیم جای نمی گیرند. خودکشی سقراط با نوشیدن جام شوکران را از کدام قسم انواع خودکشی می توان به شمار آورد؟ برخی خودکشی های منجر به مرگ نوعی اقدام برای جلب توجه دیگران است نه اقدامی جدی، اما فرد در برابر عمل انجام شده خویش قرار می گیرد یا اقدام وی به مرگی ناخواسته منجر می شود لذا حتی با تفکیک خودکشی موفق و ناموفق، این نوع مرگ را به آسانی نمی توان در چهارنوع خودکشی دورکیم قرارداد. نظریه دورکیم گرچه اغلب خودکشی ها را توجیه می کند اما در خصوص چنان مواردی نارسا است.

انتقادات محتوایی

همبستگی هایی که دورکیم میان خودکشی و سن، جنس، مذهب، شهر و روستا و تأهل و تجرد کشف کرده است از یافته های ارزشمند جامعه شناسی است. در خصوص همبستگی میان مذهب و خودکشی اصل نظریه صحیح است اما علت آن که افراد مذهبی کمتر از افراد غیرمذهبی یا پروتستان ها بیشتر از کات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:26  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

 نویسنده:ریچارد مونش

رشدِ جوامع مدرن در نقطه‌‌‌عطفی ایستاده است. این نقطه‌عطف ما را وا می‌‌‌دارد از الگوهایِ تفسیری حکمفرمای این رشد  دست برداریم، زیرا مشکلاتِ آن را دیگر نمی‌شود با نظریه‌‌هائی رصد و درک کنیم که متمرکز بر ساختارهای کهنه است: «سرمایه‌‌‌داری» و «کشمکش‌‌های طبقاتی

اتی»، «دولت رفاه» و  «سازش طبقاتی» دیگر نمی‌تواند به اندازه کافی و وافی به‌عنوان مفاهیم کلیدی نظریاتی مورد استفاده قرار بگیرند که از قابلیتِ تبیین تحولات فعلی و آتی برخور دارند.

ما عادت داریم بلایا، دردها، ظلم‌ها و فراز و نشیب‌‌های زندگی مان را هم به پای پویایی رشد تمدنِ صنعتی-فنی بنویسیم و هم به پای رفاه مادی خودمان. تاریخ نظریه اجتماعی یک رشته تلاش‌‌ها را برای چیرگی بر این معضل پشت هم ردیف کرده است. از زمان وارونگی فلسفه تاریخ هگل توسط فلسفه مادی‌گرای مارکس، «تضادهای سرمایه‌‌داری» از زمره بایگانی عمده نظریه جامعه و نقد جامعه به شمار می‌‌رود. تکامل در روند خود هیچ تغییری در این نداده است، بلکه فقط تحلیل مارکس را بسط و گسترش داده است. از دیدگاه ماکس وبر، تضادهای سرمایه‌‌داری تشخصِ خاص تضاد بنیادی میان عقلانیت صوری و مادی است؛ تضادی که سنگپایه فرهنگ مدرن غربی است؛ و علاوه‌‌براین، در تضادهای دیوانسالاری مدرن، نظام حقوقی مدرن و علم مدرن، که اثری سحرزدا دارد، بازتاب می‌یابد. دیالکتیک روشنگری هورکهایمر و آدورنو ریشه‌‌های رهائی متضاد انسان را از فلاکت مادی و قیمومیتِ سنتی، درعین انقیاد از سلطه تاکنون ناشناخته تمدن صنعتی در خرد ابزاری عصر تکنیکی، ردیابی می‌کند. آدورنو، با عزمی راسخ، این دیالکتیک را در هر تفکر مفهومی باز می‌شناسد و فقط در نقد زیبایی‌شناختی غیرالتزامی است که مفری از این بن‌بست می‌بیند. یورگن هابرماس تلاش کرده است این تسلیم نظریه انتقادی را ازطریق نظریه خود، مستعمره‌سازی «جهان زیست» غلبه کند. او راه «مدرن» را روند تفکیک نظام‌‌های خودسامان اقتصاد، حقوق و سیاست بر اساس ارتباط ریشه‌‌ای «جهان‌‌زیست»،  که بر پایه رسانش بنا شده است، می‌‌‌داند. پول، حق و قدرت سیاسی جانشین زبان چونان رسانه محور کنش می‌شود. برای‌‌‌‌مثال، استدلال گفتمانی درباره برنامه‌‌های سیاسی تصمیم نمی‌‌‌گیرد، بلکه این‌‌‌که چقدر قدرت سیاسی می‌‌‌تواند برای این برنامه‌‌‌ها بسیج شود. دراین‌‌‌بین، تحول از حرکت باز نمی‌‌ایستد، و نظام‌‌‌ها درآخر نیز آخرین بقایای «جهان‌‌‌زیست» را تحت تسلط خود در می‌‌آورند و آن‌‌ها را به مستعمراتی بدل می‌‌‌‌کنند که به انقیادِ سلطه آن درآمده‌‌‌اند. درباره مسائل اخلاقی، رابطه میان زوج‌‌‌ها در ازدواج، اعضای خانواده، آموزگار  و شاگرد، پزشک و بیمار، به‌‌طور فزاینده‌‌‌ای، برطبق منطق نظام حقوقی، تصمیم گرفته می‌‌شود. منتها هابرماس می‌‌‌خواهد دلسردی آدورنو را ازطریق تجدیدحیات خردی فراگیر غلبه کند. شالوده این خرد فراگیر ایجاد وفاق ازطریق رسانش و گفتمان است. اتصال منطق‌‌های افسارگسیخته نظام‌‌های [اجتماعی] به عقلانیتِ گفتمان که به‌‌طریق ارتباطی و گفتمانی ایجاد شده است، راه برون‌‌رفت از بن‌‌بست «مدرن» است.

 نظریه‌‌‌هایی که بر این باوراند که ریشه‌‌‌های تضادهایِ تمدن مدرن در عقلانیتِ اقتصادی و ابزاری-فنی است و از غلبه بر این تضادها ازطریق سبک فراگیرتری از عقلانیت، حال به هر نوع، درعین‌‌‌حال چشم امید به غلبه بر تضادهای اجتماعی دارند، منتها اغلب راه به جایی نمی‌برند. دلایل این تضادها درواقع بسیار عمیق‌‌ هستند و شامل مبانی اخلاقی طرزتلقی عقلانیت غربی ما هستند.

 فرهنگ غرب، فرهنگ مدرن ما، درحقیقت در عمیق‌ترین ریشه‌‌‌های اخلاقی‌‌‌اش مهر پارداوکسی‌هایی را خورده است که همه در ایده‌‌‌هایِ اصلی آن ریشه دارند، و عمیق‌‌تر از آنند که یک نقد سطحی سرمایه‌‌داری یا تمدن فنی به ما احیاناً تلقین کنند. به‌‌‌‌‌واسطه ایده‌‌‌های بزرگ «مدرن» ما می‌‌‌‌توانیم چهار پارادوکس بنیادی را از هم تمییز دهیم: پارادوکسِ خردگرائی، فردگرائی، جهان‌‌گرائی و مداخله‌گرائی ابزاری. در ذیل قصد است که این چهار پارادوکس به بحث و بررسی نهاده شود.

 پارادوکس خردگرائی

پارداوکس خردگرائی، با هر نوع پیشروی دانش، درعین‌‌حال چشمان ما را نیز بر روی آن‌‌‌چه، که ما نمی‌‌‌دانیم، باز می‌‌کند. هر شناخت جدیدی رشته درازی از تضادهای تازه ایجاد می‌‌‌کند. بهترین شاهد این مدعا آشفتگی گسترده‌‌‌‌ای است که درحال حاضر از نرخ فزاینده دستاوردهای دانش علمی بر می‌خیزد. چند عدد ذکر می‌کنم: از زمان تاسیس اولین نشریه علمی، نشریه فلسفی جامعه سلطنتی لندن در سال 1665، تا سال 1960 تعداد نشریات علمی به 100000 افزایش داشته است. اطلاعات از علم و تکنیک سالانه در حدود 13 درصد افزایش دارد، و در پنج و نیم سال آینده دو برابر می‌‌شود. روزانه در جهان در حدود 17000 نوشته علمی منتشر می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. تعداد کتاب‌‌های کتابخانه دانشگاه آزاد برلین از سال 1955 تا 1984 از حدود 560000 به 6095454 افزایش یافته است. هزینه‌‌‌های سالانه برای اطلاعات و مستندسازی علمی توسط وزارت‌‌خانه پژوهش و تکنولوژی میان سال‌‌های 1975 و 1983 از 49 میلیون مارک [واحد پولی سابق آلمان. م.] به 123 میلیون مارک سیر صعودی داشته است.

 این آشکارشدن مدام نادانی ما ممکن است به یأس بینجامد، بخصوص وقتی انسان بخواهد جهان را در کلّ ریشه‌اش، پیوندکلی و معنا به‌‌طور کلی رصد و درک کند. هر روز که می‌‌گذرد نامحتمل می‌‌شود که جهان‌‌نگری منسجمی پدید بیاید و در جهان معنای واحدی بازشناخته شود. به‌‌دلیل افزایش بی‌‌‌سابقه جست‌‌وجوی معنا است که حالا فقدان معنا و لمس و تجربه بی‌‌معنایی وجود انسانی نتیجه می‌شود. جست‌‌‌‌وجوی معنا یعنی به همه سئوالات پاسخ روشن دادن خواستن. منتها، یافتن معنا ساده‌‌‌تر است، وقتی به‌‌هیچ‌‌روی این همه سئوال پیش‌‌کشیده نشود.

     این پارادوکس خردگرائی مدرن، به رادیکا‌‌‌‌ل‌‌‌ترین وجهی در نیست‌‌‌‌انگاری نیچه بازتاب یافته است. ماکس وبر این را در نظریه سحرزدائی خود خلاصه کرده است. شکوفائی دانش به فقدان معنا منجر می‌‌شود، زیرا دینِ معنابخش در روند سحرزدائی علم از جهان ویران می‌‌‌شود. اما علم نمی‌‌تواند به مسائل معنا پاسخ بدهد. امیل دورکایم در تحقیق کلاسیک خود درباره دلایل اجتماعی افزایش نرخ خودکشی با مقایسه پروتستان‌‌ها و کاتولیک‌‌‌‌ها نشان داده است که آمادگی پروتستانتیسم برای جست‌‌‌وجوی عقلانی معنا، بیشتر از کاتولیسیسم نیز، که این آمادگی را به یک اندازه مجاز ندانسته است، به شکست جست‌‌وجوی معنا و سپس نیز به خودکشی سوق داد. دراین‌‌‌میان جست‌‌‌وجوی معنا رفته‌‌رفته به یک آرمان شخصی بدل شده است و او می‌‌تواند انواع و اقسام محصولات را در بازار جهانی ادیان استفاده کند. عرضه گسترده متناسب با تقاضای فزاینده است، که اکنون از ارتقای سطح سواد اقشار گسترده مردم نشأت می‌‌گیرد. همراه با جست‌‌وجوی ضمنی مکرر به دنبال معنا، اما نمونه‌های شکست جست‌‌وجوی معنا نیز و بدین‌‌طریق پناه به موادمخدر و خودکشی افزایش پیدا می‌‌کند. اما، بر بستر فرهنگ مدرن غربی ما هیچ‌‌کس نخواهد توانست به‌‌طور مشروعی از این تکامل تقاضای بازگشت به قیمومیت‌‌های سنتی را اخذ کند. هرکس که روزگاری از درخت شناخت میوه چید، محکوم به آن می‌‌ماند که از آن مدام میوه بچیند.

 پارادوکس فردگرائی

پارادوکس فردگرائی انسان را از اجبار جوامع بسته – خانواده، محله، قشر، طبقه، صنف، دین- آزاد می‌‌کند و دروازه جهان را بر او می‌گشاید. این ازسوئی به معنای فضای بیشتر برای فردیت و تصمیم آزادانه است، اما درعین‌‌حال وابستگی انسان به وقایع دور نیز، که او خود نمی‌‌تواند به‌طور مستقیم تحت تاثیر قرار دهد، افزایش می‌یابد. در یک گروه کوچک زندگی گروه در گرو یکایک افراد است. در نظام‌‌‌‌های اجتماعی که هر روز درحال توسعه هستند، تا حد جامعه جهانی، که درآن فرد درهم‌‌تنیده است، تاثیر شخص تا حد صفر تنزل پیدا می‌‌کند، اما هم‌‌‌زمان او مستقل از تعداد بیشتری از انسان‌‌‌ها، روابط‌‌‌‌ شان و سرانجام وقایع قانونمند ناشناخته می‌‌شود. از میان بنیانگذاران جامعه‌‌شناسی جورج زیمل این پارادوکسی فردگرائی را با نگاه ژرف تحلیل کرده است.

تحول بازارهایی که همیشه دچار فراز و نشیب هستند و استفاده از پول به‌‌عنوان وسیله مبادله، برای فردیت حوزه وسیعی می‌گشایند، اما درهمان‌‌حال فرد را به انقیاد از قانونمندی‌‌‌های مستعار بازار در می‌‌آورند. البته بازار مصرف هر نوع امکان بالندگی فردیت را تاحد ممکن برای تعداد زیادی از انسان‌‌ها مهیا می‌‌‌‌کند، اما بازار هم‌‌چنین تاثیر استانداداری بر سبک‌‌های زندگی اعمال می‌‌‌کند، هرچه تعداد انسان‌هایی بیشتر است که مخاطب همین عرضه کالاها قرار می‌‌گیرند. همین وقایع در حین توسعه روال‌‌های تصمیم‌‌گیری سیاسی، گفتمان‌‌‌های علمی و اخلاقی و انجمن‌‌های اجتماعی تکرار می‌‌شود.

 شخص، چه زن یا مرد، در انتخاب انجمن‌‌هائی که می‌‌خواهد عضو آنان باشد، آزاد است. عضویت‌‌‌های اشخاص، از زن و مرد، در انجمن‌‌‌ها روزبه‌‌روز متنوع‌، بیشتر، موقتی‌‌ و سطحی‌‌ می‌شود. شخص، از زن و مرد، به تلاقی‌‌گاه تعداد کثیری از محافل اجتماعی تبدیل می‌‌شود و ازطریق هماهنگی یگانه انجمن‌‌ها از فردیت بهره‌‌ می‌برد. درعین‌‌حال، اما تعیین کنش‌‌‌‌ و زمان‌‌اش نیز ازطریق تعداد درحال افزایش انجمن‌‌‌هایی، که او خود بندرت می‌‌تواند نظارت کند، فزونی می‌گیرد. فرد به‌‌طور هم‌‌زمان آزاد و دربند می‌گردد. مقدم‌‌برهمه، فرد، بدون نفوذ این یا آن محفل اجتماعی، از زمان آزاد کمتری برای خود برخوردار است. ازآن‌‌جاکه همه‌‌‌یِ انجمن‌‌‌ها داوطلبانه است، وقتِ آزاد نیز توسط طیف گسترده‌‌‌ای از برنامه‌‌‌های گروه‌‌ها برای اوقات آزاد تعیین می‌‌شود.

 شکل دیگر پارادوکس فردگرائی در پیامدهای درک و کاربرد فزاینده حقوق فردی بیان می‌‌شود. ما امروز شاهد گرایش توقف‌‌ناپذیر ادراک و کاربست فعالانه حقوق فردی هستیم. ما هرکجا اعتقاد داریم که این حقوق نقض شده باشند، از حق‌‌مان استفاده می‌‌‌کنیم تا از این حقوق در دادگاه دفاع کنیم. تامین حقوقی به ما برای این‌‌کار پشتوانه لازم می‌‌دهد. سیلی از پرونده‌های مدنی بر سر دادگاه‌‌ها ریخته است. سالنامه آماری حکومت برای سال 1966 درمجموع 802171 پرونده مدنی در دادگاه‌‌‌‌ها، برای سال 1985 درمجموع 1748830 شهروند علیه شهروندان دیگر، اما قبل‌‌ازهمه علیه تصمیمات سازمان‌‌های دولتی شکایت کرده‌‌اند. شفاف نبودن و دوپهلو بودن قوانین و نظام اداری رفته‌‌‌رفته بیشتر علنی می‌شوند و در نظام رمزگان حقوقی، مانند نظام ما، جائی که موضوع بر سر احکام عینی صحیح است و نه بر سر روال عادلانه، مانند در نظام حقوقی انگلوساکسن، منجر به فورمولبندی‌‌‌های دقیق‌‌تر قوانین و نظم اداری می‌‌شود. این پیامدهای حاصله از پیگیری فزاینده حقوق فردی را ما سپس به‌‌‌عنوان حقوقی‌‌شدن فزاینده مورد شکایت قرار می‌‌دهیم، که محدوده آزادی‌‌های ما را هر روز بیشتر تنگ و محدود می‌‌کنند. فردگرائی اشکال جدیدی از جبر اجتماعی تولید می‌‌کند.

پارادوکس جهان‌‌‌گرائی

پارادوکس جهان‌‌‌گرائی انسان‌‌‌‌ها را در پیوند وسیع‌‌تر، تا حد بشریت سرتاسرجهان، مرتبط می‌‌‌کند. فقط از یک معرف برای ارتباط شبکه‌‌ای جهانی روابط اجتماعی نام می‌‌برم: تعداد مسافران خطوط هواپیمائی در جمهوری فدرال آلمان در سال‌‌های 1960 و 1988 از 4،885 میلیون نفر به 52،657 افزایش داشته است، وزن کالاهای حمل شده در خطوط هوائی از 79000 تن به 918000 تن، تعداد گفتگوهای تلفنی در داخل و خارج از کشور از 4،561 میلیارد به 30،419 میلیارد است. (سالنامه آماری جمهوری فدرال آلمان در سال 1989). ازسوی‌‌‌دیگر تعداد کسانی که تنها زندگی می‌‌کنند، در جمهوری فدرال آلمان میان سال‌های 1961 و 1985 از 20،6 درصد به 32،6 درصد افزایش داشته است؛ تعداد خانواده‌‌های سه یا چهار نفره از 39،2 درصد به 31،5 درصد افت داشته است. انسان با انسان‌‌‌‌هایی که تاکنون با او بیگانه بودند متحد می‌‌شود، ارتباطاتی برقرار می‌‌‌کند که سرتاسر جهان را در بر می‌‌گیرند. اما، او درعین‌‌‌‌حال از هرگونه پیوندی رها می‌شود، چون هیچ‌‌‌کس دیگر با او رابطه عمیقی ندارد، آن‌‌طور که در مناسبات ساده خانواده‌‌های سنتی، ادیان، اصناف و اقشار و طبقات بسته جامعه و جماعت‌‌های محلی بود. انسان امروز می‌‌‌تواند با این شخص و فردا با آن شخص دست دوستی بدهد. کل جهان ازاین‌‌جهت برای او باز است. اما، بدین‌‌وسیله  عمر انجمن‌‌‌ها کوتاه‌‌‌ و پیوند اعضای آن سطحی‌‌‌‌ می‌‌‌‌‌شود. بااین‌‌‌‌حال انسان ممکن است در یک جامعه بشری جهانی که هیچ‌‌‌کس را به حال خود رها نمی‌‌کند،  احساس انزوا کند و لذت انجمن جدید و سرانجام لذت زندگی را به‌‌‌کلی از دست بدهد. همبستگی بین‌‌‌المللی و انزوای محلی دو روی یک سکه اند. امیل دورکایم و فردیناند تونیس، از بنیانگزاران جامعه‌‌شناسی، این چرخش مناسبات همبستگی را در رشد جامعه مدرن به‌‌‌دقت وصف کرده‌‌‌‌اند.

 تحقیقات میدانی حاکی از آن است که همه انسان‌‌‌ها به شیوه واحدی با این چرخش از مناسبات همبستگی به همبستگی داوطبانه و نیز جهانی کنار نمی‌‌‌آیند. حرکت، انعطاف و علنیت پیش‌‌شرط‌‌هایی هستند تا بتوان در مناسبات همبستگی باز سهم داشت. بدین‌‌‌ترتیب شگفت‌‌‌انگیز نیست که انسان‌‌‌های سالخورده که طبعاً کمتر از این قابلیت‌‌ها برخوردارند، در این میان با مشکل روبرو هستند. نمونه تکان‌‌‌دهنده، افراد بازنشسته‌‌ای است که هفته‌‌ها پس از مرگ‌‌اش تازه به‌‌‌طور اتفاقی در مسکن‌‌‌اش پیدا می‌‌شوند. این اخبار به فواصل معین در مطبوعات به چشم می‌‌‌خورند.

 هنوز تعداد سازمان‌‌های خیریه بین‌‌‌المللی و اعانه‌‌‌های جهانی با کمک‌‌های وسیع مردمی وجود دارد. هر روز بر تعداد فراخوان‌‌ها برای یاری به انسان‌‌‌های دردمند در سرتاسر جهان افزوده می‌‌‌شود. توسعه جهانگردی تجاری و خصوصی ما را با انسان‌‌‌های سراسر جهان روبرو می‌‌کند. بدین‌طریق رقابت شدیدی بر سر کمک‌‌ها و اعانه‌‌‌ها بوجود می‌‌‌‌‌آید، که در آن همیشه بازندگانی وجود دارد؛ بازندگانی که درحین فعالیت‌‌های یاری درحال توسعه به حاشیه رانده شده و فراموش می‌‌‌شوند، چون موفق نشده‌‌اند نیازمندی خود را برای همه به طور روشنی به نمایش بگذارند، یا چون هیچ‌‌‌‌کس نیازمندی آنان را جدی نگرفته است. شکوفائی همبستگی جهانی با همین شدت نقطه مقابل خودش را نیز تولید می‌‌‌کند: اهمال‌‌کاری در حق فراموش‌شدگان. کمک روحی به دردمندان از پای تلفن شاهد افزایش تکان‌‌‌دهنده انسان‌‌هایی است که نیاز به یاری دارند. درحالی‌‌‌که تا بیست سال قبل در سرتاسر آلمان حدود 100000 انسان سالانه به این نهادها تلفن زدند، امروز بالغ بر 600000 هستند. [این آمار مربوط به سال 1989 میلادی است.م.]

 پارادوکس فعال‌‌گرائی ابزاری

اگر بخواهیم حرص و ولع سرمایه‌داری برای رسیدن به سود و تک‌‌‌‌ساحتی بودن خرد را مسئول پارادوکس مداخله‌‌گری بدانیم، آن‌‌وقت ما با این کار به هدف خود نمی‌رسیم. نمونه‌های متعددی می‌‌توانند این موضوع را تائید کنند. تنها یکی از این مثال‌‌ها را نام می‌برم: تعداد ماشین‌‌های شخصی در جمهوری فدرال آلمان میان سال‌های 1960 و 1988 از  4.489 میلیون به 28.878  میلیون افزایش داشته است. این از یک سوی بیانگر رشد و رونق بی‌تردید صنایع است، از سوی دیگر، هم‌‌‌چنین نشانگر سهیم شدن اقشار وسیع در ارتقای رفاه مادی است، اما، درآخر، بیانگر ارتقای مدام خسارت به طبیعت توسط  تولید مواد مضر هم هست. پارادوکس ریشه‌های عمیقی دارد و مشتمل بر ایستارهای اخلاقی ما هم هست. رفاه، بهداشت و سطح توقع بالای طول عمر در دوران پیشین یک امتیاز اقشار مرجع جامعه بود. امروز این‌‌‌ها دعوی برحق هر انسان در کل جهان است. این موتور رشد بی‌‌انقطاع تکنولوژی است، و آن را به عقب برگردنداندن خواستن، درعین‌‌حال به معنای به عقب برگرداندن احقاق رفاه و سعادت اقشار جامعه و جوامعی است که تاکنو محروم بودند. به همین جهت تصادفی نیست که اقشار مرفه و کشورهای ثروتمند با تمام قوا برای کنترل شدید، و بدین‌وسیله، سنگین در تکنولوژی جر و بحث می‌‌کنند، منتها اقشار فقیر و کشورهای فقیر به راحتی جذب نمی‌‌‌شوند. کشورهای در حال رشد فقیر به حق سئوال می‌‌‌‌‌کنند چرا  لازم است آن‌‌ها از تولید یخچال‌‌‌های ارزان‌‌قیمت صرف نظر کنند تا از بزرگ شدن شکاف لایه اوزون در قطب جلوگیری کنند. این‌که آن‌‌ها خیلی دیر آمده‌اند، پایه مشروعیت کافی برای چشم پوشی نیست. بدون پرداخت غرامت توسط کشورهای ثروتمند صنعتی این صورت نخواهد گرفت.

 هرچه  ما برای انسان‌‌های بیشتر فرصت زندگی بهتر فراهم کنیم، انسان‌‌های بیشتر از زمین و ذخایرش استفاده می‌‌کنند و  به همین ترتیب آن‌‌ها انسان‌‌های بیشتری را با زباله و موادمضر فعالیت‌‌های خود خفه می‌‌‌کنند. نابودی محیط زیست توسط موجی از سفرها، که غیرقابل توقف است، تنها  ایده حرص سودبردن صنایع توریستی نیست، بلکه هم چنین ایده دمکراتیک کردن هر جامعه، خلاصه، کلّ جامعه جهانی است. در جمهوری فدرال آلمان از میان مردم در طی 14 سال، در سال 1954، تنها 24 درصد سفر دور و دراز به مدت حداقل 5 روز انجام می‌دهند. در سال 1985 این رقم به 57 درصد افزایش داشت. درحینی که در سراسر سال 1954 تنها 15 درصد به این سفر خارجی رفتند، در سال 1985 66 درصد بود. سفرها بیشتر به مناطق دور دست است. سهم مقصدهای خارج از اروپا در میان سال 1970 و 1980 از 1.9 درصد به 8.5 درصد افز ایش داشته است. در کشورهای مقصد رقم دیدارکنندگان و  توقف به گونه جهشی شتاب داشته است، در اسپانیا از 2522402 میلیون بازدید کننده در سال 1955 به 47388793 میلیون نفر در سال 1986، در یونان از 58238 هزار نفر در سال 1951 به 5577109 میلیون نفر در سال 1988؛ در اتریش آمار توقف از 19.22 میلیون در تعطیلات 1951/1950 به 113.34 میلیون در تعطیلات 1986/1985 ارتفا پیدا کرده است.

 می‌دانیم که سلسله کوه‌‌های آلپ توسط دسته فزاینده‌‌‌ای از کوه‌‌پیمایان و اسکی‌بازان لگدکوب می‌‌‌شوند. اما ما بایستی به دهقانان کوهپایه که از این رونق اقتصادی جهت ارتقای سطح زندگی خود استفاده می‌‌‌کنند، و  مسافرانی که می‌‌خواهند دوران تعطیلات خود از شهرها فرار کنند؛ ممنوع کنیم که آن‌‌ها این کار را بکنند؟ جامعه طبقاتی این مشکل را اصلا به‌‌هیچ‌‌وجه اجازه نداد آفتابی شود، چرا که کوه‌‌های آلپ تنها در دسترس اقلیت ممتازی بود و دهقانان کوهپایه زندگی محقرانه خود را بی‌‌چون و چرا پذیرفتند. هنوز طبیعت بکر  به اندازه کافی وجود داشت. امروز درست در روند جست‌‌وجوی به دنبال طبیعت بکر و دست‌‌نخورده آخرین گوشه و کنار زمین نخست توسط  پیشقراولان کشف می‌شود، که در حین دمکراتیک کردن زندگی ما به‌‌سرعت از سوی گروه‌‌های توریست‌‌‌ها دنبال می‌‌‌شوند. آگاهی بیدارگشته ما درباره محیط زیست دراین حین هیزم رونق را برای تعطیلات در طبیعت بکر گرم می‌‌کند و این کالای کمیاب را فقط کمیاب‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌کند. امروز سفر به آن جا که دیگران هنوز نبودند «مد روز» است. منتها، بدین‌‌ترتیب ناخودآگاه همان گرایشی ادامه داده می‌‌شود که طبیعت بکر را نایاب ساخته است. عاشقان طبیعت به گورکنان طبیعت بدل می‌‌‌‌‌‌شوند. قطع درختان جنگل‌‌های استوایی نیز پرده از تضادهایی بر می‌‌‌دارد که به سادگی قابل حلّ نیستند. صنایع، خود ما، بالارفتن سطح توقعات در نوع و سبک مبلمان، و مردمی که آن‌‌ها را رودن می‌‌‌کند، تا سطح بیشتری برای کاشت غلات، سبزیجات و میوه تهیه کند، از آن ارتزاق می‌‌‌کنند. این جا هنوز نسبتاً برای کشورهای ثروتمند ساده است به مواد و مصالح دیگر متوسل شوند. مردم کشورهای فقیر منتها در ازای چشمپوشی به‌‌حق تقاضای پرداخت جبران می‌‌کند.

تضادها تقریباً در تمام پروژه‌های کمک به کشورهای در حال رشد پدید می‌‌آیند و درآخر به ‌‌‌آن جا منتهی می‌‌شوند که هر روز مساحت زیادی از زمین را به غارت توسط جمعیت مدام در حال افزایش داد. اما هیچ‌‌کس امروز نمی‌‌تواند به طرز مشروعی درخواست کند باید این پروژه‌‌ها را متوقف کنیم، چون آن‌‌ها اغلب فقط می‌‌‌توانند به بقای زندگی مردم را تضمین کنند. ما امروز در «عصر نوعدوستی« جهانگیر نمی‌‌‌توانیم  اجازه دهیم قبیله‌‌‌‌‌‌ای در گوشه ای از زمین گرسنگی بکشد. منتها ما با این کمک نوعدوستانه همزمان به افزایش جمعیت جهان کمک می‌‌‌کنیم، که فشار بیشتری برای زمین به نمایش می‌‌‌گذارد. در عصر دموکراتیک‌‌‌سازی و «نوعدوستی» جهانگیر مشکلاتی پدید می‌‌آیند که در سابق ازطریق تمایز سطح زندگی حلّ شدند. مادامی که تنها کشورهای ثروتمند اندکی وجود دارد، [مواهب] زمین از دسترس کشورها و اقوام فقیر دور می‌‌‌ماند. هرچه این تفاوت کمتر مورد قبول قرار می‌گیرد، موانع کمتری هم برای غارت جهانی زمین وجود دارد. از آن جا که امروز قشربندی اجتماعی و بین‌‌‌‌‌المللی مصرف ذخایر کمیاب «زمین» را به اندازه کافی تنظیم نمی‌‌‌کند، باید قوانین و قواعد دیگری پیدا شوند. اولین راه رسیدن به این قواعد اعتلای آگاهی از کمیابی این ذخایر، ساخت گفتمان‌‌‌های جهانی درباره این مشکل و تهیه و تدوین آن در اشکال جدید اخلاقی کردن بین‌‌‌المللی تجارت اقتصادی، مرتبط کردن کشورها در کمیسیون‌‌های مشترک و فعال جهانی است، مذاکره و گفت و گو درباره راه‌حلّ مشکلات توسط پرداخت غرامت و سازش در سطح بین‌‌‌‌المللی است.

 مدرن بدون ریسک؟

خطراتی را که ما امروز با ارتقای رشد تکنولوژی به جان می‌خریم، هم دال بر خصلت متضاد و هم موثر در سطح جهانی‌‌اند. ما، برای نمونه، هر روز مواد شیمیایی زیادی تولید می‌‌کنیم تا هر دفعه برای بخش‌های بیشتری از مردم جهان زندگی بدون بیماری‌های مزمن و مرگبار ممکن کنیم. بدین‌‌‌وسیله بنگاه‌‌های اقتصادی سود می‌کنند، دستمزد و حقوق کارگران بالا می‌‌‌رود، و سطح توقع از زندگی مردم جهان مرتب ارتقا پیدا می‌کند. همین طور است در مورد ساخت و تکمیل انرژی هسته‌‌ای. بنگاه‌های اقتصادی از آن سود می‌‌برند، زندگی کارگران بهبود می‌‌یابد، و هر بار مقدار بیشتری انرژی می‌‌تواند مصرف شود تا مدام برای تعداد بیشتری از انسان‌‌ها یک زندگی راحت فراهم شود. البته، همراه با حجم ساده این ارتقای سطح تولید در مواد شیمیایی و انرژی، خطر سموم و اتفاقات در رآکتورهای هسته‌ای بالا می‌‌‌رود. هر روز در جهان مکان‌های بیشتری وجود دارد که ممکن است این اتفاقات در آن جا بیفتد، بخصوص مکان‌هایی که آن جا آگاهی از خطر، ثروت و کنترل‌های مقتضی هنوز به آن حدّ ارتقا نیافته است که  نظارت بر خطرات در مرکز کنش اجتماعی قرار گرفته باشد. خطر امروز قبل از هر چیز در کشورهایی کمین کرده است که عزم جزم کرده‌اند از کشورهای ثروتمند صنعتی – با یاری چشمداشت بنگاه‌های اقتصادی به سود کشورهای ثروتمند- تقلید کنند. بوپال و چرنوبیل نمونه‌‌های بی‌نظیر این قضیه هستند. منتها امروز هیچ ذره‌ای از زمین در مقابل این خطرات صد در صد مطمئن و امن دیگر نیست چون ارقام مخدوش مناطق خطر مدام در حال  افزایش است و ردپای پیامدهای فجایع در سرتاسر جهان دیده می‌شود. ما امروز همان قدر به نفتکش‌‌هایی اعتراض می‌‌‌کنیم که سواحل را با گل و لای نفتی فرش می‌کنند؛ که وقتی قیمت بنزین بالا می‌‌رود. ما می‌خواهیم هر دو را داشته باشیم: حتی‌‌الامکان باک بنزین ماشین‌‌مان را به حداقل قیمت پر کنیم و نفتکش‌‌ها تصادف نکنند. افزایش محض حمل و نقل نفت در این میان امکان تصادف را بالا می‌برد.

 نه می‌‌‌شود بر این مشکلات افزایش خطرات تکامل تکنولوژیک با انتقادهای سنتی به حرص سود بنگاه‌های سرمایه‌داری غلبه کنیم نه با نقد رایج از حماقت عقلانیت صنعتی- ابزاری. آمادگی صرف برای مهیا کردن سطح زندگی یکسان برای تمام مردم زمین مانند سطح زندگی اقشار مرفه در جوامع ثروتمند، ما را از  به عقب برگرداندن چرخه رشد باز می‌‌دارد. فقط ارتقای جهانی آگاهی از خطر و همکاری جهانی برای ایجاد توازن میان کشورهای فقیر و ثروتمند است که می‌تواند مثمر ثمر باشد. منتها ما ناگزیر خواهم بود که با ریسک به سر ببریم. این بهایی است که ما به ازای ارتقای جهانی رفاه باید بپردازیم. این معضل هم سابق ازطریق قشربندی حل شد. زمانی که فقط تعداد اندکی در رفاه به‌سر بردند، خطرات کمتری هم درحین تولید وجود داشت. امروز «نوعدوستی»، دموکراتیک کردن و حرص سود در هنگام تولید جهانی خطرات جامعه رفاه مشترکاً دست به دست هم می‌دهند.

 ما در «جامعه ریسک‌پذیر» به سر می‌بریم، اما در معنای بنیادی‌‌‌تر از آن چه که در مفهوم تنگ حاکم به خطرات ناب تکنیکی بیان می‌شود. خطر تنها با تکنولوژی مدرن همراه نیست، بلکه با این اصول بنیادی مدرن مانند آزادی و دمکراسی. حذفِ محض ریسک آن‌‌وقت به معنای غلبه بر آزادی و دمکراسی هم هست. هرکس که در رویای تحقق امنیت تام است، می‌باید در این مورد تردیدی نداشته باشد. این موضوع را می‌شود به‌‌راحتی به واسطه چند نمونه‌‌‌ نشان دهیم: ایده تدارک دیدن فرصت‌های مساوی برای دست یافتن به یک زندگی بهتر درعین شکوفایی آزادانه انسان‌‌ها، حتا بدون هر تکنولوژی هم عواقب پارادوکسی دارد. و  منجر به ظهور یک رشته پدیده‌ها می‌گردد که برعکس عرصه زندگی را بر انسان تنگ می‌‌کنند. همراه با برابری فرصت‌ها رقابت هم بالا می‌رود. دستمزدها مطابق با لیاقت‌ها پرداخت می‌شود. بازنده و برنده وجود دارد. و سطح آرزو بی‌‌حد و مرز افزایش می‌یابد.  همراه با رفاه، سرخوردگی هم زیاد می‌شود که به بزهکاری، بیماری، افسردگی، پیاده شدن از قطار رشد و خودکشی سوق می‌‌دهد. این‌‌ها پیامدهای درونذاتی پیشرفت تمدنی نیستند که اخلاق ما ایجاب می‌‌کند. در جمهوری فدرال آلمان تولید ناخالص ملی از 1960 تا 1985 از 303000 میلیون به 1847000 میلیون رشد داشته است. آمار رسمی جنایات از 1958 تا 1985 از 1726565 به 4215451 میلیون افزایش داشته است، نرخ خودکشی از 18.9 به 20.7 به ازای ه 100000هزار نفر. مصرف موادمخدر را تنها می‌توان تخمین زد. در سال 1958 مصرف مواد مخدر هنوز به مساله بدل نشده بود. امروز تعداد مصرف کنندگان هروئین در جمهوری فدرال آلمان بالغ بر 200000 هزار نفر تخمین زده می‌شود، در کلیه کشورهای عضو اتحادیه اروپا بالغ بر 1.5 میلیون. در جمهوری فدرال آلمان روزانه حدود 40000 هزار گرم هروئین مصرف می‌شود. انتظار میرود که در سال‌‌های آینده مصرف کوکائین اوج بگیرد. در ایالات متحده تعداد معتادان به کوکائین  امروز (1989) در حدود 1 میلیون ارزیابی میشود، آمار مصرف‌‌‌‌‌کنندگان منظم حدود 8 میلیون، مصرف‌کنندگان نامنظم 20 میلیون. آن‌جا اکنون کوکائین منبع عمده تجزیه جامعه دانسته می‌‌شود. مصرف انفجاری مواد مخدر و تجارت مواد مخدر به ارتقای فوق‌العاده بزهکاری آتی به همراه می‌‌‌آورد: سرقت، دزدی، قتل، فحشا، زدوخورد، بزهکاری باندهای تبهکار. رئیس‌جمهور بوش و رسانه‌‌های در تابستان سال 1989 مبارزه وسیع و همه جانبه با مواد مخدر را اعلام کرده و به رئیس مافیای مواد مخدر در کلمبیا اعلام جنگ کردند...

 وقتی درباره قربانیان «جامعه ریسک‌‌‌گرای» مدرن صحبت است، آن‌‌وقت باید درباره این قربانیان یک شکل از زندگی پرخطر، یعنی آزادتر و شبیه‌تر اما همانطور هم اعصاب خردکننده سخن گفت و نه تنها درباره قربانیان ریسک ناب تکنیکی نظیر قربانیان رانندگی که ما هر سال با آن مواجهه هستیم. از زمره خطرات یک جامعه آزاد و دمکرات میزان معینی از استرس، بیماری‌‌های جسمی و روانی، خودکشی، تصادفات و بزهکاری است. این‌ها هزینه‌‌‌های آزادی و دمکراسی هستند....

راه بازگشت به پیش از آزادی و دمکراسی در کار نیست. به‌همین‌جهت ما باید با خطرات آن هم زندگی کنیم. تنها کاری که ما می‌‌توانیم بکنیم این است که هر روز تلاش کنیم این خطرات را تا جائی که ممکن است زیر نظارت بگیریم، اما این نظارت لازم است در چارچوب آزادی و دمکراسی صورت بگیرد. هرکس که قصد چیز بیشتری دارد، آگاهانه یا ناآگاهانه، سخن از ساختمان یک رژیم تامگرا می‌‌‌‌زند. کسی که خواهان امنیت تام است، می‌تواند این را تنها در دولتِ نگهبانی تام داشته باشد. از یک سوی درخواست امنیت تام کردن، و ازسوی دیگر، برحذر کردن از دولت نگهبانی تام، در این میان خود یک تناقض است.

 ما در برخورد با خطرات مدرن در چارچوب «مدرن» امکانِ گزینش میان غلبه تام بر علل ریشه‌‌‌‌ای نهفته در «صنعتی‌‌‌سازی متقدم» و مبارزه با علائم ازطریق «صنعتی‌سازی متاخر» نداریم. این خطا در اندیشه تام‌‌‌گرای، از مارکس و هگل گرفته تا همه‌یِ غول‌های آن، همیشه نشسته بوده است. مادامی که ما در کار جهان مداخله می‌‌کنیم تا آن را بهتر از گذشته کنیم، ما زنجیره‌ای از معلول‌‌ها به راه می‌اندازیم که خودمان به طور کامل نمی‌‌‌توانیم آینده آن را ببینیم؛ حتا وقتی هم که ما کنش مان را ازطریق دانش فراگیری تامین کنیم. دقیقاً  رشد شتابان دانش درواقع هر بار عدم دانش ما را به نمایش می‌‌گذارد. کلاف میان شناخت و واقعیت تنها می‌تواند در دو عرصه بسته شود: در زیر یا بالای سر انسان. جامعه انسانی محکوم به زندگی در   میان این دو قطب است. منتها، در این جهان، عمل نکردن به معنای دست روی دست گذاشتن  است، و بدین‌ترتیب کنشی است که جا دارد مسئولیت آن را هم قبول کنیم. این سئوال که آیا انجام دادن بهتر از انجام ندادن است چون ما نمی‌توانیم به طور کامل پیامدهای آن را پیش بینی کنیم، برخلاف آن چه که به نظر می‌‌‌آید، به هیچ وجه پاسخ قاطع و صریحی ندارد. عمل نکردن هم دارای پیامدهایی است و احیاناً می‌توانند در شرایطی بدتر هم باشند. ما باید با غلبه بر پیامدها و پیامدهای جانبی در هر دو حالت کلنجار فکری برویم آیا عمل کنیم یا نه. تنها راه برون‌‌رفت پیگیر از این بن‌‌بست عقب‌‌نشینی از جهان است، همان طور که مذاهب آسیایی به ما یاد می‌‌دهند. بااین‌حا آن‌‌ها هم نمی‌‌توانند به ما بگویند ما چگونه بایستی در این جهان زندگی کنیم.

 «مدرن» یعنی: جنبش و تغییر. جنبش  و تغییر یعنی: چیزهایی انجام دهیم که تا قبل از این انجام نشده بودند، یعنی: خطر کردن، تا که رویدادهایی روی دهند که پیش‌‌بینی نشده بودند. اما، در پرتوی فرهنگ مدرن، عمل نکردن یک عمل کردن هم هست، که انواع و اقسام پیامدهای بد ممکن است داشته باشد. خطر و مدرن دو روی یک سکه هستند، چه این طور چه آن طور، چه ما کاری انجام دهیم چه ندهیم، تنها از زاویه این که ما در مدرن جهان را می‌نگریم. مدرن بدون ریسک وجود ندارد، ریسک را کمابیش می‌توان تحت کنترل درآورد. دگرگونسازی اکولوژیک جامعه نیز با انواع و اقسام رویدادهای غیرمترقبه و خطرات مقتضی مرتبط است. خطرات در خود ایده‌‌های بنیادی مدرن هستند و در ساختاربنیادی پارادوکس آن‌‌ها، در پارادوکس‌‌های عقلانیت، فردگرایی، جهانگریی و عمل‌‌‌گرایی ابزاری. بزرگ‌ترین خطر روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و سامان‌‌دهی عقلانی، خود جهان است. بزرگ‌‌ترین خطر خود مدرن است. فرهنگی که عزم امنیت تام می‌کند، هرگز مجاز نمی‌بود پای در راه روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و جهان‌سامانی عقلانی بنهد. کسی که امنیت تام می‌‌‌‌خواهد، از مدرن دیگر دفاع نمی‌‌کند، بلکه بر ضد مردن و اصول بنیادی آن، علیه روشنگری، آزادی، نوعدوستی، دمکراسی و سامانه جهان‌‌‌ عقلانی. مدرن به چنین مفهومی عظیم‌ترین و خطرناک‌ترین آزمونی است که تاکنون بر روی این زمین در پیش گرفته شده. ما هنوز هزار کار داریم خطرات این کارها را زیر نظر بگیریم. هیستری فاجعه در این جا چندان گرهی از مشکل باز نمی‌‌کند. برعکس، آب به آسیاب ساختمان دولت نگهبانی تامگرا و بدین‌‌وسیله پایان آزمایش «مدرن» می‌‌ریزد، چه بخواهید چه نخواهید.

 در جست‌‌وجوی برون‌‌رفت:

تفکر فراگیر

 آیا راه برون‌رفت از این پارادوکس‌ها وجود دارد؟ در درون فرهنگ ما، فرهنگ غربی، ما‌ می‌‌‌توانیم به این سئوال همیشه با تدابیر پیشگیرانه پاسخ دهیم که به‌نوبه خود مسائل تازه ایجاد می‌‌کنند. فرهنگ‌‌های آسیایی از این بابت راحت‌‌‌تر هستند. آنها در حال حاضر مداخله انسان را در جهان ریشه هر مصیبت می‌‌‌‌‌دانند و به ما پیروی از کلیت می‌‌‌‌‌آموزند؛ به عبارت دیگر، کنفوسیسم؛ التزام از نظم اجتماعی، تائویسم؛ خود را در درون قانون جهان – تائو- حس کردن، هندوئیسم؛ تبعیت از وظایف آئینی و بی‌تفاوتی نسبت به کنش خود، تا فرصت‌‌های رستاخیز خیر را در چرخه جاودانی انتقام و باززایی زنده بر پا نگاه دارد، بودیسم؛ چشم‌‌‌پوشی از عطش فردی به زندگی، تا توسط مراقبه در آرامش جاودانی جای بگیرد.

 این آموزه‌ها جهان را به حال خود وا می‌نهند، یا به نظم سنتی‌‌‌اش یا اما هم به خودکامی نیروهای پویای زندگی اقتصادی و سیاست قدرت. دگرگونی جهان برطبق آرمان‌‌های هنجاری در چارچوب این تعالیم هرگز به ذهن متبادر نشده است. ما همینک در جهانی به سر می‌‌‌بریم که آکنده است از این نیروهای پویا. و فرسنگ‌‌ها از تعادل قوای طبیعی به دور است. وقتی ما امروز هم‌‌‌‌رای با جنبش اکولوژیک به «تفکر فراگیر» فرهنگ‌‌‌های اروپایی تاسی می‌کنیم، آن‌‌وقت  این می‌‌تواند تنها در چارچوب جهان ایده خود ما روی بدهد. ما تنها می‌‌توانیم اهتمام کنیم با اصلاح دانش مان درباره چرخه‌‌ها و پیوندهای کلیّ جهانی را که سرتاسر دچار بی‌‌نظمی است به توازن قوای بهتر بیاوریم. چیرگی بر تفکر ساده خطی علّی توسط «تفکر فراگیر» برنامه امروز است. این برنامه لازم نیست بنابر روش پوزیتیویستی تقلیل همه‌‌‌یِ مکاتب به یک مکتبِ اصلی صورت بگیرد، بلکه توسط بسط و توسعه همکاری میان شاخه‌های مختلف علمی. اطلاعات دقیق از تک تک شاخه‌‌‌‌های علمی لازم است هربار در شبکه تنگاتنگی با یک دیگر درهم‌‌تنیده شوند.

درخواست «تفکر فراگیر» در اقتصاد هم شنیده شده است. بنگاه‌‌های اقتصادی پیشرو در جست و جوی نیروهای رهبری هستند، که دارای قابلیت «تفکر فراگیر» در کار گروهی هستند. رشد تولید لازم است از جاده تفکر تک‌‌-عاملی از حیث یک غایت معین جدا شود و به سوی ملاحظه کلی یک محصول از بابت کارکردهای مختلف در محیط زیست درهمتافته حرکت کند. نه تنها فقط لازم نیست که مد نظر قرار دهیم آیا یک محصول به هدف‌اش تحقق می‌‌‌‌بخشد، بلکه چه پیامدهای جانبی، خطرات و ضررهایی برای محیط زیست هم بوجود می‌‌آورد و چگونه محصول پس از مصرف بدون ضرر به محیط زیست باز از بین برده می‌شود یا دوباره می‌تواند به عنوان مواد خام از طریق بازسازی مورد استفاده قرار بگیرد. غایت‌سالاری (کارکرد)، آرزوها و امیال خریداران فردی، بهینه‌سازی سود تولیدگر، نیازهای استفاده‌‌‌کننده (کارایی‌‌‌شناسی) (Ergonomie) و گنجانیدن در محیط فرهنگی و طبیعی الزاماتِ چند بُعدی تشکیل می‌‌دهند که در حین رشد تولید به میزان زیادی با یک دیگر باید هماهنگ شوند. برای تفکر علّی یک‌سویه آن جا دیگر محلی نیست.

 ایجاد ارتباط شبکه‌‌ای میان شاخه‌های علمی و شناخت‌شان غایت »تفکر فراگیر» نوین است. این ارتباط شبکه‌‌ای میان شناخت‌های حوزه‌های مختلف علمی لازم است منطبق باشد با شبکه نظام‌‌ها و گروه‌های خودبنیاد در جامعه آتی در سطح کنش اجتماعی. علم، اقتصاد و سیاست بایسته است در اکولوژی گره بخورند. بدین‌‌وسیله جنبش اکولوژیک هدفی برای خود نهاده است که جامعه معاصر در مسیر آن در حرکت است. این جنبش بساط نظریات متداول ما را در هم می‌ریزد و ما را به تحول در تفکر وا می‌‌دارد. اشکال تازه‌ برخورد با پارادوکس‌های ریشه دوانیده در فرهنگ ما شکل می‌‌‌‌گیرد، اشکال جدید تحقق سامانیافته و وساطت عقلانیت، مداخله فعالانه، فردیت و جهانشمولیت. آن‌‌ها نمی‌‌‌توانند این پارادوکس‌‌‌های نهفته این آرمان‌‌ها را رفع کنند، اما آن‌ها را به طریق جدید و در سطح بالاتر رشد اجتماعی تدوین و تنظیم کنند. پارادوکس‌ها و استراتژی‌های جهت بسط و تعمیم‌شان هر روز پیچیده می‌شود.

 وقتی دوباره به نظریه گفتمان یورگن هابرماس برگردیم، آن‌وقت پی می‌بریم که رجعت اقتصاد، سیاست و حقوق به توافق ایجادشده ارتباطی و گفتمانی تضادهای فرهنگ مدرن ما را رفع نخواهند کرد. نظریه مستعمره‌سازی «جهان زیست» هابرماس جوابگوی این تضادها نیست. اثراتِ پارادوکس‌های مدرن ریشه‌های عمیق‌تری دارند. ما با ارجاع اهتمام به سودبردن اقتصادی به گفتمان‌‌های اخلاقی نمی‌‌‌توانیم هیچ کدام از این پارادوکس‌ها را که سرشتی مدرن است  رفع کنیم، چون ریشه‌های‌‌‌‌شان در عقاید اخلاقی خود ما است. اخلاق غربی مدرن ما نیز مداخله‌گرا است و قصد دارد جهان را اصلاح کند و  با هر اقدامی انواعی از پیامدها را بوجود می‌‌آورد که دوباره به وخیم شدن شرایط سوق می‌‌دهند. بااین‌‌‌‌همه، آن چه از برون‌‌رفت می‌ماند چیست؟ هیچ. ما باید گفت‌و گو کنیم. بااین‌‌همه ما مجاز نیستیم انتظار داشته باشیم که آن‌ها به علبه کردن بر پارادوکس‌های نامبرده کمک می‌‌کنند. تنها کارکرد آن‌ها این است که این پارادوکس‌ها را در معرض دید ما قرار دهند. سرعتی که با آن ما دانش مان را امروز تکثیر می‌‌کنیم، به آن کمک می‌‌کند که چنین اثراتی هر روز سریع‌تر بر همگان آشکار می‌‌شود. امروز روزی نمی‌گذرد که در آن ما از جوهر خطرناکی با خبر نشویم که ما خود تولید می‌کنیم؛ و آن‌ها زندگی ما را بر روی کره زمین خدشه وارد می‌‌کنند. بااین‌‌حساب، اشتباه است اگر انتظار داشته باشیم که پارادوکسی‌‌های مدرن توسط احیایِ گفتمان‌‌‌ها رفع می‌‌‌شوند. برعکس، به ارتقای آن‌‌ها یاری خواهد رساند، اما ازاین طریق به پیشرفت پویایی مدرن هم استمرار می‌‌‌بخشد. ما مدام در حال فرار از اشتباهات خود هستیم.  که در آن تضادهای تمدن مدرن برای ما آشکار می‌شود، ماهیتاً معلولِ ادغامِ ارتباطاتی در حال پیشروی جامعه است. از آن جا که ما اینک نمی‌توانیم از قطار مدرن پیاده شویم بدون این که دست از دعوی مان بکشیم که می‌‌خواهیم آینده بهتری شکل دهیم، راه دیگری برای ما نمی‌ماند جز این که مرتب اثراتِ متناقض گفتمان‌‌ها را به‌‌وسیله گفتمان‌‌های نو اصلاح کنیم. به این معنا انگاره هابرماس از جامعه گفتمانی واقعاً روزی تحقق پیدا می‌‌کند، منتها بدون رفع پارادوکس‌هایی، که ریشه در فرهنگ مدرن دارند.

 

* ریچارد مونش جامعه شناس آلمانی است. از او آثار فراوانی به چاپ رسیده است.


منبع:

Richard Münsch

Dialektik der Kommunikationsgesellschaft

Suhrkamp Verlag Frankfurt am Main 1992

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:25  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

نظریه علم وبر

 وبر کنش ها را به چهار نوع تقسیم می کند

(مرحل اساسی اندیشه ص566)

1)کنش عقلانی معطوف به هدف: یعنی: فاعل کنش هدفی روشن را در نظر دارد و تمام وسایل  و اجرای رسیدن به هدف با هم بکار می برد

مانند : کنش مهندسی که پلی را می سازد کنش سر داری که پیروزی را از آن خود می کند .

کنش عقلانی معطوف به هدف وبر مترادف همان کنش منطقی پارتو است . با این تفاوت که عقلانی بودن نسبت به هدف ،بیشتر به تبع شناخت های فاعل کنش تعریف شده است تا به تبع شناخت های ناظر کنش .

2)کنش عقلانی معطوف به ارزش: یعنی: فاعل کنش با پذیرش خطر ها . به نحوی عقلانی رفتار می کند نه برای آنکه به نتیجه ای برون ذاتی نسبت به اقدام خویش دست یابد بلکه برای آنکه به تصوری که خود وی از افتخار دارد وفادار بماند

مانند : نا خدایی که همراه با کشتی اش به غرق شدن در دریا تن در می دهد .

تفاوت دو کنش 1و2 : در کنش اول (معطوف به هدف ):عقلانی بودن از آن جهت است که فاعل می خواهد به هدفی معین و خارجی برسد (ما در کنش دوم (معطوف به ارزش ):عقلانی بودن کنش از آن جهت است که فاعل می خواهد به تصوری که خود وی از افتخار دارد وفا دار بماند .(مراحل اساسی اندیشه ص566)

3)کنش انفعالی یا عاطفی : یعنی: کنشی که بطور بی واسطه ناشی از حال وجدایی یا خلق فاعل است . در اینجا کنش عبارت است واکنش عاطفی که فاعل کنش در اوضاع واحوالی معین نشان می دهد .

مانند : سیلی که مادر ،بدلیل غیر قابل تحمل بودن رفتار فرزند به گوش وی می نوازد .

4)کنش سنتی : کنشی که از عادت ها ،عرف ،یا باور هایی که طبیعت ثانوی فاعل را تشکیل می دهند بر می خیزد وفاعل کنش برای عمل سنتی خود به انگیزه بازتاب هایی که بر اثر ممارست های طولانی در او ریشه دوانیده اند عمل می کند .(مراحل اساسی اندیشه ص567

مانند :جارو زدن خانه درشب

ماکس وپر معتقد بود جامعه شناسی علم تفهمی کنش اجتماعی است . (مراحل اساسی اندیشه ص567)

یعنی: جامعه شناسی علمی است که از طریق تفسیر سعی دارد کنش اجتماعی افراد را برای دستیابی به تبیین علمی آنها فهم و برسی کند . ماکس و بر جامعه شناسی راعلم فراگیر کنش اجتماعی می دانست .

تفاوت تعاریف مارکس ،دورکیم و وبر از جامعه شناسی :  مارکس جامعه شناسی را علم پیش بینی آینده می دانست ،دورکیم جامعه شناسی را علم چگونه زیستن و ساز مان دهنده جوامع می دانست ولی ماکس وبر با این تعاریف مخالف و جامعه شناسی را علم تفهمی کنش اجتماعی ذکر کرد .

تفهم : مستلزم درک معنایی است که فاعل کنش برای رفتار خود می پذیرد .( مراحل اساسی اندیشه ص567)

مفهوم تفهم در نظریه وبر با مفهوم علیت مرتبط است بدین معنا که محقق باید برای فهم صحیح انگیزه و معنای درونی موجود در ذهن کنشگر افزون بر ذهن فهمی از تبیین علمی نیز استفاده کند (جامعه شناسی معرفت ص267)

تفاوت :پارتو منطق کنش ها را با استناد به شناخت های ناظر کنش می سنجد در حالی که منظور وبر عبارت است از تفهم معنایی که هر فاعل رفتار به رفتار خاص خویش می دهد .

تفهم معانی ذهنی مستلزم طبقه بندی انواع رفتار هاست و به درک ساخت معقول رفتار رهنمون می شود .

مانند : تفسیر وبر از دوران معاصر ،که تمایل به ساز مان عقلانی در کلیه وجوه جامعه جدید مشاهده می شود ،بنگاه اقتصادی خصلتی عقلانی دارد ،مدیریت دولتی از طریق دیوان سالاری (مراحل اساسی اندیشه ص568)

دانشمند کیست :

کنش دانشمند یک کنش عقلانی معطوف به هدف است و هدف دانشمند این است که به قضایای واقع نگر ،به روابط علت ومعلولی یا به تفسیر های تفهمی که اعتبار عام داشته باشند بر سد .

پژوهش علمی یک کنش عقلانی معطوف به هدف است که هدف حقیقت می باشد که این هدف با نوعی حکم ارزشی تعیین شده است . از اینرو کنش علمی تلفیقی از کنش عقلانی معطوف به هدف و کنش عقلانی معطوف به ارزش که همان حقیقت است .

علم :جنبه ای از فرآیند پیشرفت عقلانیت است که قواعد پژوهش و منطق در آن محترم شمرده می شوند که این از ویژگی های ذاتی جوامع غربی نوین است .(مراحل اساسی اندیشه ص569)

علم اثباتی و عقلانی وبر جزوی از کل جامعه فرآیند تاریخی پیشرفت عقلانیت را تشکیل می دهد . (مراحل اساسی ص569)

 

 

ویژگی و خصلت علم اثباتی و عقلانی وبر:

1- نا تمامیت ذاتی : این خصلت بنیادی علم نوین است . علم نوین در حال تحول است و معطوف به هدف است که خود آن در بی نهایت واقع شده است .

 

2)عینیت : عبارتنداز اعتبار علم در نظریه کلیه کسانی که جویای این نوع حقیقت هستند و خود داری از توسل به احکام ارزشی (عاری از ارزشگذاری )

شناخت در کلیه مواد علمی ،خواه علوم طبیعی و خواه علوم فر هنگی ، نوعی تسخیر قلمرو واقعیت است که هیچگاه به پایان خود نمی ر سد (مراحل اساسی اندیشه ص570)

خصلت های متمایز کننده علوم تاریخی و اجتماعی عبارتند از : تفهمی بودن تاریخی بودن و ناظر بر فر هنگ بودن

 منظور و بر از تفهم :

1)  بی واسطه : یعنی: انسان برای فهم مطلب نیازی به مشاهده ندارد رفتار بشری رفتاری در ذات خود معقول است و این خود ناشی از استعداد آگاهی انسانهاست (تفهم در مورد رفتار بشری بی واسطه است )

مانند: مسافری تاکسی علت توقف راننده در برابر چراغ قرمز را می فهمد .

2)با واسطه : یعنی : برای اینکه احساسی از فهم نمود ها داشته باشیم . لازم است آنها را با قضا یایی بیان کنیم که ثابت شده اند (یعنی : از طریق مفاهیم یا نسبت ها صورت می گیرد )

مانند : معنای ذهنی کنشگران

تفاوت : در تفهم با واسطه انگیزه های کنش در فهم نمود هادخالت دارد و با قضا یای تجربه ثابت می شود ولی در تفهم بی واسطه رفتار های بشری در ذات خود معقول است و خود انسان از نمود آگاهی دارد

نکته : مقصود و بر از تفهم استعداد ی بر تر از عقل یا مشی منطقی علوم طبیعی نیست . (اسرار آمیز نیست )و معقول بی واسطه به این معنا که ما قادر باشیم رفتار دیگران را بدون تحقیق قبلی درک کنیم نیست و بهتر است بجای معقول بودن بی واسطه گفته شود معقول بودن در ذات خود (این اصطلاح نیز ابهام آمیز است )آنچه درست این است که ناظر باید درباره رفتار پروهش کند . تا بتواند درست را از حقیقی تشخیص دهد . (مراحل اساسی اندیشه ص572)

در علومی که واقعیت بشری موضوع مطالعه آن است دو جهت باید از یکدیگر تمیز داد :

1)  جهت تاریخی : یعنی توصیف آنچه یکبارروی داده و هر گز دوباره تکرار نخواهد شد .

2)  جهت جامعه شناختی : یعنی : بازسازی مفهومی نهاد های اجتماعی و کار کرد آنها

پس علومی که واقعیت بشری موضوع مطالعه آن است . علوم فر هنگ اند. (مراحل اساسی اندیشه ص573)

آثار بشری آثاری آفریننده ارزش ها یا آثاری که تعریف آنها مبتنی بر استناد ارزش هاست .

علم .بنا به مفهوم وبری آن ،رفتاری عقلانی است که هدفش رسیدن به احکام واقع نگر با اعتبار عام است .

حکم ارزش : احکامی مشخصی و ذهنی هستند تصدیق اخلاقی یا حیاتی است . (مراحل اساسی اندیشه ص574)

مانند : شهر وندی که آزادی را چیزی اساسی می داند و تصدیق می کند که آزادی بیان یا اندیشه ارزشی بنیادی است و حکمی می کند که بیانگر شخصیت اوست .

ارزش نگری : واقعیت سیاسی گذشته را در رابطه با ارزش آزادی می کاود و بررسی می کند

مانند : از دید سیاسی به موضوع آزادی پرداختن

فرق : حکم ارزشی یک تصدیق اخلاقی یا حیاتی است و ارزش نگری نوعی شیوه ی انتخاب و تنظیم علم عینی «نتایج علم نسبی است »

1)تمایزی که و بر میان حکم ارزشی و رابطه با ارزش ها (ارزش نگری )می پذیرد دو مسئله بنیادی دیگر را طرح می کند .

2)افعال علمی : بعنوان رفتاری عقلانی ،معطوف به ارزش حقیقی است که دارای اعتبار عام می باشد و بر می کوشد تا ثابت کند که علم تاریخی علمی عقلانی و اثبات پذیر است و هدفش رسیدن به قضا یای علمی است که صحت و سقم آن را می توان اثبات کرد .

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 1:1  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

در ایران متاسفانه جامعه شنا سان روی اشکال سرمایه اجتماعی بررسی های لازم و کافی انجام نداده اند. عده ای معتقدند که در کشورهای در حال توسعه ای  چون ایران که هنوز بافت جامعه کاملا سنتی است. " سرمایه اجتماعی " به مفهوم غربی وجود ندارد . اما به اعتقاد نگارنده سرمایه اجتماعی به شکل و سبک و سیاق دیگری وجود دارد اما با بسیار کم و بی بنیان . . یکی از نمونه های وجود سرمایه اجتماعی در ایران ، هیات های مذهبی است که به صورت خودجوش ، مردم در این مراسم با یکدیگر اعتقاد دارند . اما این اتفاق بسیار اندک و غیر مداوم است . در دنیا ثابت شده است که سرمایه اجتماعی تنها در یک شکل مدنی آن ممکن است و آن تشکل های غیر دولتی در غالب انجمنها و کانونها و گروهها ست . در این گروههای کوچک افراد با یکدیگر رابطه عمودی ( یعنی رئیس و مرئوس یا ارباب و رعیت ) ندارند بلکه       روابط شان از نوع افقی است .
یعنی انسانها خود را هم سطح یکدیگر می دانند . کنش در این گروهها تسهیل می شود ، زیرا اصل بر اعتماد متقابل است و امکان نوآوری وجود دارد . سرمایه اجتماعی دو وجه یا دو نوع دارد . سرمایه اجتماعی درون گروهی ( مثل خانواده ) و سرمایه اجتماعی برون گروهی . جامعه شناسان معتقدند که در ایران نیاز به سرمایه اجتماعی برون گروهی وجود دارد تا روابط اجتماعی افراد تقویت شود . زیرا ایرانیان نیاز به کالاهای عمومی از قبیل دموکراسی ، امنیت اجتماعی و عدالت دارند و باید در تولید این کالاها اشتراک داشته باشند .
هرچقدر که قانونهای مناسب و دقیقی برای اینگونه کالاهای عمومی وجود داشته باشد ، تا اجتماع نخواهد و همکاری لازم را انجام ندهد ، حفظ اینگونه کالاهای عمومی غیر ممکن است . در ایران مفهوم همکاری گروهی ، سرمایه اجتماعی و روابط اجتماعی شناخته شده نیست و مردم به یکدیگر اعتماد ندارند .
نسبت به جامعه و محیط زندگی خود احساس مسئولیت نداند این احساس در جامعه وجود ندارد که باید با دلت و یکدیگر افراد جامعه در جهت بهبود شرایط همکاری و همدلی است .
به دلایل زیادی ساختن شاخص برای سرمایه اجتماعی خیلی پیچیده و دشوار است . اما ما می توانیم یک سری شواهد را ملاحظه نماییم و از طریق آن شواهد نتیجه گیری کنیم که سرمایه اجتماعی در حال رشد است یا کاهش . در واقع می توان روند تغییرات سرمایه اجتماعی را از روی پیامدهای اجتماعی شناسایی کرد.
 « مثلا وقتی که اعتیاد در سطح کشور روندش رو به افزایش است ، وقتی که میزان جرایمی که عنصر عمد در آن وجود دارد در حال گسترش است ، وقتی مهاجرت به سمت خارج شدت می گیرد ، یا وقتی میزان خودکشی و طلاق در حال افزایش  یا عدم مشارکت یا مشارکت کم در مسائل سیاسی و اجتماعی زنگ خطری برای آینده است و یا رونقی و رواج بر اعتمادی و بی قانونی در کشور . در شرایط با ثبات ممکن است به عللی این متغیّر ها افزایش پیدا می کند . مثلا افزایش میزان خودکشی  ، اما بقیه شاخصها یا در حال کاهش هستند و یا ثابت می ماند .
اما وقتی بطور همزمان همه متغیرهای یادشده در حال افزایش باشند بخوبی می توان دریافت که سرمایه اجتماعی به شدت در حال کاهش است .
البته جدای از شاخص های آماری که روند پیامدهای سرمایه اجتماعی را نشان می دهند . می توان در زندگی روزمره و در عرصه های مختلف اجتماعی نیز شواهد کاهش یا افزایش سرمایه اجتماعی را ملاحظه کرد . مثلا وقتی هر روز مجبوریم اطراف تعداد بیشتری از چهارراه ها یا خیابانها را نرده بکشیم ، نشانه کاهش سرمایه اجتماعی است.
یا وقتی در معاملات املاک و مستغلات ، هر روز میزان وثیقه ها بیشتر می شود ، یا وقتی که مغازه های محلی دیگر به مشتریان خود نسیه نمی دهند ، یا وقتی میزان خلاف وعده های افراد چشم گیر می شود یا وقتی تعداد موتورسیکلت های که از پیاده روها یا از چراغ قرمز عبور می کنند رو به افزایش می گذارد و موارد دیگری نظیر این ها ، همگی نشانه روند روبه کاهش سرمایه اجتماعی است اما بطور خاص برای شاخص های نظیر تعداد جرایم عمدی ، و یا بهتر بگویم نسبت جرایم عمد به جمعیت ، نسبت تعداد زندانیان کشور ، نسبت معتادان کشور ، نسبت مهاجرت به خارج کشور ، نسبت طلاق ، نسبت خودکشی و نظایر اینها در طول سالهای پس از جنگ و بطور مشخص از سال 1368 به بعد روبه افزایش گذارده است .
منظور از نسبت نیز تعداد وقوع این متغیّر ها در هر میلیون نفر جمعیت است . این بدین مفهوم است که دقیقا از سال 68 به بعد سرمایه اجتماعی یک روند کاهشی را آغاز کرده است که همچنان ادامه دارد .
در اینجا فقط به تعدادی از شاخص های اجتماعی که روند آنها علامتی است از روند سقوط سرمایه اجتماعی در ایران ، اشاره می کنم . مثلا تعداد پرونده های قتل عمد مختومه شده در دادگستری ، از یازده پرونده به ازای هر یک میلیون نفر جمعیت در سال 1373 به پنجاه و هفت پرونده به پنجاه و هفت پرونده در سال 1375 ، شصت و سه پرونده در سال 1378 و نهایتا هفتاد و پرونده در سال 1380 افزایش یافته است . این یعنی قتل های که عنصر عمد در آنها وجود دارد در این دوره 6.5 برابر شده است.
توجه کنید در این ارقام اثر رشد جمعیت حذف شده است و ما کل قتل های عمد را تقسیم بر جمعیت    کرده ایم بطور کلی جرائمی که عنصر قصد ، آگاهی و عمد در آن وجود دارد ، وقتی روبه افزایش میگذارد به منزله کاهش سرمایه اجتماعی است .
اگر ما کل جرایم عمدی نظیر سرقت ، اعمال منافی عفت ، اختلاس ، ارتشاء ، جعل ، تصرف عدوانی و مزاحمت ، قتل عمد ، ایراد ضرب و جرح و صدور چک بلا محل را در نظر بگیریم ، بر اساس پرونده های مختومه شده در دادگستری وبا تکیه بر آمارهای مندرج در سالنامه های آماری کشوری ، می بینیم تعداد پرونده ها از 162 هزار سال 1373 به بیش از 980 هزار پرونده در سال 1375 و سرانجام به حدود 1775  هزار پرونده در سال 1380 رسیده است .
گرچه بخش اندکی از این افزایش ناشی از رشد جمعیت بوده است اما بیش از ده برابر شدن جرایم عمد کشوری در طی هفت سال بسیار معنی دار است و نشانه آشکاری از روند سقوط سرمایه اجتماعی است . شاخص های دیگر اجتماعی نیز این روند را تائید می کنند .
بطور مثال میزان طلاق در کشور از 509 طلاق در هر میلیون نفر در سال 1371 به 630 نفر در سال 1375 و سرانجام به 938 طلاق در سال 1380 رسیده است . به همین ترتیب میزان خودکشی در کشور بر اساس آمارهای رسمی که می دانیم بسیار از واقعیت فاصله دارد . از 1437 فقره در هر میلیون نفر جمعیت در سال 1370 به 3275 نفر در سال 1380 رسیده است .
می دانیم که اعتماد ، پایبندی به تعهدات و نظایر آنها از شاخصهای اصلی سرمایه اجتماعی هستند ، صدور چکهای بلا محل می تواند شاخصی برای کاهش پایبندی به تعهدات باشد البته فقط بخش اندکی از چکهای بلا محل به دادگستری ارجاع می شود ، یعنی آن بخشی که واقعا طرفین نخواسته یا نتوانستند اند به تعهدات خود عمل کنند.
در سال 1373 به ازای هر میلیون نفر جمعیت کشور ، کمتر از هزار پرونده چک و در سال 1380 به حدود 9400 پرونده رسیده است . شما می توانید در تعداد بسیاری از شاخص های اجتماعی نظیر اعتیاد ، امید به آینده ، پای بندی به قواعد اخلاقی ، رعایت قوانین ، راست گویی ، استرس و فشارهای روانی و نظایر آنها در ایران همین روند را مشاهده کنید . [ سرمایه اجتماعی شرط لازم برای توسعه (نشریه اندیشه صادق ) شماره   12_ 11 ]  »
گروهی از جامعه شناس ، اخیرا تحقیقاتی میدانی در خصوص میزان سرمایه اجتماعی در ایران انجام داده است که نتایج آن قابل بررسی و توجه است . در این تحقیق میدانی که از سوی دفتر طرح های ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انجام شد . مشخص شد که در جامعه آماری 4500 نفر در سراسر کشور ، مردم به افراد خانواده خود اعتماد بسیاری دارند و تنها 1.8 درصد به افراد خانواده خود اعتماد نداشتند ، یعنی روابط اجتماعی درون گروهی در حد بالایی در ایران وجود دارد.
اما 49 درصد مردم به اقوام و فاملیشان اعتماد دارند و 44 درصد به دوستان اعتماد دارند و نه بیشتر . این نشان میدهد که  ایرانیان به جز خانواده به دیگران اعتماد کمی دارند حتی به دوستان خود .
طبیعی است بر اساس این شاخصها نمی شود امیدوار بود که سرمایه اجتماعی فراوانی در ایران وجود دارد و امکان بهره برداری از آن فراهم است . نمونه این شاخصها های ویژه همکاری ، همدلی و اعتماد مردم در زمان جنگ هشت ساله ایران و عراق بود . همین طور در مورد زلزله بم ،اما این همکاری و سرمایه اجتماعی موقتی و کوتاه مدت بود و باید تبدیل به یک همکاری و همدلی درازمدت و تداوم داشته باشد.
این کنش ها باید بوسیله جامعه شناسان ایرانی شناسایی و بررسی شوند و توسط مدیران اجرایی تقویت شوند . در هر صورت باید این هشدار داده شود اگر چاره ایی اندیشیده نشود ما در مقاطع تاریخی که نیاز به انسجام اجتماعی داریم ، ضربه پذیر خواهیم بود . حوادث اخیر عراق پس از حمله آمریکا و بی قانونی ها و غارت اموال عمومی و خصوصی و نابود کردن مراکز عمومی و دولتی ، همه تبعات نابودی سرمایه اجتماعی خواهد باشد که در دوران رژیم عراق اتفاق افتاده بود.
با این تفاسیر نباید پنداشته که جامعه در حال فروپاشی اجتماعی است اما در یک معنا فروپاشی اجتماعی وجود دارد زیرا که فروپاشی اجتماعی تا حدود در جامعه بوده و خواهد بود .
به یک معنا اغلب جوامع مدرن که در معرض فرآیندهای نوسازی قرار گرفته ، کم و بیش با آسیبهای اجتماعی روبه رو بوده و هستند . به میزانی که جمعیت کشورها شهری تر ، با سواد تر ، صنعتی تر ، اداری تر ، توریستی تر و در یک کلام ، مدرن تر می شوند ، میزانی از آسیبهای اجتماعی رخ میدهد  با آنکه جوامع مدرن روابط اجتماعی پیچیده تر می شوند از آن طرف هم میزان آسیب پذیری آنها هم بیشتر می شود .
به این معنا اغلب جوامع مدرن و صنعتی در معرض فروپاشی اجتماعی قرار دارند . به عنوان نمونه جامعه شناسان بیش از سه ده است که در جامعه آمریکا ( مدرن ترین جامعه در عصر حاضر ) از وقوع      "فروپاشی اجتماعی بزرگ " در این کشور خبر می دهند . در این مدت احزاب دموکرات و جمهوری خواه     هر کدام در مبارزات انتخاباتی خود قول می دهند که سدی در برابر این  فروپاشی بزرگ ایجاد کنند .
طبق تفاسیر فوق ،  جامعه در یکصد سال اخیر نیز به میزانی که مدرن تر شده از آسیب های اجتماعی نیز رنج برده و می برد . برنامه دولتها ، جریانهای سیاسی و جنبش های سیاسی و جنبش های اجتماعی در این مدت هر کدام برای مهار در آسیب ها بوده است . لذا فروپاشی به معنای اجتماعی آن بحث جدیدی نیست بلکه ویژگی اغلب جوامع مدرن از جمله ایران است . البته در اینجا توجه به یک نکته مفید است . اگرچه ظاهرا رابطه مستقیمی میان گسترش آسیب های اجتماعی و نوع رژیم سیاسی در کوتاه مدت وجود ندارد ، اما در بلند مدت این رابطه مستقیم و جدی تر است .
زیرا تجربه جوامع در دوران مدرن نشان میدهد که از دو مدل رژیم سیاسی دموکراتیک ( پلورالیستی ) و دیگری اقتدار گرا ( توتالیر ) ، رژیم های دموکراتیک در کنترل فروپاشی اجتماعی موفق تر بوده اند . از این رو اقدامات محافظه کاران در ایجاد انسداد در برابر اصلاحات دموکراتیک و جنبش اصلاحات و کوشش آنها در تبدیل وجوه دموکراتیک جمهوری اسلامی به یک حکومت روحانی چند نفره و بسته به نام مذهب و اسلام ، توان  جامعه ایران را برای کنترل آسیبهای اجتماعی در یک افق زمانی بلند مدت محدود می کند و ، بر شدت آسیبهای اجتماعی می افزاید .
در کل می توان گفت : « جامعه ایران را خطر هرج و مرج تهدید نمی کند ، زیرا در جامعه ایران نهاد خانواده ، مذهب و نهادهای مردمی ، نهادهای بوروکراتیک اقتصادی و فرهنگی در بخش خصوصی و محافل روشنفکری و شبکه های گسترده دانشجویان ، کارشناسان و ایرانیان فهمیده در سراسر شهرهای ایران چنان قوی هستند که هرگونه تداوم هرج و مرج را حتی در شرایط ضعف ناشی از زوال قدرت حکومت ) کنترل می کنند . 
این ادعا را تاریخ معاصر ایران نیز تاکید می کند ، به غیر از 15 بعد از انقلاب مشروطه که ایران با گرسنگی های و ناامنی های پس از انقلاب مشروطه روبه رو بوده هیچگاه ایرانیان ، حتی رد زمان جنگ جهانی دوم ، در گسترش هرج مرج دامن نزده اند ، در جریان انقلاب اسلامی نیز ، هرج مرج ناشی از بی دولتی در جریان انقلاب در مقایسه با سایر کشورها بسیار کمتر بوده و انقلاب ایران را انقلاب نرم و مخملی نامیده اند         [ دغدغه های فروپاشی در ترازی نقد ( حمیدرضا جلای پور )]
به نظر نگارنده مهمترین دلیل استفاده نشدن از سرمایه اجتماعی در ایران عدم وجود دولت مدرن پاسخگو است . مهمترین ضعف روشنفکران ایرانی در صد سال اخیر به قول دکتر سعید حجاریان « روشنفکران ما همواره ضد دولت بوده اند ام گم شده ما نیز " دولت " است [اول دولت بعد دموکراسی ( روزنامه شرق )] »
  اگر به بررسی وضعیت دولتهای بعد از انقلاب بپردازیم حتما خواهیم دید مهمترین دلیل سقوط سرمایه اجتماعی در ایران دولتها بودن . ، منظور ما از نبود دولت ، دولت ولنگار ( لجام گسیخته ) نیست بلکه در جامعه ما دولت آنچنان مقتدر است که مردم را در بازی سیاسی _ اجتماعی خود شرکت نمی دهد براین اساس مردم به دولت اعتماد نمی کنند .
دکتر اباذری از جامعه شناسان معاصر ایرانی اعتقاد دارد :« در جامعه ما که دولت بسیار مقتدر است و هیچ کاری بدون مشارکت آن انجام نمی گیرد ، یگانه کار مهمی که می تواند انجام دهد این است که به نظارت بسنده کند و مردم را رها کند تا آنان خود ، زندگی خود را با ساختن مدرسه و دانشگاه و هنر و فرهنگ و موسسات اقتصادی و نهادهای مدنی یاری گر سرو سامان دهد . مردم با وجود تمامی دشواری ها به دولت اعتماد کرده اند اکنون نوبت دولتهاست که به مردم اعتمادکند.[فروپاشی اجتماعی(ماهنامه آفتاب) ] »
می بینیم که اول باید دولت مدرن یعنی ناظر به جامعه تشکیل شود دولتی که با دیدگاه پلورالیستی تشکیل شود نه اقتدار گرا .
« بدین ترتیب دموکراسی معنا ندارد وقتی دولت نباشد ، منظور از این دولت ، دولت مدرن در تاریخ مدرن است که مشروعیت خویش را از مردم می گیرد وبا بی دولتی ، آنارشیسم و هرج مرج مبارزه کند .
به این معنا ، هنوز ما در مرحله اول دولت سازی ( State Making  ) هستیم . دولت در تاریخ ایران به معنای قدیمی که با غلبه بو جود می آید وجود داشته است اما ( Nation _ State  ) ما هنوز کامل نشده است .
نهاد دولت همچون رهبر ارکستر می تواند صدای سازها را در این جامعه چند صدایی ، هماهنگ و هارمونیک کند و نوایی خوش بنوازد  [اول دولت بعد دموکراسی ( روزنامه شرق )] »
با بررسی وضعیت دولتهای بعد از انقلاب می بینیم که چگونه این دولتها در سقوط سرمایه اجتماعی در جامعه ایران ناخواسته فعالیت می کردند . ما به بررسی دولت موقت (دولت مرحوم مهندس مهدی بازرگان) ، دولت جنگ  ( دولت مهندس میر حسین موسوی ) ، دولت سازندگی ( دولت حجه السلام اکبر هاشمی رفسنجانی ) و دولت دوم خرداد یا اصلاحات ( دولت حجه السلام سید محمد خاتمی ) می پردازیم :

الف ) دولت موقت و جنگ :
مانع نخست تشکیل سرمایه اجتماعی در دولت موقت ، بر سر کار آمدن دولتی بود که به جای درک این آمادگی ئ استفاده بهینه از جبران مافات و رفع عقب ماندگی ها در جهت فرو نشاندن این موج برخاسته گام برداشت و مردم را به بازگشت خانه ها فراخواند فراخواندن دولت محتاط و غیر انقلابی مرحوم بازرگان ، به زعم کوتاهش ، ضربه سختی به این سرمایهای اجتماعی آماده بهره برداری وارد ساخت .
ضربه دوم از ناحیه قدرتهای که می دانستند طوفان به پا ساخته در ایران می تواند موج سهمگین در میان ملل تحت استعمار و ستمدیده جهان سوم و مشخصا کشورهای اسلامی به را انداختند ، طراحی شد و آن تحریک عراق به سو استفاده از این موقعیت  و تصرف مناطقی از سرزمین ایران بود اگرچه " جنگ " خصوصا جنگ متعدیان از سوی یک کشور خارجی نیز همانند " انقلاب " موقعیت مناسبی را برای مداخله ظهور رساندن یک سرمایه اجتماعی فراهم می آ.رد ، لیکن به علت ماهیت تخریبی و هزینه برآن ، در واقع حکم تصرف سرمایه در مسیرهای غیر مولد البته ناگزیر را دارد . از این رو مردم ایران در بهترین و آماده ترین دوران حیات اجتماعی خویش ، ناگزیر گردیدند که بخش مهمی از این سرمایه ثمین را به جای استفاده در  " فرصتها " در مقابله " تهدیدات " هزینه نمایند .

ب) دولت سازندگی :

جنگ که بکارگیری سرمایه اجتماعی حاصل از انقلاب اسلامی مردم ایران را به مدت هشت سال به تعویق انداخت و بخش قابلی از آن مصرف خویش رساند ، در عین حال با پیروزی سیاسی _ انسانی به دست آمده و دستاوردهای روحیه بخش دوران مقاومت ، توانست به قدرت و پتانسیل این سرمایه انسانی بیفزاید .
مردم ایران علاوه بر آسیبها و لطمات ناشی از جنگ " هزینه فرصت "  به  " گرانی " پرداخت . لیکن سربلند و مغرور از حاصل کار و از پس یک مقاومت پیروز ، آمادگی آن را داشتند که با گذشت و ایثار که از این دوران پر افتخار آموخته بودند  تلاش به تعویق افتاده خویش برای اصلاح و آبادی جامعه را دوباره از سر گیرند و راه نا پیموده را با سرعت بیشماری بپیمایند .
مع الاوسف اینبار جامعه ضمن از دست دادن مرجع روحی متکای نظریه خویش ، با مانعی از نوع نخست که در جهت گیریهای " دولت سازندگی " متجلی گشت ، مواجه گردید.
با اینکه این بار کسی مردم را به بازگشت به منزل توصیه نکرد و صراحتا از راهکارهای انقلابی تبری نجست . لیکن با اتخاذ الگوی خاصی از توسعه که در آن نقش اصلی به اقتصاد و صاحبان مکنت داده بطور شاید ناخواسته در همان مسیر " دولت موقت " قرار گرفت .
این دو دولت از حیث به شمار نیاوردن سرمایه های انسانی و اجتماعی و فاصله گرفتن از توده های مردم ، با تفاوتهای ظاهری فراوان ، شباهت های ماهوی زیادی به هم دارند . سیاست رشد  بی محابا و شتابان بدون ملاحظه تاثیر اتش بر بخش ها و عرصه های دیگر ، خیلی زود آرمان های اصلی انقلابی ایران را تحت الشعاع قرار داد و سرمایه اصلی یک کشور ، یعنی توده های مردم را از صحنه عمل خارج ساخت و عرصه را برای فرصت طلبان و یغما گران میوه چین خالی نمود . به علاوه عمر طولانی دولت سازندگی بر خلاف دولت موقت باعث گردید تا عوارض سرمایه اجتماعی  فرهنگی مرتبط بر این الگو ، مجال بیشتری برای رسوخ در جان پیدا کند و آثار خویش را به تدریج نمایان سازد .
طی این فرآیند ، مخازن مولد ذخیره ساز سرمایه اجتماعی یعنی آرمانهای مشترک ، وفاق اجتماعی ، تقدم و ترجیح منافع جمعی ب منفعت جویی های فردی و احترام اهتمام به ارزشهای والای انسانی به تدریج تهی گردید و از زائیدگی و جوشش فرومانده و جای خود را به خود بینی و خودخواهی ، سطحی نگری ، در غنیمت شماری و منفعت طلبی های آنی و بروز سرگشتگی ها و سرخوردگی ها و نا بهنجاری ها و آسیب رساندن فردی و اجتماعی داد .  در دهه که به سرمایه های روی زمینی و سرمایه های مالی بیش لز سرمایه های اجتماعی و انسانی امید بسته شد مجال بیشتری برای جایگزین کردن " آن " با " این " به کارگزاران اعطا گردید ، عمق تخریب افزون گردید ، تا جایی که در اواخر دوره دوّم دلت هاشمی رفسنجانی جامعه در معرض انواع وا گرایی های اجتماعی و سیاسی فرهنگی قرار گرفت .
و در انتخابات دوم خرداد 76 شاهد یک " نه " بزرگ به این دسته تفکرات بودیم
 
پ) دولت دوم خرداد :

دوم خرداد در درون با چند مشکل اساسی مواجه بود و عاقبت نیز همین مشکلات آن را در بهره برداری شایسته استثنایی ناتوان ساخت :
1- کاهش و افت شدید در سرمایه اجتماعی .
2- وارد شدن ، آسیبهای جدی به منابع مولد و ذخیره ساز سرمایه اجتماعی .
3- عدم تشخیص درست نقاط آسیبی و عدم ارائه راهکارهای مناسب برای آن [ سرمایه اجتماعی ( نشریه عصر ما 15 دی 1380]
از این رو تلاش بر آمد از انتخابات پر شکوه دوم خرداد به جای ترمیم آسیبهای وارده به منابع اصلی تولید و ذخیره اجتماعی و تلاش برای جلوگیری از نشست آخرین اندوخته های اجتماعی ، صرف برنامه های گردید که بیش از پیش از مایه می خورد و از سرمایه هزینه می کرد و کمتر به آن می افزود ، در پیش گرفتن راهکارهای " نوسازی سیاسی " بجای الگوی " توسعه موزون " که در ابتدا بیان شده بود و نوعا جوامعی که از ساختارهای سالم و نسبتا و کارآمد برخوردارند ، اتخاذ می شود . باعث گردید  تا جامعه بیمار دچار تنش های گردد که هیچ مناسب حالش نبود و نه تنها دردی را از آن دوا نمی کرد بلکه بر معضلات بی شمار آن می افزود .


سخن آخر :
در کل می توان گفت برنامه ریزان در کشورهای در حال توسعه نخست باید توجه داشته باشند که با گذشت زمان خط مشی دولت باید تحول یابد . در مراحل آغازین توسعه ، دولت باید پیگیر سیاستهایی باشد که بخشهایی از جامعه مدنی را که تهدیدی برای استمرار انباشت سرمایه اجتماعی بشمار می رود ، محدود سازد .
این بخشها  تنها شامل گروههای ذینفع در بخشهای مستغلات و سرمایه تجاری می شود ، بلکه بطور کلی نیروهای ارتجاعی و کار شکن را نیز در بر می گیرد. دولت باید از دستگاه اجبار خود برای منضبط سازی نیروی کار و سرمایه بهره جوید و در جهت تقویت انباشت سرمایه  و هدایت مجدد منابع به سمت بخش های تولیدی جامعه تلاش کند .
هرچند یک دولت توسعه خواه همچنان نیرومند می ماند ولی برای رساندن توسعه به مراحل پیشرفته تر باید در فرجام کار با جامعه مدنی را در قدرت خود سهیم سازد .
بنابراین باید معارضه جویی های جامعه مدنی با قدرت خودش را از راه گسترش دموکراسی و افزایش فرصت های بازیگران غیر دولتی برای تاثیر گذاری بر خط مشی عمومی پاسخ گوید.
بدین ترتیب توسعه مسیر هموار تری را خواهد پیمود و از تعارض دولت و جامعه مدنی که مانع پیشرفت آن خواهد شد در امان خواهد ماند . ادعا نمی کنیم که هر جامعه ای که دولتی مداخله گر داشته باشد ، در نیل به توسعه موفق خواهد شد . جهان سوم پر است از نمونه های دولت بسیار مداخله جوی که جوامع خود را بن بست رهنمون کرده اند . وجود یک دولت نیرومند برای موفقیت در زمینه توسعه اقتصادی شرط لازم است ، اما کافی نیست . در یک جمع بندی کلی می توان گفت که جوامعی که دارای سرمایه اجتماعی غنی هستند بستر اجتماعی بسیار مناسبی را برای شکل گیری و استقرار جامعه مدنی توانمند ، پاسخگو و کارآمد فراهم می سازند و نهادهای مدنی دموکراتیک همچنین جوی رشد می کنند .
یکی از دلایل کار آمد تر بودن نظام های دموکراتیک نسبت به نظام های اقتدار گرا وجود انباشت سرمایه اجتماعی در چنین جوامعی است . انباشت سرمایه از اقتدار گرایی و خود کامگی ، فرصت طلبی ، کلبی مسلکی ، بی اعتمادی و ..... جلوگیری می نماید .
وجود سرمایه اجتماعی کلید استقرار جامعه مدنی و دموکراسی در هر جامعه ای می باشد و فقدان سرمایه اجتماعی مانع اساسی بر تاسیس و استقرار جامعه مدنی و دموکراسی است .


منابع اقتباس و تلخیص شده :
کتاب :
1- پیر نظر ، مریم / جامعه مدنی چیست ؟ / نشر فروزان ( تهران ) / چاپ اول1379  .
2- قادری  ، حاتم / اندیشه های سیاسی در قرن بیستم / انتشارات سمت ( تهران ) / چاپ سوم 1381.
3-  فوکویاما ، فرانسیس / پایان نظم [ پایان سرمایه اجتماعی و حفظ آن ] / غلامعباس توسلی /      انتشارات جامعه ایرانیان  ( تهران ) / چاپ اول 1379 .
4- کلمن ، جیمز / بنیادهای نظریه اجتماعی / منوچهر صبوری / نشر نی ( تهران ) / چاپ اول 1377.
5- گیدنز ،  آنتونی / جامعه شناسی / منوچهر صبوری / نشرنی ( تهران ) چاپ ششم 1379 .
6- گیدنز ، آنتونی / راه سوم ، بازسازی سوسیال دموکراسی / منوچهر صبوری/ نشر شیرازه (تهران ) چاپ اول 1379.
7- گیدنز ، آنتونی / راه سوم ومنتقدانش / مریم پاشنگ / انتشارات روزنامه همشهری ( تهران ) / چاپ اول  1379 .
  نشریات :
1- اباذری ، یوسف / فروپاشی اجتماعی / ماهنامه آفتاب / مهر 81 ، شماره 19 ، سال دوم .
2- اسدی کیا،بهناز ؛ تاجبخش،کیان/ تئوری سرمایه اجتماعی ، پیامدهای آن برای توسعه اقتصادی و اجتماعی / نشریه گفتمان شماره 2 . 
3- الو انی ، مهدی ؛ سید نقوی ، میر علی / سرمایه اجتماعی ، مفاهیم و نظریه ها / فصلنامه مدیریت / شماره 34_ 33 .
4- امیر احمدی ، هوشنگ  / نقش دولت و جامعه مدنی در فرآیند توسعه / ماهنامه اطلاعات سیاسی _ اقتصادی / شماره 100_ 99.
5- جلایی پور ، حمیدرضا / دغدغه های فروپاشی در ترازی نقد / روزنامه یاس نو / 28 تیر 82 شماره 111.
6- حجاریان ، سعید / اول دولت بعد دموکراسی / روزنامه شرق ؟ آذر 1382 / شماره ؟؟؟ .
7- ذکایی ، محمد سعید / سرمایه اجتماعی و مشارکت مدنی / روزنامه حیات نو / 7 مرداد 81 شماره 661 سال سوم .
8- رضایی ، محسن / سرمایه اجتماعی / ماهنامه بینش سبز / شماره 15 .
9- رنانی ، محسن / سرمایه اجتماعی شرط لازم برای توسعه / نشریه اندیشه صادق /           شماره 12_11.
10- شجاعی زند ، علیرضا / سرمایه اجتماعی / هفته نامه عصر ما / 15 دی 82.
11- فوکویاما ، فرانسیس / من مخالف جنگ عراق بودم [ پیشنهادهای
12- ( ؟ ) / سرمایه اجتماعی و جامعه مدنی / هفته نامه عصر ما ، شماره 117.
13- فوکویاما برای برقراری دموکراسی در خاورمیانه ] / روزنامه شرق / 26 فروردین 1383 ، شماره 183. وضعیت سرمایه اجتماعی در ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:59  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

چهار چوب مفهومی : سرمایه اجتماعی

جیمز کلمن

 

کلمن اولین محققی بود که به بررسی تجربی مفهوم سرمایه اجتماعی پرداخت . کلمن به کارکرد سرمایه اجتماعی توجه دارد . به نظر او ، سرمایه اجتماعی بخشی از ساختار اجتماعی1 است که به کنش گر اجازه می دهد تا با استفاده از آن به منابع خود دست یابد . این بعد از ساختار اجتماعی شامل تکالیف و انتظارات ، مجاری اطلاع رسانی ، هنجارها و ضمانت اجرایی2 است که انواع خاصی از رفتار را تشویق کرده یا منع می شوند . ( کلمن ؛ 1377 ، 476 )

 

     به اعتقاد کلمن ، سرمایه اجتماعی می تواند به سه شکل ظاهر شود :

اول ، تکالیف و انتظاراتی که بستگی به میزان قابلیت اعتماد به محیط اجتماعی دارد .

دوم ، ظرفیت اطلاعات برای انتقال و حرکت در ساختار اجتماعی که بتوان پایه ای برای کنش فراهم نمود .

سوم ، هنجارهایی که توأم با ضمانت اجرایی موثر باشند . ( شارع پور : 1381 )

از آنجائیکه مدرسه وندی(شهروندی) یک نقش  اجتماعی است و هرنقش اجتماعی شامل تکالیف وحقوق می شود بنابراین مطابق نظر کلمن مدرسه وندی خود یک نوع سرمایه اجتماعی نیز هست .چون هم در بر گینده ی انتظارات وهم هنجارهای قوام یا ضمانت اجراءی است.

 ( پیتر بوردیو )

 

از نظر بوردیو ، سرمایه اجتماعی حاصل جمع منابع بالقوه و بالفعلی است که نتیجه مالکیت شبکه با دوامی از روابط نهادی شده بین افراد ، و به عبارت ساده تر ، عضویت در یک گروه است . البته سرمایه اجتماعی مستلزم شرایطی به مراتب بیش از وجود صرف شبکه پیوندها می باشد . در واقع ، پیوندهای شبکه ای می بایست از نوع خاصی باشند ، یعنی مثبت و مبتنی بر اعتماد . ( همان )

روابط نهادی شده مبتنی براعتمادبدون رعایت تکالیف وحقوق متقابل ممکن نیست ÷س مفهوم شهروندی که تکالیف و خقوق است ارتباط تنگاتنگی بامفهوم سرمایه اجتماعی دارد.

 ( رابرت پوتنام )

از نظر پوتنام سرمایه اجتماعی عبارت است از پیوندهای بین افراد ( شبکه های اجتماعی ) و هنجارهای اعتماد و کنش و واکنش متقابل که از این پیوندها ناشی می شوند . ( شارع پور ؛ 1381)

ازنظر پوتنام سنجه های سرمایه اجتماعی شامل موارد ذیل است : میزان مشارکت در امور اجتماع محلی و زندگی سازمانی ، مشارکت در امور عمومی ( مثل رای دادن ) ، رفتار داوطلبانه ، فعالیتهای اجتماعی ، غیر رسمی ( مثل دیدار دوستان ) و سطح اعتماد بین افراد ، بدین ترتیب ، سنجه او دارای دو عامل اساسی است : سنجه مشارکت انجمنی1 و سنجه اعتماد2 . ( همانجا )

درنظریه ÷وتنام نیز سنجه های سرمایه اجتماعی دربطن خود مفهوم شهروندی را دارند.چون بدون انجام تکالیف ورعایت خقوق شهروندی مشارکت اجتماعی ممکن نیست.

  ( استفن باس )

باس معتقد است نظریه سرمایه اجتماعی معطوف به بسط قضایایی در مورد شرایطی است که تحت آن حکومتها و اجتماعات محلی بتوانند برای نیل به اهداف مشترک تعاون و همکاری داشته باشند . آن تعیین کننده ترتیبات نهادی افقی است که تاثیر مثبت روی ایجاد شبکه هایی از اعتماد ، اداره بهتر امور و عدالت اجتماعی دارد . عدالت اجتماعی دیکته کننده ی تکالیف وحقوق شهروندی  است که خود تحت تاثیرسرمایه اجتماعی است. امری لازم است . (ازکیا و غفاری ؛ 1384 :به نقل از باس ، 1997 : 1 )

ج . اس . بیکر

به نظر بیکر سرمایه اجتماعی به منابع فراوانی که در میان یا از طریق شبکه های فردی یا سازمانی قابل دسترسی هستند اشاره دارد . این منابع شامل اطلاعات ، نظریات ، راهنمایی ها ، فرصتهای کسب و کار ، سرمایه مالی ، قدرت2 ، حمایت احساسی ، خیر خواهی ، اعتماد و همکاری می شود . ( بیکر : 1382 : 40 )

 

 

سرمایه اجتماعی نه تنها برای مسائل کسب و کار بسیار جالب و با اهمیت است ، بلکه دلایل جالب و مهم تری نیز برای یادگیری چگونگی توسعه و استفاده از سرمایه های اجتماعی وجود دارد و تحقیقات و مطالعات اجتماعی منتشر شده نشان می دهد که بین سرمایه اجتماعی و کیفیت ، هدف و مفهوم زندگی پیوند مستقیمی وجود دارد . ( همان : 30 )

 

فرانسیس فوکویوما

فرانسیس فوکویاما سرمایه اجتماعی را مجموعه ای از هنجارهای1 موجود در سیستم های اجتماعی2 می داند که موجب ارتقای سطح همکاری اعضای آن جامعه گردیده و موجب پایین آمدن هزینه های تبادلات و ارتباطات می گردد. ( فوکویاما : 1999 )

فوکویاما سرمایه اجتماعی را به عنوان یک پدیده جامعه شناختی مورد توجه قرار می دهد . به نظر او سرمایه اجتماعی با شعاع اعتماد ارتباط تنگاتنگی دارد . هر چه قدر شعاع اعتماد3 در یک گروه اجتماعی گسترده تر باشد ، سرمایه اجتماعی نیز زیاد خواهد بود . و به تبعیت از آن میزان همکاری و اعتماد متقابل اعضای گروه نیز افزایش خواهد یافت . ( فوکویاما : 1999 )

    فوکویاما منابع ایجاد کننده سرمایه اجتماعی را این گونه مطرح می نماید :

1-    هنجارهایی که به لحاظ نهادی ساخته شده اند و منتج از نهادهای رسمی مانند دولت و نظام های قانونی4 هستند .

2-    هنجارهایی که خودجوش هستند و برخاسته از کنش های متقابل اعضای یک جامعه هستند .

3-  ساخت مندیهای برون زاد که برخاسته از اجتماعی غیر از اجتماع مبدأ خودشان هستند و می توانند از ایدئولوژی ، فرهنگ و تجربه تاریخی مشترک نشأت بگیرند .

4-    هنجارهایی که از طبیعت ریشه گرفته اند مثل خانواده5 ، نژاد6 و قومیت7 ( فوکویاما : 1379 : 107 – 87 )

 



 2 - Power

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:48  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

بررسي روند شهرنشيني در ايران‌


توزيع جمعيت در خاك يك كشور به عوامل تاريخي و ويژگي‌هاي زماني بستگي دارد. در حالي كه ساكنان اوليه زمين تنها به خاطر امكانات تغذيه، شرايط آب و هوايي و جغرافيايي در يك منطقه خاص ساكن مي‌شدند اما جمعيت‌هاي كنوني به دلايل متفاوتي در يك منطقه مستقر مي‌شوند. ‌

فرآيند تغيير نحوه زندگي انسان از گروه‌هاي چادرنشين به جوامع يكجانشين، با اهلي كردن گياهان و حيوانات آغاز شد. توسعه كشاورزي در چند هزار سال قبل منجر به ظهور نخستين شهرها شد زيرا توانايي توليد غذا در محل، امكان اسكان دايمي را ميسر ساخت. با اين حال در طول تاريخ، جمعيت به طور گسترده‌اي در مناطق قابل سكونت جهان پراكنده شد اما تنها در قرن بيستم بود كه فرآيند برنامه‌ريزي توزيع جمعيت در هر كشور مورد توجه قرار گرفت.

طي قرن بيستم و با ظهور كلان‌شهرها(‌‌Metropolises) و مناطقي با تراكم جمعيتي بالا، نياز به آگاهي از توزيع جمعيت و تجزيه و تحليل آن احساس شد زيرا مناطق پرازدحام، برنامه‌ريزي دقيق‌تر خدمات عمومي و توجه بيشتر به راهبردهاي محيط‌زيستي درازمدت را مي‌طلبيد.

رشد امكانات بهداشتي و تامين نيازهاي خوراكي به دنبال دگرگوني در ابزارهاي توليد، زمينه مناسبي براي افزايش جمعيت فراهم ساخت. رشد بالاي جمعيت در دنيا به ويژه در كشورهاي پيشرفته طي اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، انديشه كنترل جمعيت متاثر از ديدگاه مالتوس را تقويت كرد. اين افزايش جمعيت كه متناسب با ساخت زندگي آن دوران يعني روستايي - زراعي نبود، منجر به آغاز مهاجرت‌هاي روستا - شهري و حتي بين قاره‌اي (از قاره اروپا به آمريكا) شد و مهاجرت‌ها در شكل‌گيري سكونتگاه‌هاي جديد و افزايش جمعيت شهرهاي قديمي كارساز افتاد.

پس از تثبيت صنعتي شدن و بهره‌گيري از ابزارهاي نوين در بخش كشاورزي و ديگر فعاليت‌هاي روستايي آهنگ رشد مهاجرت‌هاي روستا - شهري در آن كشورها كاهش يافت. از اين به بعد با افزايش فاصله بين كشورهاي توسعه يافته و كشورهاي توسعه نيافته از يك سو و نابرابري و تفاوت داخلي در درون كشورهاي توسعه نيافته از سوي ديگر، مهاجرت روستا - شهري در اين كشورها فزوني گرفت به گونه‌اي كه علاوه بر تشكيل كلان‌شهرهاي غيرسازمان‌يافته، پديده‌هايي مانند بيكاري، فقر، حاشيه‌نشيني و انحراف‌ها را در اين شهرها موجب شد.

شهرنشيني، جامعه ايران را طي سه دهه گذشته دستخوش تحولات زيادي ساخته است در حالي كه خود شهرنشيني در ارتباط با پديده ديگري همچون رشد جمعيت، قابل بررسي است.

در واقع ايران طي دهه‌هاي اخير با اين دو پديده مرتبط به هم يعني افزايش جمعيت و رشد شهرنشيني مواجه بوده است. اين دو به صورت متقابل بر يكديگر اثر نهاده و تركيب و توزيع جمعيت كشور را تحت تاثير قرار داده‌اند.



تحولات جمعيتي ايران‌

ايران در طول تاريخ با دشواري‌هاي محيطي و غيرمحيطي بسياري رو به رو بوده است كه تا حدود زيادي بر جمعيت، رشد يا كاهش آن تاثير داشته‌اند. در گذشته عوامل طبيعي و محيطي همچون بيماري‌هاي واگير، خشكسالي‌ها، قحطي‌ها و حوادث طبيعي همچون سيل و زلزله و عوامل غيرمحيطي مانند جنگ و درگيري‌هاي محلي و منطقه‌اي و تا حدودي مهاجرت‌ها بر جمعيت ايران موثر بوده‌اند.

براساس آمارهاي موجود و برآوردهاي انجام شده از جمعيت ايران از سال 1260 تا 1300‌ شمسي نرخ رشد جمعيت ايران بسيار پايين بوده است. رشد جمعيت در ايران در شرايط نابسامان طبيعي و قحطي‌ها، بيماري‌هاي واگير و كشنده، آرام و كند بوده است. در بين سال‌هاي 1179 تا 1279 شمسي جمعيت كشور در وضعيت نامطلوبي به سر مي‌برد.‌

رشد پايين و ثابت جمعيت سال 1300 و قبل‌از آن، از سال1305 متحول شد و تا سال 1335 روبه‌افزايش بود و تا سال 1345 نيز رشد1/3 درصدي خود را حفظ كرد، اما برنامه‌هاي كنترل جمعيت باعث كاهش آن- هرچند بسيار محدود- در سرشماري سال 1355 شد. با پيروزي انقلاب اسلامي و اجراي سياست‌هاي جديد كنترل جمعيت از يك سو و بروز جنگ ايران و عراق، متوسط رشد سالانه افزايش يافت و به 9/3 درصد در سرشماري 1365 رسيد از دهه هفتاد به طور مجدد سياست‌هاي كنترل مواليد به اجرا گذاشته شد و منجر به كاهش متوسط جمعيت به رقم 6/1 درصد طي سال‌هاي 1375 تا 1385 شده است.

تعداد جمعيت كشور نيز همچون نرخ رشد جمعيت طي سال‌هاي 1260تا 1300 رشد كندي تجربه كرده و 7654هزار نفر به 9707 هزار نفر رسيده است. از اين سال‌ها به بعد، كنترل مرگ ومير و توسعه بهداشت در اثر بهره‌گيري از برخي امكانات جديد و در نتيجه افزايش رشد جمعيت، تعداد مطلق جمعيت نيز به سرعت افزايش يافت و در نهايت به رقم 70496 هزار نفر در سال 1385 رسيده و مي‌توان گفت كه جمعيت كشور طي 80سال اخيرهفت برابر شده است. جدول شماره يك تعداد جمعيت و متوسط رشد سالانه جمعيت كشور را از سال 1260تا 1385 نشان مي‌دهد.

يكي از نظريات مهم در مورد شهرنشيني، مفهوم <انقلاب شهري> گوردون چايلد(‌‌Child.G) است.

از نظر وي، پيدايش شهرها با دو انقلاب عظيم در ساخت اقتصادي و سازمان‌هاي اجتماعي همراه بوده است و اين دو تحول خود پيامد رشد جمعيت بود.

از نظر چايلد ويژگي متمايزكننده روستا از شهر عبارت ‌است از: ‌

*‌ گستردگي نخستين شهرها از نظر وسعت و تراكم در مقايسه با روستاهاي زمان خود.

* نوع فعاليت ساكنان شهر به طور عمده غيركشاورزي است.

* تفاوت بناهاي شهري با بناهاي روستايي.

* وجود ماليات براي توليدات روستايي.

* وجود طبقات در شهر.

* اختراع خط براي نيازهاي زندگي شهري.

* پيشرفت علوم رياضي و نجوم.

* اجتماع متخصصان تمام وقت در شهرها.

* پيدايش و گسترش تجارت اشياي تجملي با مناطق دوردست.

* استقرار روابط سازمان‌يافته سياسي و حكومتي به‌جاي روابط قومي.

* افرادي مانند رابرت آدامز(‌‌Adams.R) با انتقاد از چايلد، برخي ويژگي‌هاي يادشده را مربوط به شهرهاي غيرمتمدن مي‌داند.

او براي(‌‌Obray) اجزاي تشكيل‌دهنده رشد جمعيت شهري را شامل سه منبع مشخص مي‌داند:

* خالص مهاجرت (مهاجران وارد شده منهاي مهاجران خارج شده) كه شامل مهاجران روستايي و ساير كشورها مي‌شود.

* افزايش طبيعي جمعيت( مواليد منهاي مرگ‌ومير) كه شامل افزايش طبيعي جمعيت بومي، جمعيت مهاجران و مناطق باز تعريف شده است.

* باز تعريف جمعيت شهري كه شامل پيوستگي در جمعيت شهري و تعريف جمعيت شهري است.

از نظر او براي دوجزء نخست يعني افزايش طبيعي و مهاجرت خالص مهم‌ترين عوامل در رشد جمعيت شهرهاست و رشد جمعيت به‌ويژه در كشورهاي در حال توسعه بيشتر به واسطه افزايش طبيعي صورت مي‌گيرد.

در مرحله نخست، يعني زماني كه سطح شهرنشيني پايين و ميزان افزايش طبيعي جمعيت شهر و روستا بالاست، خالص مهاجرت به طوركلي بيش‌از افزايش طبيعي در افزايش جمعيت شهري نقش دارد.‌

درمرحله مياني رشد شهرنشيني افزايش طبيعي نقش مسلط دارد و در مرحله پاياني كه شهرنشيني در سطحي بالا و آهنگ افزايش طبيعي جمعيت پايين است، احتمالا، رابطه معكوس و دوباره خالص مهاجرت عنصر اساسي رشد جمعيت شهري مي‌شود. اماني در كتاب خود تحت عنوان <جمعيت‌شناسي عمومي ايران> عنوان كرده است كه جمعيت مجموعه شهرها از چهار عامل نشات مي‌گيرد: اول، جمعيت مقيم شهر و افزايش طبيعي آن (تفاضل مواليد و مرگ و مير) طي مدت معين. دوم، مهاجرت‌هايي كه از نقاط ديگر اعم از شهر و روستا و حتي ساير كشورها به شهرها صورت مي‌گيرد. سوم، ادغام حومه‌ها و اقمار شهري به محدوده شهرها و چهارم، تبديل نقاط روستايي به شهر در نتيجه رشد شهري و جاذبه جمعيتي شهرها و در نتيجه فرا رفتن از ضابطه حداقل جمعيت شهري. ‌

در مجموع پديده افزايش شهرنشيني را در كشور مي‌توان معلول عواملي نظير مهاجرت روستاييان به شهرها به دليل توسعه صنعتي، اسكان و تمركز عشاير در شهرهاي نوبنياد، تبديل شدن تعدادي از نقاط روستايي به شهر و استحاله آبادي‌هاي اطراف شهرهاي بزرگ دانست. ‌

يكي از عوامل افزايش ميزان شهرنشيني در كشور افزايش طبيعي جمعيت نقاط شهري است.

اطلاعات سازمان ثبت احوال كشور نشان مي‌دهد كه طي دوره ده ساله 1375 تا 1385 در نقاط شهري كشور، تعداد 8328 هزار مورد مواليد و 2672 هزار مورد مرگ و مير داشته‌ايم. بنابراين طي دوره ياد شده تعداد 5656 هزار نفر به طور طبيعي به جمعيت شهرهاي كشور اضافه شده است.

يكي ديگر از عوامل مهم موثر بر افزايش ميزان شهرنشيني مهاجرت از ساير نقاط به نقاط شهري است. براساس اطلاعات سرشماري سال 1385 طي دوره ده ساله سرشماري‌هاي 1375 تا 1385 در مجموع 12 ميليون و 148 هزار و 148 نفر در كشور جابه‌جا شده‌اند،‌ از اين تعداد 3 ميليون و 394 هزار و 96 نفر از نقاط روستايي نقل مكان كرده‌اند و اكثر قريب به اتفاق آنان در نقاط شهري ساكن شده‌اند. تعداد 8 ميليون و 389 هزار و 676 نفر از نقاط شهري مهاجرت كرده‌اند و در ساير نقاط كه بيشتر شهرهاي بزرگ است، سكونت گزيده‌اند، تعداد 260 هزار و 495 نفر از خارج از كشور به داخل مهاجرت كرده‌اند و در نهايت تعداد 103 هزار و 881 نفر مهاجر داشته‌ايم كه مبدا مهاجرت آنان نامشخص بوده است. ‌

همانگونه كه عنوان شد، يكي از مهم‌ترين عوامل افزايش ميزان شهرنشيني تبديل نقاط روستايي به نقاط شهري است. در سال 1335 در مجموع در كشور، 199 نقطه شهري وجود داشته است كه در سال‌هاي 1345، 1355، 1365، 1375 و 1385 به ترتيب به 272، 373، 496، 612 و 1016 نقطه شهري افزايش يافته است. جدول شماره 2 تحولات تعداد و نرخ رشد شهرهاي كشور را به تفكيك سال نشان مي‌دهد. ‌

همانگونه كه از اطلاعات جدول برمي‌آيد افزايش تعداد شهرها تا سال 1375 روندي ملايم داشته است و به يكباره در سال 1385 به شدت افزايش مي‌يابد (66 درصد افزايش از سال 1375 تا 1385) از دلايل مهم افزايش سريع ميزان شهرنشيني در سال 1385 افزايش تعداد شهرهاي كشور است.




تحولات شهرنشيني در ايران

برآوردهاي انجام شده در خصوص تعداد جمعيت كشور نشان مي‌دهد كه تعداد جمعيت در سال 1305 حدود 10 هزار و 456 هزار نفر بوده است. از اين تعداد 1997 هزار نفر (1/19 درصد) در شهرها و 8459 هزار نفر (9/80 درصد) در روستاها زندگي مي‌كرده‌اند. رقم كل جمعيت كشور در سال 1335 كه نخستين سرشماري عمومي نفوس و مسكن انجام پذيرفت 18 هزار و 955 هزار نفر بوده است كه از اين تعداد 5954 هزار نفر (4/31 درصد) در شهرها و 13001 هزار نفر (6/68 درصد) در روستاها سكونت داشته‌اند. ‌

رقم كل جمعيت كشور و ميزان شهرنشيني طي سال‌هاي 1335 تا 1385 همواره روند افزايشي داشته و كل جمعيت كشور در سرشماري عمومي نفوس و مسكن سال 1385 حدود 70 هزار و 496 هزار نفر گزارش شده است كه 48 هزار و 260 هزار نفر (5/68 درصد) در نقاط شهري 22 هزار و 236 هزار نفر (5/31 درصد) در نقاط روستايي سكونت داشته‌اند.‌

موارد ياد شده نشان از افزايش‌ سريع ميزان شهرنشيني در پنجاه سال اخير دارد و ارقام بررسي شده در اين دوره، نشان‌دهنده بيش از دو برابر شدن ميزان شهرنشيني و هشت برابر شدن تعداد جمعيت شهري در كشور است. البته پيش‌بيني ميزان شهرنشيني براي سال‌هاي اخير بسيار كمتر از رقم مورد انتظار بوده و ميزان شهرنشيني موجود بيشتر از رقم مورد انتظار براي سال 1385 است.‌

جدول شماره 3 تعداد و نسبت جمعيت به تفكيك منطقه محل سكونت و سال را نشان مي‌دهد.

محاسبات به عمل آمده در خصوص ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري و روستايي و كل كشور (جدول 3)، نشان مي‌دهد كه طي سال‌هاي 1305 تا 1315 ميانگين نرخ رشد جمعيت كل كشور 34/1 درصد بوده است. در اين سال‌ها ميانگين نرخ رشد جمعيت نقاط شهري كشور 26/2 و ميانگين نرخ رشد جمعيت نقاط روستايي كشور 11/1 درصد بوده است.

طي سال‌هاي گذشته بيشترين ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري مربوط به سال‌هاي 1325 تا 1335 و 1355 تا 1365 بوده كه هم زمان با افزايش نرخ رشد كل جمعيت كشور است. ميانگين نرخ رشد جمعيت كشور در سال‌هاي گذشته پس از پشت سر گذاشتن نوسان‌هاي زياد سرانجام به رقم 62/1 درصد طي سال‌هاي 1375 تا 1385 رسيده است.

طي دوره ياد شده ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري 74/2 درصد و ميانگين نرخ رشد جمعيت روستايي كشور 44/0- درصد بوده است. همانطور كه پيش از اين عنوان شد از علل عمده افزايش تعداد جمعيت و ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري در سال‌هاي مورد بررسي و به ويژه سال‌هاي اخير مي‌توان به افزايش مهاجرت روستاييان به شهرها، افزايش تعداد شهرها كه طي ده سال گذشته افزايش يافته است و استحاله نقاط روستايي اشاره كرد. بنابراين با وجود بالا بودن ميزان باروري نقاط روستايي در مقايسه با مناطق شهري ميانگين نرخ رشد جمعيت روستايي كشور تا حد 44/0 دهم درصد كاهش يافته است.



ميزان شهرنشيني در استان‌هاي كشور

اطلاعات موجود نشان‌دهنده توزيع نامتوازن ميزان شهرنشيني در استان‌هاي كشور است. سه استان داراي كمترين ميزان شهرنشيني، استان‌هاي هرمزگان (11/47 درصد) كهگيلويه و بويراحمد(64/47 درصد) و خراسان شمالي (36/48 درصد) و سه استان داراي بيشترين ميزان شهرنشيني، استان‌هاي قم(92/93 درصد) ، تهران (34/91 درصد) و اصفهان (32/83 درصد) بوده‌اند . اين در حالي است كه بيشترين تعداد جمعيت شهرنشين در استان تهران با جمعيت شهري 12 ميليون و 260 هزار و 431 نفر است و پس از تهران استان‌هاي خراسان رضوي با 3 ميليون و 811 هزار و 900 نفر، اصفهان 3 ميليون و 798 هزار و 728 نفر و خوزستان با 2 ميليون و 873 هزار و 564 نفر جمعيت شهري در رتبه‌هاي بعدي بيشترين تعداد جمعيت شهري قرار دارند و كمترين جمعيت شهري مربوط به استان كهگيلويه و بويراحمد با تعداد جمعيت شهري 302 هزار و 192 نفر است. پس از اين استان، استان‌هاي خراسان جنوبي با 326 هزار و 695 نفر، ايلام با 331 هزار و 231 نفر و خراسان شمالي با 392 هزار و 458 نفر جمعيت شهري در رتبه‌هاي بعدي و كمترين تعداد جمعيت شهري هستند.

همانطور كه از اطلاعات برمي‌آيد شكاف عميقي از نظر ميزان شهرنشيني و تعداد جمعيت شهرنشين بين استان‌هاي كشور وجود دارد كه اين پديده خود معلول علل و تفاوت‌هاي مختلف اقتصادي و اجتماعي بين استان‌هاي كشور است كه از جمله مي‌توان به سطح توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و تفاوت شيوه معيشت در استان‌ها اشاره كرد.



نتيجه‌گيري‌

نتايج به دست آمده از بررسي‌ داده‌ها و آمار موجود كشور نشا‌ندهنده افزايش سريع تعداد جمعيت ساكن در مناطق شهري، در نتيجه افزايش ميزان شهرنشيني در دهه‌هاي اخير بوده است.‌

افزايش جمعيت شهرنشين در ايران در سه شيوه ممكن يعني رشد طبيعي، مهاجرت روستا - شهري و تبديل مناطق روستايي به شهر يا الحاق مناطق حاشيه شهرها به شهر قابل توجيه است.‌

رقم كل جمعيت كشور و ميزان شهرنشيني طي سال‌هاي گذشته همواره روند افزايشي داشته است و كل جميعت كشور در سرشماري عمومي نفوس و مسكن سال 1385، 70496 هزار نفر گزارش شده است كه 48260 هزار نفر (5/68 درصد) در نقاط شهري و 22236 هزار نفر (5/31 درصد) در نقاط روستايي سكونت داشته‌اند اطلاعات بررسي شده نشان از افزايش سريع ميزان شهرنشيني در پنجاه سال اخير دارد و ارقام، نشان‌دهنده بيش از دو برابر شدن ميزان شهرنشيني و هشت برابر شدن تعداد جمعيت شهري در كشور است.

ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري نيز از سال‌هاي 1305تا 1315، 26/2 درصد بوده است و بيشترين نرخ رشد جمعيت شهري كشور در سال‌هاي 1325 تا 1365 بوده كه در اين سال‌ها ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري كشور بالاي پنج درصد است. البته در اين سال‌ها ميانگين نرخ رشد كل جمعيت كشور نيز بالا بوده و بخش عطيمي از رشد جمعيت شهري كشور مربوط به رشد طبيعي جمعيت است.‌

از سال 1365 به بعد هم زمان با كاهش ميانگين نرخ رشد كل جمعيت ميانگين نرخ رشد جمعيت شهري نيز كاهش يافته و به رقم 74/2 درصد طي سال‌هاي 1375 تا 1385 رسيده است.‌

قابل ذكر است كه طي سال‌هاي ياد شده ميانگين نرخ رشد جمعيت روستايي كشور منفي شده كه بخشي از اين كاهش مربوط به مهاجرت روستاييان به شهرها و بخشي نيز مربوط به تبديل نقاط روستايي به شهر و استحاله نقاط روستايي در شهرها بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:5  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 


مفهوم دموكراسي بسيار پيچيده تر از آن است كه تصور مي شود؛ زيرا منظوري كه گويندگان و نويسندگان از به كاربردن آن داشته اند و دارند، متناسب با مقتضيات زمان و شرايط هر عصر متفاوت بوده است.
دموکراسی چون بسیاری دیگر از مفاهیم، تعریفی پیچیده دارد، بنابراین، تعریف هر کس از دموکراسی می تواند نوع نگرش او را آشکار سازد؛ «لیپست »در مورد دموکراسی معتقد است: «تعریف مفهوم پیچیده ای چون دموکراسی ناگزیر مبنایی فرهنگی دارد؛ بدیهی است که نگرش یک طرفدار اتحادیه کارگری در اروپای مرکزی با نگرش یک دهقان اهل جنوب صحرای آفریقا، که درآمدی بخور و نمیر دارد، فرق می کند. این تعاریف به تاریخ هم وابسته اند؛ مثلاً، شهروندان کشورهایی که پس از 1945 از دل استعمار برآمده اند تصور و شناختی از دموکراسی دارند که با تصور و شناخت شهروندان کشورهای قدیمی فرق می کند و تعریف هر شخص از دموکراسی از عوامل متعدد دیگری نیز تأثیر می پذیرد«.
دموكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دموكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و شهروندان است
دموکراسی از زمانی که پریکلس ، آن را «حكومت مردم» تعريف كرد، تا امروز كه در مجامع مختلف نظريه پردازي غرب به ويژه امريكا، تحكيم و گسترش آن كار اساسی و تخصصي دولت معرفي مي شود، تحولات زيادي داشته است.
دموکراسی را نمیتوان جدا از شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی بررسی کرد،باید وضع واقعی و عملی جامعه را در نظر داشت. در واقع هر دموکراسی به مثابه شکلی از سازمان سیاسی اجتماع، در تحلیل آخرین به شیوه تولید معینی خدمت می کند و توسط آن تعیین میشود.
مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده است.
پس دموکراسی چیسـت ؟
آیا دموکراسی حکومت مردم است؟
یا دموکراسی حکومت نمایندکان مرد م است؟
یا دموکراسی قضاوت مردم است؟
«کارل پاپر» فيلسوف معاصر ميگويد دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. اين خطرناک است به مردم و به ويژه به کودکان بياموزيم که دموکراسي به معني حکومت مردم است، يعني حکومت عموم، که حقيقت ندارد، و وقتي فرد از واقعیت مساله آگاه شود، احساس میکند فریب خورده است، و اين احساس ميتواند حتي به تروريسم بيانجامد. (1)
ولی من با قسمت اخیر عقیده آقای «کارل پاپر» فیلسوف معاصر هم عقیده نیستم . اگر قرار باشد که درک واقعیت ها در مراحل بعدی زندگی ، انسانها را سرشکسته ساخته و بطرف تروریزم سوق دهد. پس نفوس تروریست ها از غیر تروریست ها زیاد تر خواهد بود. زیرا خود ما،جهان پیرامون ما خلاصه زمان و مکان ، شرایط و امکانات و واقعیت ها همه و همه د رحال تغییر و دگرکونی هستند .انسان متکامل به کسی میشود گفت که همواره در مسیر تغییر و تکامل ، دگر شدن و نوشدن در حرکت باشد.این دقیق است که دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. زیرا مردم یک مفهوم عام است .اگر دموکراسی حکومت مردم است، آیا در حدود یک ملیارد هندوستانی در هندوستان بر اریکه قدرت هستند؟ واین یک ملیارد بر کدام حد اقل یک ملیارد دیگر حکومت میکنند؟ و آیا مردمی که حکومت راانتخاب ميکنند قادر به انجام تصميم گيري درباره مسائل بغرنج نظير سياست اتمي يا طرح دراز مدت فضائي ویا ایجاد شبکه های گسترده وپر خرچ استخباراتی و امثالهم هستند؟ بصورت قطع خیر. پس دموکراسی حکومت مردم نبوده بلکه حکومت نماینده گان بخشی مردم میباشد. آنهم نه حکومت نماینده گان همه ای مردم ، زیرا کاندیدانی که به نماینده گی از برخی مردم جامعه با اجندای خاصی وارد کار زار شده بودند و نتوانسته اند در انتخابات برنده شوند ؛ در حکومت حضور ندارند. بنابران نماینده گان عده ای از مردم در حکومت اشتراک ندارند .
در واقع دموکراسی یعنی حکومت قانون و اجتناب از استبداد، اما حکومت قانون بدون نهادهاي قضاوت مردم دموکراسي نيست.بطور مثال با وجودآنکه هيتلر با رأي دموکراتيک اکثريت بقدرت رسيد، اما از لحظه اي که مهمترين نهاد قضاوت مردم در آلمان، يعني رايشتاگ را بست، به دموکراسي آلمان پايان داد.
مردم معمولآ نتائج بغرنج ترين سياست ها را پس از مدتي مي بينند، و در سيستمي که نهادهاي قضاوت مردم قدرت دارد، در انتخاب بعدي، آن سياست ها ومسولين آنان، ميتوانند دوباره انتخاب ويا رد شوند.
در واقع قضاوت مردم در هر سه عرصه مقننه، مجريه، و قضائيه، معنا وحقیقت دموکراسي است، که از انتخابات نمايندگان مجلس و رئيس جمهور گرفته تا انتخاب قضات و شرکت در هيئت هاي انتخابات و قضاوت را شامل ميشود. قضاوت مداوم مردم در سطوح مختلف است که ستون اصلي همه دموکراسي هاي مدرن بوده است، و قانون اساسي دموکراتيک بايستي اساسات وجزئيات آزادي نهادهاي قضاوت مردم را معیين ،نهادینه و پشتيباني کند.
با وجود این همه اختلاف در ارایه تعریف، می توانیم ویژگی های اصلی و ممیز نظام های دموکراتیک را از نظام های غیر دموکراتیک بازشناسیم، در این رابطه سه ویژگی را میتوان مشخص کرد:
1. رقابت آزاد برسراحراز سمتها، مقامها ویا کرسی های انتخابی(پارلمان و شورا ها از جمله شورای محل و....)
2. برگذاری انتخابات منصفانه، بدون استفاده از زور یا اجبار و بی آنکه هیچ گروهی در جامعه حذف یا محروم شود؛ که در دوره های مشخص، برای تصدی سمتها یا مقامها، برگزار می شود.
3. موجودیت آزادی های مدنی و سیاسی تا صحت و انسجام مشارکت و رقابت سیاسی تضمین شود
در چند دهه اخير در غرب در فراسوی دموکراسی پارلمانی، دموکراسی مشارکتی رشد کرده است. يکی از برجسته اين تحولات اينيشتيو بالوت ballot initiatives است، به اين معتا که با جمع آوری تعداد معينی امضا ميتوان مثلا قانون جديدی را به رای گذاشت. در نتيجه غير از روش پارلمانی، این طریق دومی برای قانون گذاری برای یک ایالت یا یک کشور است. رشد کامپيوتر و اينترنت امکان توسعه دموکراسی مشارکتی را با شتاب زيادی افزايش ميدهد. ، فدراليسم ساختار ديگری است که در شرایط مناسب، به رشد کنترل و توازن قوا و در نتيجه به گسترش دموکراسی در کشور ياری خواهد رساند.
دموکراسی فلسفه یا ایدیالوژی است و یا یک امر سیاسی ؟

1) دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي:

دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي حامل آموزه هاي ليبراليسم است كه به آن دموكراسي حداكثري نيز مي گويند و بر سه اصل استوار است:
هومانیسیم یا فرد گرایی
آزادی
برابری
بربنیاد اين فلسفه سياسي جديد،اصل و غايت همه هستي، انسان است و آنچه اصالت دارد اراده انسان است و فقط با عقل و علم ،سعادت انسان تأمين مي شود.
کارل ریموند پویر معتقد است ، انسان نقاد و آزاد از هرگونه قيد آسماني در حيات؛ انساني كه براي اداره زندگي جمعي، جز فردگرايي و سود انگاري مصلحت ديگري را نمی نگرد و به منابع مشروعيت فراانساني بي اعتناست،موضوع بحث دموکراسی است. نهادهاي اجتماعي نيز تنها در خدمت به فرد معنا مي يابند. از اين منظر انسان در همه فعاليت هاي خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد به عنوان غايت در نظر گرفته شود. از همين روي به نظر كانت، پدر مدرنيته، همه اشياء داراي قيمت هستند و اين تنها انسان است كه داراي حرمت و منزلت است. كانت در اين باره مي گويد: «چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر، همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي».(2)
كارل ريموند پوپر نيز با اشاره به همين جمله كانت چنين نتيجه گيري كرده كه اصالت فرد، توأم با ديگرخواهي، به صورت شالوده تمدن غرب در آمد و هسته مركزي تمام نظرات اخلاقي برآمده از تمدن غرب شد.(3) ديگرخواهي در اين جا ناظر به تنها قيد مكتب اصالت فرد است كه تصريح مي كند فقط مزاحم حقوق ديگران مباش. نكته مهم اين كه فرديت دموكراتيك، فرديتي خود محور نيست.
يكي ديگر از اصول اساسي دموكراسيِ به مثابه فلسفه، اصل «برابري» است. برابري در اصل به اين معني است كه همه انسان ها، به حكم انسانيت خود، برابرند و بر يكديگر برتري ندارند.ولی از لحاظ سياسي، اصالت برابري به اين معني است كه شهروندان در نزد قانون و از لحاظ حقوق و آزادي ها با هم برابرند. در دموكراسي، شهروندان دست كم بايد از لحاظ حقوقي با هم برابر باشند. برابري در دموكراسي، برابري در فرصت هاست نه لزوماً در دستاوردها. كساني كه به طور برابر تحت حمايت قانون باشند مي توانند از فرصت هايي كه نظام اجتماعي و سياسي فراهم مي آورد بهره گيرند و به مشاركت و رقابت در زندگي سياسي بپردازند. به عبارت ديگر برابري، مستلزم عدم تبعيض بين افراد از هر نوع، به ويژه از لحاظ نژاد، قوميت، جنسيت، مذهب و عقيده سياسي، است.(4)
اصل مهم ديگر در دموكراسي، اصل «آزادي» است. آزادي در دموكراسيِ فلسفي همان معنايي را به ذهن متبلور مي سازد كه ليبراليسم منادي آن است؛ يعني آزادي انسان از تقدیس و مقدسات. نتيجه آن كه هومانيسم و فردگرايي، برابري و آزادي سه ضلع مثلث دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي است.(5)

2) دموكرسي به مثابه امري سياسي

دموكراسي به مثابه امري سياسي، حامل آموزه هایي است كه بيشتر با معناي مرسوم و جاري از دموكراسي سازگار است. در اين معنا دموكراسي شيوه اي عقلاني، تجربه شده، مفيد و مؤثر در زندگي جمعي است كه مبتني بر اصل «رضايت» و «اكثريت» است و همواره در حوزه رابطه دولت بخصوص حکومت و ملت مطرح مي شود. به بیان ديگر رایج ترین منظوراز دموكراسي همان دموكراسي سياسي است كه عمده ترین مباني و اصول آن عبارتند از:
آزادي (آزادي بيان، مطبوعات، احزاب و تجمعات)؛
انتخابات آزاد؛
قانونیت؛
تفكيك قواءسه گانه(قانون گذار؛ اجرایی و قضایی)
مشاركت؛
هرگاه پنچ اصل بالا در حيات سياسي شهروندان یک جامعه عملآ وجود داشته باشد میتوان ازموجودیت دموکراسی در آن جامعه حرف زد .به بیان دیگر جوامع فاقد نهاد های آزاد قضاوت مردم هرگز نمیتوانند سخن از دموکراسی بزنند؛ اگر ادعای هم بکنند دروغی بیش نیست.
برخي از متفكران، دموكراسي را امكان نصب، نقد و عزل مسالمت آميز (بدون خصومت و خون ريزي) حاكمان تعريف كرده اند. اين تعريف، تعريف واضحي است، که در اين تعريف هم پنج عنصر مذكورپوشش یافته است. در اين رويكرد سياسي به دموكراسي، جابه جايي مسالمت آميز قدرت و محدود شدن قدرت به خواست و اراده و مصالح عامه مطرح است، نه تعريف كليشه اي و انتزاعي آبراهام لينكلن كه دموكراسي را «حكومت مردم بر مردم توسط مردم» مي دانست؛ زيرا اين تعريف در تاريخ تنها در يونان باستان و دموكراسي مستقيم آتنی معنا داشت و با جغرافياي سياسي امروزي سازگار نيست و امكان تحقق آن وجود ندارد . امروز هرگاه از دموكراسي سخن مي گوييم، آموزه هاي زيادي خودنمايي مي كند؛ آموزه هايي از قبيل: قدرت محدود و مقيد حاكمان، میعادی بودن قدرت مداری، انتخابات آزاد، آزادي هاي اجتماعي، تفكيك قوا وتامین استقلالیت قوه قضائيه ، قانون مداري .(6)

پی نوشت:

1. کارل پاپر، درس های این قرن، 1977
2. بهرام محبي، قانون آزادي، حكومت جمهوري و صلح جاودان (نگاهي به فلسفه سياسي ايمانوئل كانت)، سايت اينترنتي ايران امروز به نشاني IRANEMROOZ.DE ، مورخ 8/8/82.
3 . كارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت الله فولادوند (تهران، خوارزمي 1364ـ 1369).
4 .رامين جهانبگلو، تفاوت و تساهل، (تهران، مركز، 1380).
5 . حسين بشيريه، درس هاي دموكراسي براي همه (مباني علم سياست)، (تهران: مؤسسه پژوهشي نگاه معاصر، 1380)، ص 33 و ص 34.
6 . امیر دبیری، دموکراسی ازنظرکارلپویر، روزنامه همشهری8/11/82.


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 13:36  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 


نويسنده: جيمز گوردون مــلتون
در آغاز قرن بيست و يكم ايالات متحده به لحاظ ديني، پلورال‌ترين جامعه‌اي بود كه تا آن زمان وجود داشت. بيش از دو هزار گروه ديني بدوي مختلف (انشعابها)(2) در آمريكا وجود دارند كه متعلق به طيفهاي مختلف اديان جهانند. در طي قرون 19، تنوع دين،‌در وهله‌ي اول درون جامعه مسيحي بود؛ 16 كليساي مسيحي كه در بدو تشكيل اين ملت وجود داشت، صدسال بعد از تشكيل، بيش از 300 انشعاب جديد به وجود آورد. هرچه به پايان قرن 19 نزديك مي‌شويم، با اين امر روبه رو مي‌شويم كه همه‌ي اديان اصلي جهان، مراكز اوليه و اصلي خود را به رسميت رسانده‌اند، هرچند نسبتاً كوچكند. از سال 1880 تا به امروز، دهه به دهه مرتباً تعداد اديان جديد در جامعه‌ي آمريكا افزايش يافته است، هم انشعابهاي مسيحي و هم طيف وسيعي از بوديسم، هندو، مسلمان و حتي گروههاي يهودي. آهنگ رشد اديان جديد، چه در شرايط تشنج و چه در حالت آرامش نسبي جامعه، چه در شرايط تشنج و چه در حالت آرامش نسبي جامعه، چه در شرايط جنگ و چه در حال صلح، چه در وضعيت خوب اقتصادي و چه در وضعيت بد اقتصادي، كاهش نيافته است.{1}
پلوراليسم آمريكا، در سايه‌ي احيا مدرن سنت باطني(3) غربي، شاهد بسط قابل توجهي است. گرايش به علوم خفيه(4) كه در ابتداي قرن19، چيزي جز يك عامل و فاكتور در فرهنگ غربي تلقي نمي‌ شد، در قرن مذكور با ايجاد معنويت گروي،(5) حكمت اشراقي،(6) رشد طالع‌بيني و ظهور اعتقاد به تناسخ، آشكارا رواج يافت. اين رشد در دهه‌ي 1980 در مورد جنبش عصر جديد، كامل تر اتفاق افتاد. اين جنبش، بسياري را به عقايد باطني كشاند و در عين حال تصويري تازه براي آنچه سابقاً به عنوان علوم خفيه محض كنار نهاده شده بود ترسيم نمود.
اين فرهنگ بسيار پلوراليستي، برپايه سنت قانوني مندرج در اولين متمم قانون اساسي آمريكا كه از آزادي ديني سخن مي‌گفت مبتني شد (تعبير لفظي اين سنت قانوني، بعدها در قانون اساسي دول مختلف گنجانده شد). اين سنت، با ديگر تعهدات قانوني اساسي در مورد آزادي بيان و گردهمايي گره خورد.(7) تعهدات مزبور، بيشتر، توسط متمم چهاردهم وارد قانون اساسي شدند، متممي كه بيان مي‌داشت: «هيچ دولتي نبايد قانوني تصويب يا تحميل كند كه حقوق يا مصونيتهاي شهروندان ايالات متحده را محدود كند و نيز هيچ دولتي نبايد بدون طي پروسه‌ي قانوني، كسي را از زندگي، آزادي يا مالكيت محروم نمايد، همچنين نبايد هيچ كس را درون محدوده‌ي خويش از برخورداري مساوي از اعمال قوانين ممنوع نمود»،
آمريكا همچنين، تأكيدي بر فردگرايي همراه با اين رويكرد دارد كه «زندگي كن و بگذار زندگي كنم». اين رويكرد، مداراي همواره فزاينده‌اي را در قبال تنوع سبكهاي زندگي ايجاد مي‌كند. اما با وجود اين مدارا، حوزه عمومي آمريكا همواره محدوديتهاي خود را اعمال مي‌كرد و بررسي اينكه رفتار قابل قبول، چه حد و مرزي دارد، منبع دائمي تنش در فرهنگ آمريكا بود. قرن بيستم، شاهد نزاعي عظيم در مورد پذيرش كار كردن زنان، انتقال مردم آمريكايي- آفريقايي به طبقه‌ي متوسط و حضور جمعيتهاي آشكار زنان همجنس‌باز، مردان همجنس باز، دوجنسي و تغيير جنسيتي بود.
تغييرات پوياي جامعه‌ي آمريكا جمعيتهاي ديني اديان اصلي را تغيير نداده است. مسيحيت آمريكا در دهه‌هاي نخست قرن بيستم به وسيله مجادله‌ي بنيادگرايي با مدرنيسم ، عميقاً دچار شكاف شد. اين مجادله در ميان همه‌ي انشعابها سريان يافت انشعابهايي با تفاوتهاي الهياتي كه غالباً ناشي از اعتقادات عميق آنها درباره‌ي پذيرش يا رد تغييرات در جامعه آمريكا و اهميت اخلاق اجتماعي در برابر اخلاقيات شخصي بود. در نيمه دوم قرن بيستم، اين شكاف به صورت گزينش ميان اهتمام به جنبش تقريب مذاهب يا اهتمام به اوانجليسم خودش را نشان داد. آمريكاييها اين تقسيم را از طريق آرايش مجدد گروهها، شوراي جهاني كليساها و انجمن جهاني اوانجليك، به سراسر جهان اشاعه دادند.
عوامل متعددي با رشد پلوراليسم آمريكا در طي زمان مرتبط بوده‌اند. يكي از اين عوامل مهاجرت است. غالب اديان جديد در ايالات متحده همانند ساير كشورها به وسيله مهاجران، از نقاط ديگر جهان وارد شده‌اند. اگرچه برخي از اين اديان در جمعيت يك قوم، محدود مانده‌اند، اما اكثريت آنها خصوصاً با روند آمريكايي شدن جمعيتهاي قومي، در آمريكاي ميانه، مقبوليت يافته‌اند. با آنكه رشد كلي تحت تأثير قرار نگرفته است، اما تصويب قوانين مختلف مخاجرت، توسعه اديان خاصي را به شدت تغيير داده است. يكي ديگر از عوامل، رشد جمعيت است كه كشش دائماً فزاينده‌اي براي اعضاي بالقوه نسبت به گروههاي جديد ايجاد كرده است. رشد جمعيت مزبور با شهري شدن روبه رشد حوزه عمومي آمريكا همراه شده است. ابهام زندگي شهري، فضايي خصوصي مهيا كرده است كه گروههاي جديد و بسيار متفاوت مي‌توانند در آن بدون نظارت مستمر حوزه‌ي عمومي ادامه حيات دهند.

1- اديان نوپديد در اواخر قرن 20

پويايي دين آمريكا كه خود را در توليد مستمر گروههاي ديني جديد بروز داده است، مشكل تمييز جنبشهاي نوپديد ديني از ديگر انواع جنبشها را نيز پيش كشيده است. واژه‌ي «جنبشهاي نوپديد ديني» البته از ژاپن وارد شد. اين واژه در ژاپن براي متمايز ساختن طيف اديان جديدي به كار مي‌رفت كه در پي تحميل شدن آزادي ديني به سبك آمريكايي بر كشور در سال 1945 ايجاد شدند. در طي بيست سال بعد، تعداد متنوعي از گروههايي كه سابقاً سركوب مي‌شدند و دسته‌ي كثيري از گروههايي كه تازه احداث شده بودند، مدعي در دست داشتن بخش مهمي از جمعيت شدند. اين واژه به آمريكا وارد شد تا نام گروههاي آسيايي (كه در پي تغيير قوانين مهاجرت، در سال 1965 به اين كشور وارد شده بودند) و گروههاي مسيحي (كه مي‌خواستند نسلي از كودكان را كه در پايان دهه‌ي 1960 به سن رشد مي‌رسيدند اوانجليك سازند) باشد.
اديان جديد در فضايي نزاع‌انگيز به سر مي‌برند، برخي از آنها به خاطر باورهاي يگانه و بي‌نظيرشان و برخي ديگر به خاطر الگوهاي رفتاري متمايزشان (همچون اوانجليسم پرفشار،(8) جماعت‌گرايي،(9) اخلاق جنسي متفاوت به خاطر درگير شدن در فعاليت غيرقانوني و يا خشونت‌آميز برجسته شده‌اند. همچنين آن گونه كه اين نام نشان مي‌دهد، اديان جديد در چشم انداز ديني نسبتاً جديد هستند. درست همان‌طور كه مردم از امور ناشناخته به طور كلي مي‌هراسند، نامأنوس بودن فراوان اديان جديد در ابتداي ظهورشان نيز غالباً اضطراب‌زا است. در راستاي اهداف اين نوشتار، «جنبشهاي نوپديد ديني» را بايد به معني گروههاي ديني خاصي گرفت كه اولين بار در جامعه‌ي آمريكا پس از جنگ جهاني دوم ظهور يافته‌اند و آنها كه جوانان را سيبل اوليه‌ي خويش قرار داده‌اند تا آنان را به عضويت درآورند.
محيط آشوبناك دوران افزايش زاد و ولد (محيط جماعت‌گرايي، استفاده از مواد مخدر، زندگي در خيابانها) توجه دانشمندان علوم اجتماعي را به خود جلب كرد، و در همين حال، ائتلاف قابل ملاحظه‌ي جوانان فاقد وابستگي ديني، نيز تعدادي از اوانجليستها و ميسيونرها را به خود جلب مي‌كرد. ژاپن، گذار خود به يك پلوراليسم افراطي را در حالتي نسبتاً مسالمت‌آميز انجام داد، امام موقعيت ويژه‌ي ابتداي دهه‌ي 1970 در آمريكا، جنبش مدرن آگاهي از كيش را به وجود آورد، يكي از مشكلاتي كه در برابر متولدين دوره‌ي تكثرزاد و ولد قرار داشت، مشكل اشتغال بود. اقتصاد آمريكا در سازگار شدن با افزايش ناگهاني افراد جديدي كه وارد بازار كار مي‌شدند ناتوان از آب درآمد. اين امر به جوانان خياباني انگيزه‌اي بيشتر براي پيوستن به گروههاي ديني‌اي مي‌داد كه به شدت متقاضي عضويت جوانان بودند و زندگي در آنها علاوه بر پايبندي به گروه، براي‌شان شغل، دوستان و مكاني براي زندگي فراهم مي‌كرد. چنين گروههاي به شدت متقاضي عضو، بافتي ديد براي حل معضل جوانان در مورد خط‌مشي زندگي، امور جنسي و پايبنديهاي ديني فراهم كردند. به كارگيري گروههاي ديني به عنوان سكوهاي پرش به استقلال شخصي، ظاهراً به اينجا ختم مي‌شد كه جوانان،‌در تعارض با والدين خويش قرار مي‌گرفتند، والديني كه گروههاي مزبور را چنان رقيباني براي قلوب فرزندانشان مي‌ديدند.
جدا از صدها جنبش نوپديد ديني كه در اين زمان پديد آمدند تعداد اندكي از گروههاي به شدت متقاضي عضو (مثلاً كليساي وحدت‌بخش، جامعه بين‌المللي براي آگاهي كريشنا، رسالت زندگي الوهي، راه بين‌المللي) تلاش كردند با ساختن كادري از كارمندان تمام وقت، خود را توسعه دهند تا تلاش شديد اوانجلستي را رهبري نمايند. اين گروهها موجب خشم والدين شدند. آنها باورشان نمي‌شد گروهها، پسران و دخترانشان را با وعده‌ي مشاغل تجاري يا حرفه‌هايي در قبال زندگي و كار با ديني جديد، سئوال برانگيز و دون‌رتبه، به دام اندازند.
دهه‌ي 1970 را مي‌توان به عنوان اولين فاز يك جنبش جديد آگاهي از كيش به حساب آورد. واژه‌ي «كيش»، به عنوان لقبي بسزا براي اديان جديد تنفربرانگيز ، از مسيحيان اوانجليك اقتباس شد. در دهه‌ي 1970 چند گروه از والدين در ايالات متحده ظهور كردند و اعضاي آنها به دنبال وسايل موثري بودند تا فرزندانشان را از NRMها بيرون كشيده، به سوي شغل و سبك زندگي مقبول‌تري جهت دهند. از دهه‌ي 1970 تاكنون، تاريخ تعارض اديان جديد با فرهنگ آمريكا در ضمن تلاشهايي (هرچند عمدتاً ناكام) از سوي ضد كيش‌گرايان رقم خورده است، تلاشهايي براي تحريض دولت به حمايت از جنگ صليبي خود و فعاليتهاي مختلفشان جهت پيشبرد دستور كاري خويش كه با سرباز زدن دولت از درگيري در اين كار مواجه شد. گروههاي والدين ابتدا براين امر حقوقي جبراني در محاكم متمركز شدند كه از طريق قوانين محافظه‌كارانه، بستگان فرد گرويده به كيشها را قادر سازند تا جوان نوكيش را از گروه، خارج كنند، اما اين تلاش به سرعت به بن‌بست رسيد. آنان همچنين بر برنامه‌ريزي بازگرداني متمركز شدند، تاكتيكي فراقانوني مبني بر ربودن فردي از افراد يك گروه و قرار دادن وي در تحت فشار شديد رواني براي تبري‌جستن از گروه. والدين به زودي آموختند كه نياز به ياري طيف گسترده‌اي از متخصصين دارند تا به آنان دريافتن راه حلي سكولار براي معضلشان كمك كنند. محاكم و مراكز اجراي قانون در برابر نگراني والدين نسبت به پيوستن فرزندانشان به اديان كوچك كاملاً احساس بي‌مسئوليتي مي‌كردند. در نوامبر سال 1978، با حادثه‌ي مرگبار جونزتاون، همه چيز تغيير كرد. گرچه معبد مردم،(10) گروهي در زير يك انشعاب اصلي بود، اما به سرعت به مظهور يك كيش خطرناك تبديل شد. با اين وجود، گروههاي والدين دريافتند كه نمي‌توانند واكنش مؤثري در قبال حادثه‌ي مرگبار جونزتاون انجام دهند. آنان فاقد سازماني ملي بودند. در طي چند سال بعد آنان دو سازمان ايجاد كردند: بنياد آزادي شهروندان، كه گروهي عملگرا بود، برنامه‌ريزي بازگرداني را ترفيع داد و طرحهاي ابتكاري متعددي براي جذب حمايت مردمي درانداخت و بنياد خانواده‌ي آمريكايي (AFF) كه در تحقيق و آموزش در زمينه‌ي كيش به طور تخصصي فعاليت نمود. چند سال نگذشت كه CFF)) به شبكه آگاهي از كيش (CAN) تبديل شد.
با CFF به نوبه خود و نيز با انزجار عمومي در مورد واقعه‌ي مشهور جونزتاون، تعداد برنامه‌هاي بازگرداني به شدت افزايش يافت و مراكز توان‌بخشي نيز توسعه يافتند، مراكزي كه در آنها افرادي كه به طور موفق تحت برنامه‌ريزي بازگرداني قرار گرفته بودند، دريافت كمك مي‌كردند تا عزمشان را براي ترك گروه و بازگشت به جامعه اصلي جزم‌تر نمايند. ضد كيش‌گرايان طرحهاي ابتكاري مختلفي را در سطح دولت و قانون‌گذاران هم‌رأي با خود به اجرا گذاردند و تلاش كردند وسيله‌اي براي به وسط گود كشيدن دولت به عنوان طرفدار والدين ببايند. اين طرحهاي ابتكاري، همه بدون استثنا از سوي ائتلاف آزادي خواهان جديد را به عنوان تهديدي عليه موجوديت خويش مي‌ديدند دچار شكست شدند.
نقش صدها گروه ضدكيش مسيحي اوانجليك در شكل دادن به باور عمومي درباره‌ي اديان جديد به طور عمده ناديده گرفته شده است، زيرا آنها دخالت مستقيمي در برنامه‌هاي بازگرداني و بسياري از پرونده‌هاي محاكم و طرحهاي ابتكاري براي قانون‌گذاري كه از سوي سازمانهاي متعدد آگاهي از كيش ارائه شده بودند، نداشتند. با اين حال، درك علت موفقيت تلاشهاي آگاهي از كيش در دهه‌ي 1980 بدون لحاظ مبارزه جمعي عليه اديان جديد كه توسط سازمانهايي نظير مؤسسه تحقيق مسيحي،(11) پروژه جعليات معنوي(12) و امداد مسيحي شرقي(13) تبليغ شد ميسر نيست. اين گروهها بدون لحاظ افت و خيزها در جنجال سكولار بر سر كيش،از يكسو به توليد موجي وسيع از نوشتجات در محكوميت آنچه اديان شيطاني محسوبشان مي‌كنند ادامه دادند و از سوي ديگر در اينترنت، حضوري چشمگير به هم رساندند.{2}

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 13:32  توسط سید عبدالله حسینی نوری  |